.

.

چوب نازکی از لای بوته‌ها برمی‌دارم و بین لبها می‌گذارم. دقایقی همینطور است و بعد می‌بینم که به تدریج جویده‌ شده و قورت داده‌امش. و دوباره تکه چوب نازکی پیدا می‌کنم و بین لبها می‌گذارم. چه بارها که دو انگشتم را بی‌آنکه سیگاری لایشان باشد به سمت لبها برده‌ام و دودی معدوم از گلو بیرون داده‌ام و سرخوش شده‌ام.

... همه‌چیز را بر خودم سخت‌تر بگیرم. همه‌چیز به دست‌آوردنش سخت باشد، جوری سخت باشد که موجب شود متنفر شوم، و سه‌طلاقه‌اش کنم. می‌خواهم زاهد بشوم. می‌خواهم تنفرم از همه‌چیز بیشتر بشود. شاید از پسِ این تنفر، استغنا بیرون بیاید. کاش در صومعه یا خانقاهی زندگی‌ام را بسر میبردم.

جملات پیشین را چند روز پیش نوشته‌ام و حالا چندان تمایلی برای اینگونه بودن ندارم. 



چه شکوهی دارد تبختر، متبختر بودن. و چه ظاهر ناهمواری دارد این کلمه. 

خواب نمی‌روم، انگار اسپرسو اثرش را کرده؛ چه نامبارک. از صدای ضربه کوچکی رفتم پشت پنجره و دیدم گربه‌ای توی حیاط، کنار یکی از پلاستیکهای خرده‌ریز است. 
کلیت تصمیم جواد طنز تراژیکی داشت: می‌خواست انتقام بگیرد. از آنهایی که به خاطر کار خوبی نداشتن و بی‌پولی و ... نگذاشتند  با دختری که دوست می‌دارد ازدواج کند. می‌گفت می‌خواهد چنان پیشرفت کند که با دیدن او کونشان بسوزد، حتی اگر در پیری به این خواسته‌ برسد؛ مهم ‌"کون‌سوزیِ" آنها به خاطر تماشای پیشرفت اوست؛ اگر تنها یک دقیقه هم کونشان بسوزد مشکلی نیست، فقط بسوزد! 
اینجا خنده دست داد، و با نمی‌دانم چه حرف جدی‌ای همراهِ تک‌گویی‌‌‌اش شدم، و آزردگی‌ای که ممکن بود از سمت او بابت این خنده ظهور کند را از بین بردم. 
و تماشای خیابان‌ها، جور دیگری بود. از آن تماشای ایده‌آلیستی خیابان‌ها که منتج از فردیت است، چندان خبری نبود و توجهی طبیعی و عینی نسبت به پیرامون داشتم. تقریبا دیدار با جواد یک ساعت طول کشید و این دفعه به سرخوردگی ناشی از چنین دیدارهایی دچار نشدم، شاید چون مدتها _ یک سال و اندی _ از دیدار با او می‌گذشت. 

عاری، عاری از همه‌چیز؛ جز ترس. می‌خواهم پشت در، صندلی بگذارم تا وقتی کسی آمد داخل، صندلی موجب شود چند‌لحظه‌ای بیشتر، آمدنش به سمت من طول بکشد. یا این آرزو هم در سرم هست که کاش، تمامی پنجره آهنی بود، تا با چیزی نمی‌شکست. کاش حصارم چنان حصین بود که هولم کمتر می‌شد. اما همین هول است که افیونم است، که مچاله‌ام می‌کند و با تیپایی به کنج پرتابم می‌کند. اما می‌خواهم بیشتر در کنج باشم؛ در کنج مطلق، کنجیتِ! محض. می‌خواهم باشم ولی نمود چندانی از من نباشد، جز یک آگاهی صرف که بگوید هستم. 
اسمم را روی دیوار دیدم، به انگلیسی نوشته شده بود و سفیدرنگ بود. چند روز پیش اسمم را روی دیوار سیمانی حیاط دیدم و امروز هم دوباره توجهم را جلب کرد. به انگلیسی نوشته شده، با گچ سفید. دفعه اول که دیدمش، به خیالم با رنگ روی دیوار کشیده‌اند، اما امروز دیدم که گچ است.
احتمالا خودم نوشته‌ام. معلوم است که در کودکی نوشته‌ام، زمانی که خودم را بیشتر جار می‌زدم. خودم نوشته‌ام.‌ فیلم‌ها و عکس‌های کودکی‌ام را که تماشا می‌کنم، چقدر از کلیت رفتاری‌ام مشمئز می‌شوم. این نوشته گچی هم یادگار همان دوران است، دورانی که دور و برم شلوغ بود و به این برهوت هبوط نکرده بودم. 
الم یعلم بان الله یری که در علق است، برایم شکوهمند و پرجبروت بود. حالا هم همچنان احساس می‌کنم از همه‌سو در حال پاییده شدن هستم، دارند می‌پایندم. در همان روز بارانی‌ که یادم است  ilgrido را تماشا کردم، و مادر را احتمالا به خانه اقوام که چند خیابان آن‌طرفتر است رساندم، توی حیاط ایستاده بودم و یک سبد خرمالو آورده بودند. دقیق ترین مصداق از این احساس پاییده شدن در همین است: یادم است که خرمالویی را برداشتم و با شکفتگی و نوعی طنز آن را میبلعیدم، توی حیاط و زیر ریزش ممتد باران؛ صرفا به خاطر اینکه مثل همه این سالها می‌پنداشتم کسی از پشت آن خانه دارد می‌پایدم. اما ترسی در این نوع پاییدن نیست، ترس دیگری هست که می‌گوید لو رفته‌ام. مثل وقتی که از پشت پنجره با زنی که مانتوی فیروزه‌ای رنگی پوشیده بود، چشم تو چشم شدم، و دلم ریخت. 

