.

.

https://rojna.blogfa.com/post/291/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%aa-


گه‌گاه این نوشته را می‌خوانم. تجربه‌ احتضار، احتضار دیگری. جمله ساد به ذهنم می‌آید: بالاترین ارگاسم، مرگ است.


کامنتهایش را نباید خواند. نسبتی با نوشته ندارند.

سکس می‌خواهم؛ سکس با انسان‌های دنی؛ مثلا لیلو، با لمبرهای فربهش. و سکس با جنده‌‌‌ای که صدای خش‌داری داشته باشد‌. جنده‌ها دنی نیستند. 

ظهر و عصر و امشب چگونه دوام بیاورم؟

کتاب‌ها و روسپی‌ها _ پانویس‌های یکی، اسکناس‌های دیگری در جوراب‌های بلندش است. 

بنیامین، فرازنده

کتاب‌ها و روسپی‌ها _ به ندرت کسی که تصاحبشان می‌کند، شاهد مرگ‌شان می‌شود. پیش از آنکه عمرشان به سر رسد گم‌ و گور می‌شوند.

بنیامین، خیابان یک‌طرفه، فرازنده

خواب دیده بودم که توی راهرویی، سینه سمت راست زنی که لباس آبی کمرنگی پوشیده بود را از روی لباس می‌چلاندم. بعدتر که مشغول لب‌گرفتن شده بودیم، حسین علیزاده، با صندلی چوبی‌ای در دستانش، به سمت چپ دالان پیچید، از بغلمان گذشت و وارد اتاقی شد. خودش را بی‌اعتنا نشان داده بود. انگار کمی شرمسار شده بودیم.




"چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش". گسلیده و بی‌قاعده. به تعریق سردی دچار شده‌ام. نرمه‌بادی هست و کمی خنکم می‌کند. سرگیجه دارم و احساس می‌کنم قرار است روی کاشی‌های پارک بیفتم. 


امر اجتناب‌ناپذیر در وقت طبیعی خودش رخ خواهد داد. این‌که احضارش کنی یا فرابخوانی‌اش، به خاطر چیزی جز به دست‌آوردن هیجان ناشی از شکاندن زمان خطی یا لذت ناشی از توهم تسلط بر زنجیره  جبری رخ‌دادها نیست:

گدار اگر کمی صبر می‌کرد، به صورت طبیعی می‌مرد. 



برخاست و کرانه خواست کرد. 

گوارشم خوب کار می‌کند. یک دو روزی مدفوعم به رنگ نفت درآمده بود. احتمال داده بودم که از بابت سیگار است.امروز و دیروز بالاخره توانستم که یک دو نخ را به درستی بکشم. دیشب آن‌قدر محمود حرف زده بود که دچار تهوع شده بودم؛ می‌خواستم عق بزنم. 

خودم را معطل جمعه‌بازار کرده‌ام. برای رفتن به خانه له‌له می‌زنم. هیچ عزت نفسی برای حضور داشتن در جایی دیگر ندارم. 


بعد از ده روز، جلق زدم؛ توی حمام خانه محمود. آب‌ها، غلیظ و با شدت، با سوزش مطبوعی، از سر کیر به بیرون جهیده و روی کاشی و انگشتان پایم ریخته شدند.  ده روز نزدن، تاثیر خاصی نداشت. 

شنبه، ۲۵ اسفند


بعد از سلام کردن به پدر، تسلیت هم گفتم. چهره‌اش را فی‌الفور مغموم کرد. انگار که یادش رفته بود عزادار است یا باید عزادار باشد.

یکشنبه، ۲۶ اسفند


آن‌ها قرار است دوباره بیایند. دوباره، بودنم در اتاق معلق می‌شود. نمی‌توانم در جایی جز آنجا باشم.

وراج‌ها! 

ادیسه‌ای بود؛ کمیک_تراژیک. 

