... همهچیز را بر خودم سختتر بگیرم. همهچیز به دستآوردنش سخت باشد، جوری سخت باشد که موجب شود متنفر شوم، و سهطلاقهاش کنم. میخواهم زاهد بشوم. میخواهم تنفرم از همهچیز بیشتر بشود. شاید از پسِ این تنفر، استغنا بیرون بیاید. کاش در صومعه یا خانقاهی زندگیام را بسر میبردم.
جملات پیشین را چند روز پیش نوشتهام و حالا چندان تمایلی برای اینگونه بودن ندارم.
چه شکوهی دارد تبختر، متبختر بودن. و چه ظاهر ناهمواری دارد این کلمه.
اتاق فعلا در ندارد. حتی اگر کسی توی این خانه نباشد، باز باید این اتاق در داشته باشد تا بفهمم در یک محدوده شخصی هستم، و در یک جای بی در و پیکر نیستم. کسی هم تقریبا فعلا نیست، اما نمیتوانم اینجا را محدوده خصوصی حساب کنم، به خاطر دلیل بالا.
دهانم باز بود و روبروی کولر روی پشتهای از تشک و پتو لم داده بودم. یاد پاچینو در فرانکی و جانی افتادم، آنجا که انگار نعره زد و بعد چشمانش را به سقف دوخت، لحظات زیادی. کناری فکر کرد غش کرده یا مرده.
یک ساعت تقریبا بعد از این، رفتم پیش آن گاری فلافلی که جنب دره میایستد. مهجوری و غربت این فلافلی و شبهپارک همجوارش توی چشمم است. صبغهای از طرد شدن و دورافتادگی در هیئت هر دو هست. آنتونیونیوارانه است.
نمیفهمم در چه وضعی هستم. کاش این توان را داشتم که از بیرون خودم را تماشا کنم تا بفهمم در چه وضعیتی هستم.
از یک هیاهوی سر به آسمان کشیده میآیم؛ از یک هیاهوی پوک. باور نمیکنم چقدر مضحک بوده و چقدر مضحک فیصله یافته. آدم چقدر میتواند رگ صورتش باد کند و چهرهاش گلگون بشود، چهرهاش از خشم گلگون بشود، فحاشی کند، تا تهِ تهِ شخصیتها و زندگیها را رو کند و به جراحت بکشاند؛ هیاهوها چنین میکنند، هیاهوها که همهشان پوکاند. مزبله انسانی! چقدر از این عبارت خوشم میآید. در تنهایی هیاهویی از این دست خلق نمیشود، هیاهویی که خلق میشود یک نوع خودخوریست، به گمانم این یکی محترمتر باشد با اینکه زجرکشتر است.
تهی شدهام و خسته. از یک هیاهو میآیم، این هیاهو در یک مزبله در یک انباشتگی حاد ایجاد میشود. در این هیاهو، ناخواسته ساکت بودهام و دم نزدهام، برایم جالب است.
هرچیز زیادی مزبله است، هیهات از مزبله انسانی! ما در هم چپیدهایم دیگر. فردیت، مضحک است. در این درهمانباشتگی، فردیت، مضحک است. باری، همهچیز میتواند مضحک باشد، و این تراژدی حیات ماست. چه رقتها و تقلاها و شورها و شررها که همگیشان مضحکاند. دست سای و دریاب. هرچیز زیادی مزبله است، هیهات از مزبله انسانی! در کودکی نسبت به کندوی عسلی که لای شاخه های درخت لیمویمان بود، احساسی مرکب از تهوع و ترس داشتم. کل کندو را زنبور پوشانده بود، سیاه یا قهوهای. نگاه میکردم و مهوع میشدم و از این مازوخیسم لذت میبردم. یا گروهی که در تلگرام ساخته بشود و گفتنِ اینکه "همه اونجا هستن" ، حس تهوعی آنچنانی برایم میآورد. هیهات از مزبله، هیهات از مزبله انسانی!
مشتی که با تمام توان بر کوپه گل میزنی و چالهای عمیق درست میشود. انگار آیدا گفته بود که بر کمر شاملو در دوران اوج بیماری قندش، چاله ای به اندازه پرتقال درست شده بود.در ورودی کتابخانه که چند صندلی گذاشتهاند نشستم. چند صفحه از یک مجله روانشناسی را هم که در آنجا بود خواندم. اما نرفتم طبقه بالا، راهم را کج کردم و از کتابخانه آمدم بیرون و زیر آفتاب سوزان راندم تا دوباره برگردم خانه. قرار بود که بروم کتابخانه و تا عصر برنگردم و چنین شد. هرچه هست باید در این خانه انجام بشود. اگر سعادتی هست و شقاوتی باید در همینجا رخ بدهد. من سکون و رکود را به سیالیت و تحرک ترجیح میدهم. آمدم خانه.