بادی که جریان داشت و بوی بارانی که می‌آمد، انگیزه جدیدی برای بیرون رفتن می‌داد. بیرون که رفتم، گرد و غبار توی چشمها و حلقم رفت. پلاستیکی توی هوا می‌رقصید. یک‌جا از شدت وزش باد، نزدیک بود موتور بیافتد. در همان جایی که پلاستیک دو گوش سفیدی در هوا جولان می‌داد، با مشاهده ماشینی مشکی‌رنگ که آرام از کنارم رد شد، برای لحظه‌ای احساس بی‌پناهی کردم. 

چه چالاکی‌ و انرژی‌ بلاهت‌باری در درونم حس می‌کنم. کم پیش می‌آید. احتمالا اگر دانشگاه بودم، ربطش می‌دادم به اسپرسو. اما اینجا چنین نیست. قهوه زیاد نمی‌خورم.
میل شدیدی به چرت و پرت گفتن دارم. می‌خواهم بخوابم و از این فضاحت جلوگیری کنم.

برایم مهم نیست که شلوغی‌‌های یک ماه اخیر تمام شده. انگار هیچ‌وقت پایان امور آزاردهنده، شگفت‌انگیز نیست و حتی حداقل در سطح همان امر آزاردهنده هم نیست. فیلم‌ها و کتاب‌ها درین باره اغراق می‌کنند. همه فیلمها اما نه. کشت و کشتارهای سکانس  پایانی فیلمهای پی یرو خله، گذران زندگی، از نفس افتاده حداقل اینطور نیستند. می‌میرند، به مسخرگی. کاش از گدار فیلمهای بیشتری دیده بودم برای ارجاع دادن. مرگ مسافر آنتونیونی اما با شکوه است، و اغراق‌کننده نیست؛ آنجا که دوربین آرام‌آرام از جسد نیکلسون، و بعد از پنجره رد می‌شود و می‌رود بیرون. گویا  آنتونیونی برای فیلمبرداری این سکانس چندماه به دنبال یک دوربین خاص بوده. 
پارسال مرگ عجیبی اینجا رخ داد. کسی را خواستند بکشند و به خاطر نشانه‌گیری بد، یکی از تیرها به سمت یک موتورسوار رفت؛ خورد تو بیضه‌اش و مرد.
  تو شب یک شب دو هم انگار زاوش، تو اون بازی ساختگی، یکی رو میکشه و فرار میکنه به سمت بندر. خودش (یا دختره؟) هم تو همون بندر می‌میره. انگار یکی از بارهایی که از کشتی خارج میشه میوفته روش و لهش می‌کنه. 
چندخط آخر رو خل‌گونه نوشتم؟  یا کلا محاوره‌ای نوشتن به خصوص وقتی روایتی از یه فیلم یا داستان باشه، حس خل‌گونه‌ای میده؟ خل‌گونه شاید اصطلاح خوبی نباشه، بیشتر منظورم نوعی سبُکی است،  نوعی از بلاهت، بلاهت ساده.
اما باقی مرگ‌ها

دیروز صبح، در جاده بیرون شهر، موتورسواری خلاف جهت می‌آمد. نزدیک شد، عمدا راهم را کج نکردم، دیدم که با حالتی خجل و فروتن دستش را تکان داد که یعنی بروم آن‌طرفتر. یحتمل از کارگران باغهای همان نواحی بود. 
چه جسارت بیهوده‌ای بود. تقریبا تا پایان روز، کمی از این بابت ناراحت بودم. 

اتاق فعلا در ندارد.  حتی اگر کسی توی این خانه نباشد،  باز باید این اتاق در داشته باشد تا بفهمم در یک محدوده شخصی هستم، و در یک جای بی در و  پیکر نیستم. کسی هم تقریبا فعلا  نیست، اما نمی‌توانم اینجا را محدوده خصوصی حساب کنم، به خاطر دلیل بالا.
دهانم باز  بود و  روبروی کولر روی پشته‌ای از تشک و پتو لم داده بودم. یاد پاچینو در فرانکی و جانی افتادم، آن‌جا که انگار نعره زد و بعد چشمانش را به سقف دوخت، لحظات زیادی. کناری فکر کرد غش کرده یا مرده.
یک ساعت تقریبا بعد از این، رفتم پیش آن گاری فلافلی که جنب دره می‌ایستد. مهجوری و غربت این فلافلی و  شبه‌پارک همجوارش توی چشمم است. صبغه‌ای از طرد شدن و دورافتادگی در هیئت هر دو هست. آنتونیونی‌وارانه است.