بهار آبله‌ها، پایمال می‌گذرد 

بیدل




پیرتن، تن‌پیر

هنگام لفاظی کردن، بیشتر به میان‌مایگی‌ام پی می‌برم. 

بین مصائب نباید وقفه بیفتد. طبیعی‌ست وقتی خنثی هستم، بیشتر اضطراب پدیدار شدنِ مصیبت را دارم. وقفه نباید بیفتد. نباید وقفه بیفتد. فکر کنم، دور فلکه چرخیدنم همین‌طور باشد: تایر عقبی تاب‌ دارد انگار و  می‌لرزد، و من هم سرعت موتور را کم می‌کنم. خودروهای پشت سری کلافه شده‌اند. با همین هولی که از به خاطر محتمل بودن سر خوردن موتور گریبانگیرم شده، می‌توانم لرزش و تاب موتور را تحمل کنم.  با خود فاجعه است که می‌شود فاجعه را تحمل کرد. آن ویدیویی که از چوران هست، و دارد از ایده خودکشی به عنوان سلاحی برای تحمل زندگی استفاده می‌کند، چنین منظوری را ادا می‌کند. خودت را نمی‌کشی، چون‌می‌توانی خودت را بکشی. انگار مثل سوالی‌ست که توی آزمون کتبی رانندگی موتور می‌آید و مضمونش این است که هنگام لغزیدن موتور باید چه کار کرد؟ و تو باید جواب بدهی که فرمان موتور را باید به همان سمتی که می‌لغزد، چرخاند.

خلط شد؛ به درک!

انگار آرامش مضطربانه هم وجود دارد. به این صورت که انگار  اضطراب، متلاشی می‌شود، و هر جزئی  را که از این تلاشی به دست می‌آید، به صورت جداگانه تجربه‌ می‌کنی . و این تجربه، آرامشی به تو می‌دهد. 


 

مسیح در ابولی توقف کرد.

فکر کنم بلاگ‌اسکای کلا بی‌صاحب شده باشد. چند هفته پیش، به آن‌ها پیام داده بودم  که سی‌ چهل روز مهلتی که برای حذف گذاشته‌اند خیلی زیاد است و اگر امکانش هست کاری کنید که من بتوانم اینجا را به صورت آنی حذف کنم بدون هیچ امکان برگشتی. هیچ جوابی ندادند. فکر کنم  اگر آن موقع گزینه حذف را زده بودم، همین روزها حذف شده بود. 


وقتی دم در عینک‌فروشی ایستاده بودم و مردم را ورانداز می‌کردم، این وضعیت برایم مجسم شد که هیچ‌کس نمی‌داند غالب روز دارم کیرم را می‌مالم و حتی چند دقیقه دیگر که به خانه بروم، همین کار را خواهم کرد. 


من نمی‌توانم به یک استمناء در روز اکتفا کنم. اگر بتوانم به یک یا حداکثر سه چهارتا با فاصله خوبی از هم ا‌کتفا کنم، حال مطلوب‌تری خواهم داشت. اما این‌طور نمی‌شود. یعنی به این صورت است که هرچه استمنا تکرار می‌شود، سکر و حس اشباع شدنی که به من می‌دهد کمتر می‌شود و من بیشتر مصمم می‌شوم دوباره استمنا را تکرار کنم. تنها راه قطع این چرخه، بیرون شدن از این اتاق است. همین. 

این حداکثر سه چهارتا هم باید با فاصله زیادی از هم تکرار شوند، یعنی اگر این حداکثر سه چهار‌بار در یک بازه زمانی کوتاه تکرار شوند، به هیچ‌وجه مکفی نخواهند بود. 


بعضا، بعد از چند جلق پشت سر هم، وقتی دوباره برای جلق بعدی کیرم را به حالت نعوظ درمی‌آورم، احساس می‌کنم سیخی دارند توی کیرم فرو می‌کنند. دردش باعث می‌شود توقفی کوتاه ایجاد کنم. این تنها کمک بازدارنده‌ایست که تنم به من می‌کند. 