استابات ماتر دلرسا از پرگلسی پخش می‌شود و یک رخوت قدسی جریان دارد. اتاق بوی رنگ می‌دهد همچنان. 
و حالا آرانخوئز رودریگو... آرانخوئز، حزنی هم می‌آورد. حالا سنگینم. باری را که بر دوشم است، به گوشه‌ای گذاشته‌امش و خودم هم با فاصله دراز کشیده‌ام. یا مثل کشتی‌ای که لنگر کشیده. کاری هم نکرده‌ام؛ تنها چیزی که به عنوان کار یادم می‌آید اینکه صبح مویم را کوتاه کردم. 
فردا اینجا خلوت‌تر می‌شود، حس گریز کمتر در من پدیدار می‌شود احتمالا و انسان محترمتری خواهم بود. بیش بادا. تا میگی سلام پخش می‌شود حالا. بیشتر باید همه‌چیز را بسط داد، برای وارسی بیشتر. احساس می‌کنم در محاصره اندوهم، مثل احاطه شدن توسط دود سیگار. غم می‌اوباردم. این فعل را هم مدیون کزازی هستم.
می‌خواهم آوه ماریا کاچینی را بگذارم و سکوت کنم. بعد از اتمامش دوباره می‌نویسم.
دیدم بیشتر سقوط کرده‌ام و آن بی‌چشم‌اندازی و ناتوانی پیش رویم آمد. اما صحبت با دیگری وقتی از اتاق خارج شدم،مثل پادزهری، مثل آبغوره بعد از غذای چرب، حس منتج شده از این تماشای رقت‌بار را برید و بر باد داد. نه! بر باد نداده، هستش، هستش. چقدر همه اینها تکراریست.

نمیفهمم در چه وضعی هستم. کاش این توان را داشتم که از بیرون خودم را تماشا کنم تا بفهمم در چه وضعیتی هستم. 

عرق، پیوسته از بالای سر، سرازیر می‌شد و روی مژه‌ها و نوک بینی توقف کوتاهی می‌کرد و بعد می‌چکید. پسربچه ریقوی موتورسوار آمد و گفت "عامو موتورت چش شده؟" گفتم "پنچره" بعد پرسید که چرا پنچر شده و کلافه شدم. از آن حمله‌های عصبی که به خودزنی و یا گریه ختم می‌شود آمد سراغم. با یک چشم بسته و یک چشم باز و نفس‌زنان باز تکرار کردم که "پنچره" و باز پرسید چطوری پنچر شده که انگار با حالتی آشفته و عصبی گفتم "پنچره دیگه، چطورش مهم نیس" بعد خداحافظی کرد و رفت. تمام طول مسیر یادآوری همین گفتگوی کوتاه آزارم می‌داد. از پسربچه‌های نوجوان بدم می‌آید. 


از یک هیاهوی سر به آسمان کشیده می‌آیم؛ از یک هیاهوی پوک. باور نمی‌کنم چقدر مضحک بوده و چقدر مضحک فیصله یافته. آدم چقدر می‌تواند رگ صورتش باد کند و چهره‌اش گلگون بشود، چهره‌اش از خشم گلگون بشود، فحاشی کند، تا تهِ تهِ شخصیت‌ها و زندگی‌ها را رو کند و به جراحت بکشاند؛ هیاهوها چنین می‌کنند، هیاهو‌ها که همه‌شان پوک‌اند. مزبله انسانی! چقدر از این عبارت خوشم می‌آید. در تنهایی هیاهویی از این دست خلق نمی‌شود، هیاهویی که خلق می‌شود یک نوع خودخوری‌ست، به گمانم این یکی محترم‌تر باشد با اینکه زجر‌کش‌تر است.
تهی شده‌ام و خسته. از یک هیاهو می‌آیم، این هیاهو در یک مزبله در یک انباشتگی حاد ایجاد می‌شود. در این هیاهو، ناخواسته ساکت بوده‌ام و دم نزده‌ام، برایم جالب است. 

هرچیز زیادی مزبله است، هیهات از مزبله انسانی!  ما در هم چپیده‌ایم دیگر. فردیت، مضحک است. در این درهم‌انباشتگی، فردیت، مضحک است. باری، همه‌چیز می‌تواند مضحک باشد، و این تراژدی حیات ماست. چه رقت‌ها و تقلاها و شورها و شررها که همگی‌شان مضحک‌اند. دست سای و دریاب. هرچیز زیادی مزبله است، هیهات از مزبله انسانی! در کودکی نسبت به کندوی عسلی که لای شاخه های درخت لیمویمان بود، احساسی مرکب از تهوع و ترس داشتم. کل کندو را زنبور پوشانده بود، سیاه یا قهوه‌ای. نگاه می‌کردم و مهوع می‌شدم و از این مازوخیسم لذت می‌بردم. یا گروهی که در تلگرام ساخته بشود و گفتنِ اینکه "همه اونجا هستن" ، حس تهوعی آن‌چنانی برایم می‌آورد. هیهات از مزبله، هیهات از مزبله انسانی! 


مشتی که با تمام توان بر کوپه گل می‌زنی و چاله‌ای عمیق درست می‌شود‌. انگار آیدا گفته بود که بر کمر شاملو در دوران اوج بیماری قندش، چاله ای به اندازه پرتقال درست شده بود.در ورودی کتابخانه که چند صندلی گذاشته‌اند نشستم. چند صفحه از یک مجله روانشناسی را هم که در آنجا بود خواندم. اما نرفتم طبقه بالا، راهم را کج کردم و از کتابخانه آمدم بیرون و زیر آفتاب سوزان راندم تا دوباره برگردم خانه. قرار بود که بروم کتابخانه و تا عصر برنگردم و چنین شد. هرچه هست باید در این خانه انجام بشود. اگر سعادتی هست و شقاوتی باید در همینجا رخ بدهد. من سکون و رکود را به سیالیت و تحرک ترجیح می‌دهم. آمدم خانه.
این جفنگ پیرامون سکون و رکود هم معنی ندارد انگار؛ باید خودم را عادت بدهم در کتابخانه برای ساعت‌ها بمانم. مثل اکثر اوقات، احساس میکنم مهوعم.  

دلم می‌خواد در تشییع جنازه‌ای شرکت کنم. توی یه هوای بهتر البته. بایستم و نگاه کنم؛ نگاه به خوش و بش‌ها، لباس‌ها، کلمن آبی، لیوان‌های شربت، کلماتی که روی دیوارها حک شده، خودزنی‌ها، مردانی که قدشان بلند است و با کت و شلوار و عینک دودی شق و رق گوشه‌ای ایستاده‌اند، و زنانی که دستکش سیاه در دستشان است و کفش پاشنه بلند پوشیده‌اند و با عینک دودی بر چشم و دستانی که به عنوان سایه‌بان روی پیشانی‌شان گذاشته‌اند در حال تردد هستند. می‌خواهم بروم تشییع جنازه و به اینها نگاه کنم.

کارهای مضحکی همچنان ادامه داشته است. یکی از آنها این چند شب انجام شده و آن این است: از خیابانی که پشت کوچه مان است عمدا رد نمی‌شوم و در ذهنم می‌گویم که هنگام برگشتن به خانه از آن جاده رد می‌شوم. هیچ معنی‌ای ندارد. ولی عجیب است ناخواسته چنین می‌کنم. مثل امشب و دیشب که  چنین کردم: نزدیک آن جاده بودم که سریع فرمان را کج کردم و از راه دیگری رد شدم و آن جاده را گذاشتم برای هنگام بازگشتن به خانه. و خانه ای که شبیه دانشگاه شده. شلوغ است و همه یک جا جمعیم و هیچ تصور درستی از خودم ندارم. منگی‌ام بیشتر شده. اما راحت چشم‌پوشی می‌کنم؛ از بیشتر چیزهایی که موجب آزردگی‌ام می‌شده‌اند به راحتی هنگام وقوعشان چشم‌پوشی می‌کنم. این را  یک‌نوع خودباختگی می‌دانم. حالا که می‌بینم باید اینقدر در این وضعیت  منفعل باشم، پس حصار کشیدن را هم ناخواسته رها کرده‌ام و در یک بی‌دروپیکری‌ای قدم می‌زنم. چیز مضحک دیگر هم قضیه پازلف هاست. از روبرو که به خودم نگاه می‌کنم یا از نیم رخ، از این پهنی و بلندی پازلف ها لذت می‌برم. حجیم هم شده‌اند. ولی دیدم مضحک است. این ریخت پازلف‌ها هم خیلی وقت است ادامه داشته است. 
چیز دیگر هم اینکه راحت می‌توانم زنگ نزنم. یکی ظهر زنگ زده بود. دیدم و جواب ندادم و گفتم بعدا جواب می‌دهم. و جواب ندادم باز و خودش زنگ زد. با حالتی مرکب از طنز و جدیت گفت " شاید کار ضروری‌ای پیش اومده که به تو زنگ زده‌ام، چرا جواب نمیدی؟" نتوانستم جدی بگیرم و میدانستم کار ضروری‌ای نیست. اصلا ضروری یعنی چه؟ بعدتر یعنی همین حالا که اینجا در این پارک و در هوایی دم‌کرده نشسته ام  یادم آمد که در جوابش بگویم کار ضروری‌ای تو با من نداری، چون تو استان دیگری هستی، کیلومترها فاصله داری، کارهای ضروری هم یعنی اینکه مثلا قرار است بروی جایی و دیرت شده باشه و به من زنگ بزنی تا بیام برسونمت، یا تصادف کرده باشی و حضور من نیاز باشه، یا بخوای بری تو شهر بچرخی و زنگ زده باشی که من بیام، یا جایی گیر کرده باشی و نیاز به اومدن من باشه که بعید میدونم جایی نیاز به اومدن من باشه و... اینها از نظر من ضروری هستند؛ ولی از آنجا که ما در یک منطقه نیستیم پس تو نمی‌توانی چنین کارهایی با من داشته باشی، پس یعنی کار ضروری نداری. هنوز زنگش نزده‌ام بگویم اوپانیشاد مرکز چاپ تمام است. 
یا به دیگری هم گفتم سر فرصت زنگ می‌زنم و زنگ نزده‌ام. 
 باز می‌نویسم، جملاتی از همین قبیل که چیز خاصی نیستند. 
الان توی خانه نشسته‌ام و اتفاق عجیبی که افتاد این بود که این دفعه می‌خواستم از آن جاده مذکور برنگردم ولی دیدم که درباره اش اینجا نوشته‌ام و گفته‌ام که عادت شده پس بهتر است از آن جاده گذر کنم و چنین هم کردم.
و اینکه همه اینهایی که بالا نوشته‌ام برایم نوعی سبکی و پوکی القا می‌کنند. ولی اینکه تقلا می‌کنم چیزی بنویسم و در وبلاگ بگذارم،موجب شده سطور بالا را بنویسم؛ که این هم _ این که چیزی وادارم می‌کند در وبلاگ مطلب جدیدی بگذارم_  قضیه جالبی‌ست، و همچنین این قضیه که هرگاه مطلبی در وبلاگ می‌گذارم چندین و چندبار مثل یک مخاطب وارد وبلاگ می‌شوم و می‌خوانمش. حتی اگر مطلب جدیدی هم بارگذاری نشود، گه‌گاه چنین می‌کنم.