شاید از پدر باید می‌پرسیدم که دکتر درباره چشمهایش چه چیزی گفته. هیچوقت با او صمیمی و راحت نبودم.  پریشب به زور از او پرسیده بودم این صداگیرهایی که توی گوشش می‌گذارد را از کجا خریده. این یکی هم از سر ناچاری بوده. چون از دو سه تا کالا پزشکی پرسیده بودم و هیچکدام نداشتند.  

احساس خستگی می‌کنم. بودنِ خسته‌کننده‌ای دارم. 

+ چی گوش میدی؟

_ داریوش


عصر، ماءالشعیر هوفنبرگ ۲۷ هزار تومانی در دستم بود و کنار سوپر‌مارکت در حال نوشیدن بودم.  پسری که لیوان اسپرسو توی دستش بود، پرسید آبجوش (آبجو‌اش) چند درصده؟

یحتمل از آنها بوده که قبل از شروع شدن صف صبحگاهی، دور هم می‌نشستند و درباره موتور ۲۰۰ حرف می‌زدند.



این‌‌که از آن طرف جاده، به دکه‌شان نگاه انداخته بود و بعد هندل موتور را زد و رفت، یحتمل از این بابت بوده که شریکش (احتمالا برادرش) هنوز توی دکه بوده‌اند. یعنی اگر می‌دانست در دکه را موقتا بسته، و کسی جز خودش نیست، نیم‌نگاهی به آنجا نمی‌کرد. یک وضعیت دریغ شده. خب با کنجکاوی غریبانه‌ای به آنجا نظر انداخته بود. نظر کلمه بهتری برای نگاه است، در اینجا. نظر انداخته بود تا ببیند دیگری چطور است. من جزو کسانی بوده‌ام که از دکه دور شده بودم اما هنوز دو سه نفر روبروی پنجره کوچک دکه که دستگاه پوز هم آنجاست، ایستاده بودند. نظر انداخته بود تا بر غربتی که از فقدانش ایجاد می‌شد، فائق بشود. وگرنه اگر می‌دانست کسی آنجا نیست و کسی نخواهد بود ودو نفر شق و رق یا ملتمسانه کنار آن پنجره کوچک در انتظار نیستند یا نخواهند بود، چنین نظری نمی‌انداخت. یا شاید نظرش به اطراف دکه‌اش نبوده، به توی مغازه‌اش بوده. چنین چیزی مثلا در ناخودآگاهش رد می‌شده: "آن‌ها هستند و من نیستم. هرچقدر من بخت‌یارتر باشم، باز هم به هرحال آنها هستند و من نیستم، من آنجا نیستم". یا شاید اگر حسرتی در نگاهش بوده، بیشتر از این بابت بوده که خودی حساب نشده و حیثیتش را از دست داده.

 باری.


آوه ماریا با اجرای ارکستر نظامی‌های ایتالیایی که نمی‌دانم از چه رسته‌ای بودند و ارکسترشان چه نامی داشت.

سه شنبه، ۱۶ دی


بدیعی در دشتی‌ست. به کجا رسید. باری، آفتاب عمر رو به زوال است. 

آهنگها پشت سر هم پخش می‌شدند. فقط یک‌جا حواسم جمع شد و فهمیدم بدیعی در دشتی‌ می‌نوازد. 

یکشنبه، ۲ دی


به درک که قیافه‌ام کریه، زشت و معیوب است. اما نکته مثبتش این است که هر سه صفت را به صورت حقیقی دارد (دارم). یعنی مثلا یک کراهت حقیقی دارد، نه تصنعی (یعنی مثلا یک کریه حقیقی هستم، نه تصنعی). 


دیروز تخمه کدو و چند قطعه جدید برای گوش دادن داشتم و از این بابت ظهر و عصر را در محوطه قدم می‌زدم. فکر کنم دو ساعتی را با این وضعیت سپری کردم. اواخر، سرگیجه و تهوع داشتم. یا از بابت حجم تخمه کدویی بود که خورده بودم یا از بابت چرخیدن مدام دور خودم بود. 