سالهای نوجوانی از این بیت مثنوی مولوی لذت می‌بردم:
هرکسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

از این بازجستن و رجعت خوشم می‌آمد. 

شاید همچنان هم لذت می‌برم. 

چندین و چند دقیقه ای می‌شود که دفترچه یادداشت گوشی جلوی چشمانم است و می‌خواهم چیزی بنویسم و نمی‌توانم.

ساعت دو ئه نمیخی بخوسی؟ پیراهن آستین کوتاه نارنجی بر تن.  با حوله روی بند صورتش را خشک کرد. احسان، نیکویی، نیک، حسن، زیبایی، خیر. 





حالا کجام؟
چقدر احساس خالی بودن میکنم، چقدر زیاد. تمام ولگردی امشب را با همین حس گذراندم.
 دیدم که حتی به راحتی می‌توانم خودم را روی همین آسفالت ولو کنم،می‌توانستم، به والله می‌توانستم.



مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابه‌اش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم.

بیژن الهی

توی بیمارستان، برای پسربچه‌ای که با خوشرویی اومد سمتم و بهم خیره شد، شکلک دراوردم؛ حالتی حاکی از تنفر و مشمئز شدن بر چهره‌اش نقش بست. 

از ایرانسل تماس گرفتند. صدای دختر جوانی بود. دائمی شدن خط را تبریک گفت. از بازه زمانی پرداخت قبض و خدمات ایرانسل من و ... گفت. گفت ایرانسل من دارید؟ گفتم بله. حرف می‌زد و چندان حواسم  به حرفهایش نبود، فقط گهگاه به ذهنم می‌رسید که نکند از آنها باشد که زنگ می‌زنند و میخواهند به بهانه برنده شدن در فلان مسابقه به تو هدیه بدهند. بعدتر از صبوری من بابت اینکه به حرفها گوش داده‌ام تشکر کرد و خداحافظی کرد؛ گرچه هنوز من کلمات خداحافظی را به طور کامل ادا نکرده بودم.

اخیرا این فکر که نمی‌توانم تنهایی را تحمل کنم بیشتر جلوی چشمانم رد می‌شود. از آن شکوهمندی اغراق‌گونه‌ای که درباره تنهایی متصور بودم، دارم دور می‌شوم. بهانه‌ای برای بیرون رفتن از خانه نیست. بیرون از خانه که بروم مثل همیشه قرار است خودم را سوار موتور کنم و خودم را در خیابان‌ها بچرخانم. 

تمایلی به شرکت در کلاس مجازی ندارم. نمی‌توانم تحمل کنم. اما در آنجا زیاد تحسین شدم، و برایم حیرت‌آور و سرخوش‌کننده بود. 
دفعه قبل اواسط کلاس مجازی، با تصمیمی آنی از کلاس خارج شدم. دفعه قبلترش هم سر کلاس حاضر نشدم. یادم است می‌خواستم فیلم ببینم _ انگار برف روی کاج‌ها _ ولی خواب آمد سراغم. یادم است که چقدر  افسوس خوردم که تمامی آن روز و شب را روی تشک لم داده بوده‌ام و هیچ نکرده‌ام.

به تمام کردن هم که فکر می‌کنم سوای جرئت نداشتن و انگار امیدوار بودن به این فکر می‌کنم که بی‌مزه خواهد بود، مثل همین زندگی‌ که جلویم است، بی‌مزه خواهد بود و گس‌مزه. شاید مضحک هم باشد. به هرحال، پایان از آغاز می‌گذرد و شبیه آن است، یا آخر شبیه وسط است و وسط شبیه اول است پس آخر شبیه اول است. چقدر جفنگ می‌گویم.