سه شنبه، ۲۷ آذر


روی بطری، "آبغوره" نوشته شده، با ماژیک.

جالب است که محصولات خانگی و دستی، با شکیل نبودن و بی‌هویت بودنشان، مشخص می‌شوند. نه نشانی و نه هیچ برجستگی‌ای. انگار که بخواهند این‌طور خودشان را از فشن‌بودگی (یا فشنیت؟) صنعت متمایز کنند، یا بالاتر، (خودشان را) از بورژوازی (جدا کنند).

دوشنبه، ۳ دی.


"درود بر زیرزمین".

 بعد از چهل روز اعلام کلاهبرداری کردم. ترجمه شهاب را ازش خریده بودم. نمی‌دانستم در شکوائیه ابلهانه‌ام چه چیزی باید بنویسم. پول کتاب را بی‌بازگشت می‌دیدم. پیام داد که: "ممنون از اینکه مرا کلاهبردار معرفی کردید". من هم گفتم: "وظیفه بود. پوزش بابت تاخیر.". نمی‌دانم. 

نور در آن حد بود که بتوانم بایستم، دو دستم را به حالت تضرع بالا ببرم و به سایه خودم نگاه کنم. این بالا بردن دو دست هم چیزی مثل یک دو سه گفتن پشت میکروفون برای تست صدا بود. که خدا را فراموش کرده‌ام. 


و این که با فاصله‌ای به اندازه حدودا دو متر، به ساعت نگاه می‌کردم و در فکر صدایش بودم. درآوردن باتری‌اش را به بعدا موکول می‌کنم. احتمالا وقتی که برگشتم، از روی طاقچه برمی‌دارمش و باتری را درمی‌آورم. آن موقع می‌دانم که دیگر صدایی نیست، که صدای اتاق پایینی، صدای همسایه‌ها، عرضی‌اند. 

برگشتم و باتری را در نیاوردم. آن فرآیندی که متصور بودم، رخ نداد. یعنی ننشستم و به دیوار تکیه ندادم. لم دادم؛ لم دادم در مجاورت ساعت. 


حالا وضعیت گلویم، "خراش خونین گلو"یِ بامداد را تداعی می‌کند. با هر سرفه‌ای، انگار نوک تیز چاقویی را روی گلویم می‌کشند.

اما آن‌قدر میل به خودآزاری داشته‌ام که همیشه دلم می‌خواسته متالم باشم. الم، اصلی‌ترین‌ محرک برای دست کشیدن از هر نوع کامیابی و میل وسیع بوده. 

فکر کنم سرنوشتش مثل سرنوشت خواهر آیدین بشود. 

ایچ

شکیل و ساکت: تحویل دارو، مسئول فنی (دکتر داروساز)، تحویل نسخه. هر سه این موضع و مقام‌ها در مستطیل فلزی آبی‌رنگی نوشته شده بود و هر مستطیل با زنجیری از سقف آویزان. بوی کهولت می‌آید. 

صبح، آن یاس، در کندی نمود پیدا کرده بود. یعنی با نوعی ورشکستگی و تانی کسالت‌بار به تیر برق تکیه داده بودم. از روبرویم دو زن و یک پیرمرد رد شده بودند.

قبلتر، خم شده بودم تا رسید اسپرسو را بردارم. چه‌ وقت کش‌داری صرفش شد، و با چه سکوتی در سطل آشغال چرکی آنجا انداختمش.



"شرقاشرق شادیانه"  ...