بیرون مغازه ایستادم تا بوی زهم مرغ به مشامم نرسد. تکه‌ای از شعر آتشی را زمزمه کردم. به والله اصل شعر همین است.

در پشت پلکهای تو باغی است 
_ می‌بینم _
باغی پر از پرنده و پرواز و جست‌وخیز

سه شنبه، ۲۳ خرداد

دستها را از پنجره ماشین بیرون آوره بودند و تکان می‌دادند. و صدای آهنگ و بوق ماشین بود. عروسی بود.
 یک کارگر افسرده را تا اولِ روستایشان رساندم. مودب بود و صدایش از ته حلق می‌آمد. 
۲ دسامبر ۲۰۲۱

یبوست روحی گرفته‌ام. نه چیزی می‌توانم بنویسم، نه فکر ارزشمندی توی ذهنم میلولد.

۱۷ مارس

مرگ مادر حمید: با دخترش به قصد گردش می‌رود بیرون. کنار برکه به دخترش می‌گوید توقف کند. از ماشین پیاده می‌شود، می‌رود سمت برکه، و خودش را در آن می‌اندازد. 

چهره مضطرب کارگر میانسال آشپزخانه را به اضطراب نوع کاری که دارد ربط می‌دهم. در آن لحظه‌ای که به سرپرست گفت برای این بشقاب قیمه بریزم یا قورمه و سرپرست در جواب گفت هرکدام قورمه بود خودم می‌گویم و او در پاسخ گفت "چشم" ، می‌توانستی اضطرابش را بخوانی. می‌دیدی در پسِ این "چشم" که کلمه‌ای حاکی از قطعیت و ثبات است، چه تعلیق و ناقطعیتی‌ نهفته است. 

چروک و تهی، همچون نی‌انبانی که در آن ندمیده‌اند.

گلها و خاک باغچه، کلا بیرون ریخته شده‌اند و باغچه شبیه یک قبر شده: عمیق و مستطیل‌مانند.
فکر کردن به اینکه در همین گرما و زیر همین آفتاب سمج، تن را توی کفن بپیچانند و توی قبر بگذارند. و خاک بریزند؛ بیل بیل. خاک‌هایِ خشک و به رنگ قهوه‌ایِ روشن. صدای افتادن خاک هم مشخص است: کُپ. و چندتا از دیگر اجزای این نمایش: فرآیند هیجان‌گونه بیل زدن؛ پیشانیِ عرق کرده و دستی که برای ستردن عرق از روی پیشانی رد می‌شود؛ و صدای کُپ‌کُپ؛ و تصادم خاک و کفن یا خاک و پارچه؛ و یک دو بیل و کلنگ  بلااستفاده که همان حوالی افتاده‌ است.

آفتاب نزده کنار دریا می‌رود و حتی خودش می‌داند به خاطر دریا نیست که به ساحل آمده. قدمگاهی می‌خواسته ساکت و خلوت که راه برود و خیال ببافد و غصه بخورد.

از دندیلِ ساعدی، داستان عافیتگاه

صفحه‌ سیاه گوشی با اعلانی روشن نمی‌شود، تنها اخطاری به شکل دایره که وسطش علامت تعجب است در منوی گوشی ظاهر می‌شود و صفحه را روشن می‌کند. صدای ‌بی‌وقفه‌ای که جریان دارد، آف کردن و از آف خارج شدن کولر است. پخش و پلا شدن کتاب‌ها در کف اتاق. گه گاه ناخواسته لگدی بهشان می‌خورد و لبه‌شان کج و کوله می‌شود. پاکت‌های پستی در قطع a4 وa5 و تکه‌های کاغذ پستی، کارتون‌های از چند جهت پاره شده، چسب پهن، و تکه‌هایی مچاله شده از چسب پهن، قیچی صورتی رنگ کوچک، پوست خشکیده شده یک قاچ خربزه که به  لوله‌مانند شده، هسته‌های گوجه سبز، زیر‌پیراهنی مچاله شده، تنگ پلاستیکی سفیدرنگ با سری به رنگ سبز کمرنگ و ... در اتاق. نور زرد لامپ، یا بدون نورد زرد لامپ و تنها اکتفا به تاریکی اتاق، نابودن ظهر را القا می‌کند. ایستادن توی حیات. اراده پدیدآمده برای خارج شدن از خانه با یک دلیل واهی از بین می‌رود. برگشتن به اتاق. 

یک دو تا از اولین نوشته های اینجا را مجددا خواندم. از نارضایتی‌ام از شب یک شب دو فرسی و سرخ سیاه استاندال و تربیت احساسات فلوبر گفته بودم. چقدر مضحک و ابلهانه بود. خودم را با این توجیه تسکین می‌دهم که در اوج نوجوانی بوده‌ام.