چرخاندن سر من به سمت زاویه درست و مستقیم، با گذاشتن دو انگشت اشاره _هر کدام روی یکی از شقیقه‌ها_ و همچنین شاید با به‌کارگیری شست‌ها و گذاشتنشان روی دو طرف پیشانی  انجام شد. دقیقا مثل آزمون دراز نشست در دوران آموزشی بود که مسئول امتحان با انگشت اشاره و شست، گوشه اورکت من را گرفت و بلندم کرد و گفت نفر بعدی برای آزمون آماده بشود. به هرحال تعداد انگشت‌های به کار گرفته شده آن‌قدر کم بود که احساس چندش بودن کنم. انگشتها را که برداشت و به سمت دوربین که رفت، خیره به انگشتانش بودم تا ببینم که به هم می‌مالدشان یا نه. انگار نمالید. 

به غیر از اینها چندین‌بار چشم از دوربین برداشت و هی گفت لطفا صاف بنشینید و کج نشسته‌اید و سرتان را بچرخانید. همه‌شان را با کلافگی و خشمی کمرنگ بیان می‌کرد و در هر دفعه انگار غلیظ‌تر می‌شد.  حس می‌کردم که چه‌قدر مشمئزکننده و تاپاله‌ام.

 



ای مرگ کجائی؟

شب _ مسافرخانه بازرگان _ تهران

۶۰/۳/۲۰


دو روز پیش در صفحه اول کتابی  دیدمش.

در پی‌یرو خله، آنجا که دینامیت‌ها را دور سرش پیچانده، بعد منصرف می‌شود، و هرچقدر با دستش می‌گردد سر سیم را پیدا نمی‌کند، و بووم؛ و بعد از اینها، که تصویر دریاست.


برای آخرین‌بار می‌خواهم در اینجا کتلت‌ تنوری بخورم. بعد از غروب عازم خریدن می‌شوم. می‌خواهم شامم را زود بخورم. احساس می‌کنم که اگر امشب، ساعت ده به بعد کتلت تنوری بخورم توی خواب قلبم می‌ایستد. چنین مردنی. 

https://banoyeeshgh.blogsky.com/

نمی‌فهمم آن سالها به چه علت این وبلاگ را دنبال می‌کردم. فکر کنم زن‌بودنش علت اصلی بود. 

 یادم است که درگیر مصائب زناشویی بود و یک زندگی ورشکسته داشت. 


پنج شش ساعت پیش وقتی روی پله‌ دوم مغازه ایستاده بودم، یادم آمد که حداقل می‌توانم به این فکر کنم که یک زن‌باره‌ام. در همان لحظات، زنی وارد مغازه شد و از آن موقع به بعد مشغول ورانداز کردن کونش شدم. حجیم بود. کیرم نیمه‌شق شده بود. با اضطراب دوربین گوشی را روشن کردم. گوشی را افقی در دست گرفتم،  از پله‌ها بالا آمدم و وارد مغازه شدم. وارد شدنم مصادف شد با  چشم تو چشم شدن من و پسرک صاحب مغازه که توقع لبخند یا بازی داشت. در همان لحظات آن زن پول ساندویچ را حساب کرد و از مغازه آمد بیرون. آن‌قدر خنثی بود که نفهمیدم چطور میلم فروکش کرد.

در نوجوانی، برای نفی انانیت، از روایت اول شخص استفاده نمی‌کردم. 

از همه‌چیز متنفرم. من نیاز دارم که در آن خانه باشم؛ تمامی شبانه روز. و متوجه سکوت و بوی متعفنم بشوم. 

عطسه شخصی که کنارم ایستاده، موجب می‌شود از بابت احتراز _آه احتراز!_ فقط یک قدم بیایم این‌طرف‌تر؛ و نمی‌دانم بیشتر از این مقدار هم نیاز است یا نه. 

اول خمار و خیس از عرق، با چشم نیمه بسته به سقف نگاه کرده‌ بودم. عصرها خانه تاریک است و کم پیش می‌آید پرده را بکشم تا نور بیاید تو یا چراغ را روشن کنم. 