همه‌چیز شبیه هم است. خاصیت سازمان، گروه، ... همین است. قالب ما چندصدنفران یک‌سان است. و یکسانی فراگیر منجر به ابتذال می‌شود. و چه ابتذالی اینجا هست. یک دو جمله پیش گفتم "ما چند صد نفران" ، از پیوندانیدن خودم در این چند صد نفر، و عجین کردن خودم با این چند صد نفر، تکان خوردم.
باری، دغدغه‌ها، رفتارها، در اینجا یکسان است؛ حتی نامتعارف بودن‌ ها هم شبیه هم است. و نوشتن این حقیقت یا شبه حقیقت، کامم را تلخ کرد. اما چنان خودخواه هستم که مثل بقیه خود را از این شباهت فراگیر، عاری بپندارم، و به دیگران (آن همانندان) تسخر بزنم، و آن تلخکامی پدیدآمده را زائل کنم. 
برای رفتن به سالن غذاخوری، متوسل به یکی از اطرافیان شدم، و گفتم "بریم برای ناهار؟ بقیه نمی‌یان؟" این متوسل شدن و ملحق کردن خودم به دیگری‌ای که نمودی برجسته از این یکسانی مذکور است مضحک بود. دیدم که محکومم به تظاهر و محکومم به تکرار، و محکومم به حل شدن در این یکسان‌بودگی متعفن. جمع ببند! با تو ام، ای آنکه می‌خوانی، محکومم را محکومیم بخوان. 

فکر ارزشمندی در ذهن جولان نمی‌دهد، اما از سرسبزی اینجا، و جنبش آرام و مرموز بوته ها و برگ ها و ... آرامش ملایمی برمی‌خیزد. منگی و بطالت لذیذی جریان دارد. 

 نشستن در اتاق و تکیه دادن به تخت آهنی و تماشای این‌ها که در حال آماده شدن برای رفتن به شیراز و گشت و گذار در آنجا هستند، و تصور اینکه اتاق خلوت‌تر می‌شود یا خالی مطلق می‌شود، و فردیتی مطلوب در اینجا بازآفرینی می‌شود، مفروحم می‌کند. دقیقا همانگونه که خانواده می‌رفتند مهمانی و تنها توی خانه می‌ماندم، و صاحب خلوتی به اندازه خانه می‌شدم؛ خلوتی مادی و دارای ابعاد.

آخرین تصویری که خواهی دید چیست؟
تصویر دست به دست شدن پیکرم در میان دیگران. اینجا شاید تنها دفعه‌ایست که خودم را به طور مطلق به دیگران می‌سپارم. 
 در تمامِ زندگی،  ذهنم، روحم، پر از دیگران بود، پر از دیگری؛ هرچیز که خودم نباشد، هرچیز که بیگانه باشد، خودی نباشد.
 دوستدار ناآشنایی بوده‌ام.

شعر بهمن فرسی یادم می‌آید:
من می‌خواهم آنجا باشم
 که در آن همگان با هم بیگانه‌اند
 ...

بسی ناتوانتر از مرد سالخورده.
کسنوفانس
 از کتاب نخستین فیلسوفان یونان، نوشته شرف الدین خراسانی 

هفت بار آب روی صورتم می‌پاشم و به چهره‌ام در آینه نگاه می‌کنم.

حس می‌کنم حضور خوشایندی نداشته‌ام، معذب کننده بوده‌ام و بی‌معنا؛ و منفور؛ منفور، منفور.

توده‌ وسیعی از چربی روی صندلی نشسته است. چراغ مطالعه را روشن می‌کنم: شکم نرم، شل و ول و آویزان را می‌بینم؛ تنی همچون تن گاو: پهن. تنی ناموزون.
ساندویچ را در تاریکی، نشسته روی صندلی، گاز می‌زنم. صدای کریه ملچ‌ملوچ و نفس‌نفس‌زدنم حین خوردن ساندویچ، یادآور اصوات گرم و شهوتناک هم‌آغوشی تن‌هاست. 
ساعت را هم در دستم می‌کنم؛ می‌پندارم ابهتم بیشتر می‌شود. بی‌پیراهن، با ساعت نقره‌ای بر دست، نشسته روی صندلی، کنار نور چراغ مطالعه؛ یاد ژنرال هرزه‌ی سور بزِ یوسا می‌افتم. ساندویچ را بلعیده‌ام، شکم بیشتر جلو آمده، معده‌ سنگین شده. 
نیم‌ساعت قبلتر حدودا، به گوشی نگاهی انداختم. شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود. زنگ زدم، بچه‌های دوره دانشگاه بودند، با ادبیات همیشگی جوابشان را دادم، خندیدند؛ از خودم حالم بهم خورد. امیدوارم دیداری حضوری صورت نگیرد. هرچند مشتاق هم بودم دیداری صورت بگیرد تا کمی از این تنهایی بیرون بیایم. 

باد شدید پسینگاه، مانتوی زن را محکم به تنش کوبانده بود. باسن بزرگش، توجهم را جلب کرد.

پسر هجده ساله نوشته بود که دوست‌دختر هفده‌ساله‌‌اش را باردار کرده‌، می‌خواست بداند که چه کاری باید انجام بدهد.

دختر اسکیت سوار سریع از بریدگی رد می‌شود و می‌رود آن طرف خیابان. پسر موتوار سوار سرخوش از توجه کسانی مثل من یا سرخوش از صاحب دوست دختر بودن _ مالکیت، این لذت عجیب_ در پی دختر می‌رود آن طرف خیابان.