اینجا خودارضایی‌های روزانه‌ام دورقمی می‌شوند. در آخرین خودارضایی‌ها، به تپش قلب شدید دچار شده بودم و از سر و صورتم عرق می‌ریخت. دیروز یا پریروز توی خیابان حس کردم پاهایم جانی ندارند و بعد یادم افتاد که دستها هم همین‌طور شده‌اند. و یادم افتاد که تمامی روز چروک و خواب‌آلوده‌ام. شیره‌ام کشیده شده.

دیشب با شنیدن خبر مرگ اوس جعفر توانسته بودم گریه کنم. 

یک دو هفته پیش هم، سکانس پایانی فیلمی درباره کشتن به گریه سوقم داده بود و گریه کرده بودم. 



همان‌روزها تاکسی گرفتم و رفتم خیاطی تا دو شلوار پاره‌ام را بدوزد. از اینکه نیاز نبود از این به بعد، دو شلوار روی هم بپوشم خوشحال شده بودم. اگر واکنشی نبود، هر کنشی که خلق می‌شد، یکه و غریب می‌رفت، می‌رفت، و در خلاء منهدم می‌شد. یک‌طرفگی. نه نطق، که توان روایت کردن را از دست داده‌ام. حداقل می‌دانم که آخر هفته دوباره خودم را محبوس آن سرماخانه می‌کنم.


اندازه حروف تغییر کرده. عمدی نبوده. از هر نوع  تخصیص و بزرگ‌نمایی متنفرم. 


خانه‌شان سردی مرگباری دارد. بلد نیستم بخاری را روشن کنم. برای پوشاندن آن دریچه کوچک هم تعلل کردم و فعلا فقط مقداری پلاستیک در آنجا چپانده‌ام. به آوردن یک پتوی اضافه و پوشیدن دومین شلوار متوسل شده‌ام. 



این وضعیت سنگی را با همین دمدمی‌مزاجی ذاتی‌ام توانسته‌ام تحمل کنم. این وضعیت سنگی را تنها با همین دمدمی‌مزاجی ذاتی‌ام می‌توانسته‌ام تحمل کنم. چول واویدما.

امروز خبر خودکشی دو خواهر را خواندم. هر دو نویسنده یا مترجم بودند. دست در دست همدیگر، خودشان را از بالکن پرت کردند. من، شجاع‌تر یا ترسوتر از آن‌ها هستم. یا شاید دوگانه شجاع/ترسو، در اینجا، از اساس بی‌مورد باشد.  

آیا زندگی چیزی دارد تا (که؟) به من هدیه بدهد؟ 

۳۱ تیر ۴۰۳


چنددقیقه‌ای بیشتر نیست که بیدار شده‌ام.  

حالا یک‌ ساعتی شده. موقع نوشتن جمله بالایی متوجه وضعیتم بودم. می‌دانستم صبحم هنوز باکره است و آگاهی و تصویر  نسبتا خوبی از سرآغاز داشتم؛ یک سرآغاز شفاف.  


"نوجی در آبکندی"

پیرمرد صدای چندانی نمی‌شنید و می‌توانست صرفا گوینده باشد و حتی وقتی کاغذ هم جلویش گرفتند گفت: "عامو سِواد نِدارُم". بیرون آمدن پیرمرد از مطب و دوباره برگشتنش و پرسیدن این‌که چند بسته قرص برایش نوشته‌اند و تغییر دادن حالت چهره‌اش تا نارضایتی‌اش از قلت بسته‌های قرص را نشان داده باشد و بعدتر تشکر کردن و گفتن این‌که ممکن است بمیرد و همین میزان بسته قرص هم  زیادی باشد.


مردی که خواب می‌بیند. بیدار می‌شود و خوابش نصفه می‌ماند. باقی خواب را در واقعیت _در هنگامی که از پله‌ها می‌آید پایین تا سر و صورتش را بشورد_ می‌بیند.


خواب درخت‌های شعله‌ور که چیز چندانی از آن به یادش نمانده.

و خواب تیوپ پنچر شده که مدام در حال باد شدن است. مرد تیوپ را در دست گرفته و به سمت فلکه می‌برد و پیش‌خوان واقع در آنجا را با تعمیرگاه اشتباه گرفته و تیوپ هم از بابت پنچری، مدام باد می‌کند. در حدی که آخرالامر، تیوپ از مرد بزرگ‌تر می‌شود. 

جمعه، ۱۲ مرداد

بلیت را لغو کردم. انگار که مرگ را به عقب رانده باشم. به مدت یک هفته.

پنج‌شنبه، ۵ مهر


جوش باد کرده سمت چپ ترکید. آب لزجش سر انگشت اشاره‌ام را پوشاند.

پنجشنبه، ۱ شهریور


اسب من در انزوا می‌چرد.

ماریو کینتانا

قاسم صنعوی 


سوء تفاهم.

حرارت بالای کبد. 

جمعه، ۲۳ شهریور


نه، حالم خیلی خوش است. می‌دانم دستی که برای سلام به سمتم دراز شود را گرم و صمیمی می‌فشارم.

پنجشنبه، یازدهِ شب، ۲۵ مرداد



 حالم خوش است و کاش صبح بود تا در بین خانواده هم چنین رفتار می‌کردم و خودم را تسکین می‌دادم. می‌ترسم فردا صبح که بیدار شدم همه‌چیز تمام شده باشد و برج زهرمار باشم. 

برج زهرمار نبودم. 

شنبه، ۲۷ مرداد


کمی احساس خلاصی می‌کنم. سوگوار هم بوده‌ام البته. 

چهارشنبه، ۱۴ شهریور


اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی دم دکه اولی توقف نمی‌کند. 

اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی از دکه اولی خرید نمی‌کند. 

نمی‌دانم. تمام شده‌ام انگار. به هرحال، این نوع حسی همیشه هست و بعضا غلبه می‌کند. اولین احوالی را که در آغاز هر صبح تجربه می‌کنم معمولا تا چند روز بعد از آن به یادم می‌ماند. امروز صبح از همان موقع شستن صورت و پر کردن کتری به این فکر افتاده بودم که تمام شده‌ام. این تمام شدگی، یک وضع کلی‌ست. زین پس، روی دور اضافی افتاده‌ام.

چهارشنبه، ۳۱ شهریور ۱۴۰۳

یک نوشته رمزدار مربوط به سال ۹۹ پیدا کردم. خیلی دبیرستانی‌طور است.  از همه لحاظ افتضاح است. مربوط به همان دورانی‌ست که فکر می‌کردم باید قبل از نوشتن جلق بزنم  تا قلمم روان و موثر باشد. با همان رخوت پساجلق و گرگرفتگی صورت نوشته بودمش:

۱۰ آذر ۱۳۹۹

پسِ هر چیزی می‌بینم که هیچی نیستم. تو آینه که نگاه می‌کنم، هیئت خالی خودم رو می‌بینم، دو چشم و یه دهن و یه بینی و... و یک جوش چرکی باد کرده روی گونه سمت چپم. میرم تو خیابون؛ از اینجای شهر میرم اونطرف شهر؛ مواظب هستم موتور لیز نخوره، دیشب بارون زده بود.
از اون طرف شهر برمیگردم این‌ طرف شهر، برمیگردم خونه، می‌بینم هیچم، به خودم میگم چی بود؟ چی شد؟ پول بنزین؟ پول خودت هم که نیست!..  .
 جوش چرکیم رو دستمالی کردم، کمی مایع لزج پس داده...  .
زُهره شوهرمرده‌ هار و حار.  از کنار در سپید خونه زهره هم میگذرم. گاهی اوقات پرایدشون دم دره. گاهی هم نه. محله‌شون تازه ساخته شده و چندان سر و سامون نگرفته، اون طرف خونه‌شون بیابون هست، کارخونه سیمان هست، خاک هست، کوه هست، درخت کُنار هست. گاهی اوقات اونجا میرم. مخصوصا اگه هوا ابری باشه. قبلِ سربازی بیشتر می‌رفتم. 
از اونطرف شهر میام این طرف، هیچ‌کس تو کوچه نیست، تاریک و ساکت. خودم هستم و خودم، مثل همه این چند ماه؛ می‌بینم فقط عصبی شده‌ام از موتور روندن، از صداش، از اینکه کسی تو کوچه نیست، زورم میاد از این‌که باید کلید رو هل بدم تو قفل و در رو باز کنم. در رو باز می‌کنم، نور مهتابی حیاط تو کوچه می‌افته، موتور رو می‌برم تو حیاط، توی نور، در رو می‌بندم، نور از کف کوچه جمع می‌شه، موتورُ میذارم تو پارکینگ، در پارکینگ رو می‌بندم، صدا میده. حالا همه چیز تموم شده، سیاحتم رو کرده‌ام، صدای موتور هم قطع شده. حالا ایستاده‌ام،تو حرکت نیستم، محرک نیستم،متحرک نیستم؛ ایستاده‌ام، سکون مطلق. بالای سرم نور مهتابیه و بالاتر از اون چراغ نارنجی تیر برق و بالاتر از اون،سیاهیِ آسمون، آسمونِ سیاه. زیرِ اینا می‌ایستم و می‌بینم هیچی نیستم.
 می‌بینم هیچی نیستم، وقتی از موتورسواری برمیگردم، هیچتر می‌شم. دیگه واقعا نمی‌تونم برونم. نمی‌تونم حرکت بدم. اما زُهره رو می‌تونم حرکت بدم. تجربه‌ نداشته‌ام، ولی احتمالا بتونم حرکتش بدم، شاید بهم خندید شاید فحش داد شاید چشم‌پوشی کرد شاید لبش رو گزید شاید خواست، طلب کرد. زُهره‌یِ‌ سبزه‌یِ رسیده، پنجاه ساله حدودا، زُهره‌یِ شوهرمرده. 
عجیبه این دفعه روی زُهره قفل کرده‌ام. می‌ترسم وقت حرکت دادنش هم قفل کنم، مثل دو تا سگ. اون هاره و حارّ. اگه قفل کردیم یکی باید جدامون کنه. مثل سگ صدا میده، مثل سگ صدا میدم. 
_دفعه آخرت باشه. 
_(باید) دفعه آخرم باشه. 
وقتی از خیابون کنار خونه‌شون رد میشم،  می‌بینم هیچی نیستم. اگه یه روز، فقط یه روز تونستم چپ کنم خونه‌شون_احتمالا صبح_ شاید بتونم خودم رو کمی از هیچ بودن در بیارم، شاید تونستم واق‌واق کنم و روش قفل کنم. 
«می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟»،«ادامه بده»،«بیشتر»،«بسه»،«برو بیرون»: و برم بیرون، بیام بیرون، از قفل شدگی، از قفل بودگی.
«دوباره خبرت میدم»،«بذار به بابات زنگ بزنم»،«عالی بود»،«اگه بچه‌هام بفهمن رسوات میکنن». 
 از در هال با ارامش میام بیرون، نفس می‌کشم، نفسِ عمیق، آسمون ابریه. از در هال می‌جهم بیرون، مثل جهیدنِ اسپرم، تویِ زُهره، رویِ زُهره، با تمام سرعت و زور، موتور رو میبرم طرف در، در رو باز میکنم، خارج میشم، تو کوچه موتور رو روشن می‌کنم و می‌جهم، مثل جهیدنِ اسپرم تویِ تنور فرتوت زهره. از اون طرف شهر میام این‌ طرف شهر. می‌بینم هیچی نیستم. می‌بینم فاسقِ همه زنان شده‌ام. می‌بینم هیچ زنی را لمس نکرده‌ام. 

پسِ هر چیزی می‌بینم که خالی‌ام، که مرده‌ام، داغ کرده‌ام، هارِ حار.