بعد از ساعتها توی بستر غلت  زدن و لمس صریح فرسودگی رو به ازدیاد، دکلمه‌ای از شاملو پخش کردم. شعر لورکا، ترجمه و صدای شاملو. چنین خواند:
خاطرم در آتش است.
یاسمن‌ها را فراخوانید
با سپیدی کوچک‌شان !

سرم را که برگرداندم اول متوجه کف زمین شدم. موزاییکی که پسر ۱ روبرویش ایستاده بود در آن تاریکیِ پارک، بر اثر نور چراغها، برق می‌زد. بعد متوجه خودش شدم. ادرار کرده بود، و آن تلالو، ناشی از برخورد نور با ادرار او بوده. چند دقیقه قبلتر خودش و پسر ۲ از روبرویم رد شده بودند. و من به پسر ۲ خیره شده بودم. متقابلا او هم به من نگاه کرد. کمی ترسیدم، ولی او زودتر نگاهش را به جایی که پسر ۱ داشت درباره اش حرف می‌زد چرخاند؛ احساس پیروزی و قدرت به من دست داد. پسر به جایی از پارک اشاره می‌کرد و می‌گفت همینجا خون ریخته بود؛ با سنگ زدندش، و چاقو هم توی ...  زدند. یادم نیست کدام ناحیه از بدن آن مجروح را گفت. بعدتر رفیقش می‌گوید کجا شاشیدی؟ باز یادم نیست چه جوابی می‌دهد. بعدتر، پسر ۲ از دختری می‌گوید: دختر خیلی قشنگی بود.

 
چندبار خیابان های اطراف خانه را چرخیدم که از یکی از سوپرمارکت‌ها لیموناد گازدار بگیرم که نشد. گفتم از این نه، از آن یکی هم نه چون فروشنده جالبی ندارد، این یکی هم ممکن است نداشته باشد و مجبور شوم چیز دیگری بخرم و ... امثال این فکرها موجب شد کلا قیدش را بزنم و بیایم خانه. 

بر اثر شنیدن موسیقی و پخش شدن صدای موسیقی در فضای اتاق، حدودا نیم‌ساعت است که اندک‌شوری، در وجودم آمده؛ سلانه‌سلانه همراهی‌اش می‌کنم و از دست نمی‌دهمش.


۲۳:۴۷ : انگار آن شور رخت بربست. 

رکود اراده و تمامی اعضا و جوارح؛ و  تصویر چنین فکری پیش چشمانت: باید شیوه زیستن را تغییر داد. 

۱۷ دسامبر ۲۰۲۱

اینجا که نیست. رفته جایی دور، جایی دور،جایی که هیچ نیست و هیچ کس نمی بیند، رفته زیر دوش حمام، رفته زیر دوش حمام و به مسیر باریک آبی که به سمت خط سینه اش حرکت می کند نگاه می کند و بلندتر قهقهه می زند و دهان پیرش باز می شود و یادش میرود که زیر شکمش به خاطر تیزی ژیلت کمی خونین شده، حواسش نیست دارد خون می ریزد و می خندد هی، هی می خندد، بلند بلند، و توی خانه کسی نیست عصبانی شود. توی هوای ابری رفته در حمام و چراغ زرد حمام را روشن‌گرده و هی به زیر بغل مودار و کریهش نگاه میکند می بیند که پیر شده و می خندد هی و هوای ابری را از سوراخ دیوار می بیند می بیند که هوای ابری است و غروب دارد می رسد می بیند که تا غروب طول میکشد حمامش، و وقتی بیرون بیاید شب شده، و با تن لخت می رود روی قالی دراز می کشد و به ساعت نگاه میکند که از هفت شب گذشته و تا اخر شب، تا آخر فردا،تا آخر سالها بعد، کسی نخواهد آمد. و او میچرخد و به پهلو دراز میکشد و نگاه میکند که هنوز ساعت روی هفت مانده و می فهمد که ساعت خراب است و تمامی این روزها در ساعت هفت رخ داده و دوباره میخندد، بلند بلند می خندد.

مرد،  دستها روی فرمان موتور؛ زن، روی تَرک نشسته؛ پسری میان آن دو. پسرک چقدر کوچک بود، دو ساله، سه ساله ... با اولین تماشای این منظره، نخست مرد و زن را می‌دیدی، بعدتر به انسانی _با جثه‌ای کوچک_ میان آن دو متوجه می‌شدی. تنش در بین این دو پیکر عظیم  گم شده بود. احاطه‌اش کرده‌ بودند، مثل حصار. انسان اول‌بار در حصار پدر و مادرش چلانده می‌شوند، چروک می‌شود. شاید این تصویر چنین القا می‌کرد؛ هرچند حالا ردی از تصویر این سه نفر که پشت چراغ قرمز ایستاده بودند نمانده. 

امان بدهید! چشمها و دستها در حریق‌اند، و مصیبت بر شاخسار تقدیر، چندک زده. و اشک بر گونه‌ها ماسیده، و شب، مطول و مهول است. امان بدهید!