این جفنگ پیرامون سکون و رکود هم معنی ندارد انگار؛ باید خودم را عادت بدهم در کتابخانه برای ساعتها بمانم. مثل اکثر اوقات، احساس میکنم مهوعم.
چندین و چند دقیقه ای میشود که دفترچه یادداشت گوشی جلوی چشمانم است و میخواهم چیزی بنویسم و نمیتوانم.
ساعت دو ئه نمیخی بخوسی؟ پیراهن آستین کوتاه نارنجی بر تن. با حوله روی بند صورتش را خشک کرد. احسان، نیکویی، نیک، حسن، زیبایی، خیر.
حالا کجام؟
چقدر احساس خالی بودن میکنم، چقدر زیاد. تمام ولگردی امشب را با همین حس گذراندم.
دیدم که حتی به راحتی میتوانم خودم را روی همین آسفالت ولو کنم،میتوانستم، به والله میتوانستم.
مرا دَفنِ سراشیبها کنید که تنها
نَمی از بارانها به من رسد اما
سیلابهاش از سر گذر کند
مثل عمری که داشتم.
بیژن الهی
توی بیمارستان، برای پسربچهای که با خوشرویی اومد سمتم و بهم خیره شد، شکلک دراوردم؛ حالتی حاکی از تنفر و مشمئز شدن بر چهرهاش نقش بست.
چهره مضطرب کارگر میانسال آشپزخانه را به اضطراب نوع کاری که دارد ربط میدهم. در آن لحظهای که به سرپرست گفت برای این بشقاب قیمه بریزم یا قورمه و سرپرست در جواب گفت هرکدام قورمه بود خودم میگویم و او در پاسخ گفت "چشم" ، میتوانستی اضطرابش را بخوانی. میدیدی در پسِ این "چشم" که کلمهای حاکی از قطعیت و ثبات است، چه تعلیق و ناقطعیتی نهفته است.
گلها و خاک باغچه، کلا بیرون ریخته شدهاند و باغچه شبیه یک قبر شده: عمیق و مستطیلمانند.
فکر کردن به اینکه در همین گرما و زیر همین آفتاب سمج، تن را توی کفن بپیچانند و توی قبر بگذارند. و خاک بریزند؛ بیل بیل. خاکهایِ خشک و به رنگ قهوهایِ روشن. صدای افتادن خاک هم مشخص است: کُپ. و چندتا از دیگر اجزای این نمایش: فرآیند هیجانگونه بیل زدن؛ پیشانیِ عرق کرده و دستی که برای ستردن عرق از روی پیشانی رد میشود؛ و صدای کُپکُپ؛ و تصادم خاک و کفن یا خاک و پارچه؛ و یک دو بیل و کلنگ بلااستفاده که همان حوالی افتاده است.
آفتاب نزده کنار دریا میرود و حتی خودش میداند به خاطر دریا نیست که به ساحل آمده. قدمگاهی میخواسته ساکت و خلوت که راه برود و خیال ببافد و غصه بخورد.
از دندیلِ ساعدی، داستان عافیتگاه
صفحه سیاه گوشی با اعلانی روشن نمیشود، تنها اخطاری به شکل دایره که وسطش علامت تعجب است در منوی گوشی ظاهر میشود و صفحه را روشن میکند. صدای بیوقفهای که جریان دارد، آف کردن و از آف خارج شدن کولر است. پخش و پلا شدن کتابها در کف اتاق. گه گاه ناخواسته لگدی بهشان میخورد و لبهشان کج و کوله میشود. پاکتهای پستی در قطع a4 وa5 و تکههای کاغذ پستی، کارتونهای از چند جهت پاره شده، چسب پهن، و تکههایی مچاله شده از چسب پهن، قیچی صورتی رنگ کوچک، پوست خشکیده شده یک قاچ خربزه که به لولهمانند شده، هستههای گوجه سبز، زیرپیراهنی مچاله شده، تنگ پلاستیکی سفیدرنگ با سری به رنگ سبز کمرنگ و ... در اتاق. نور زرد لامپ، یا بدون نورد زرد لامپ و تنها اکتفا به تاریکی اتاق، نابودن ظهر را القا میکند. ایستادن توی حیات. اراده پدیدآمده برای خارج شدن از خانه با یک دلیل واهی از بین میرود. برگشتن به اتاق.
بر اثر شنیدن موسیقی و پخش شدن صدای موسیقی در فضای اتاق، حدودا نیمساعت است که اندکشوری، در وجودم آمده؛ سلانهسلانه همراهیاش میکنم و از دست نمیدهمش.
۲۳:۴۷ : انگار آن شور رخت بربست.
۱۷ دسامبر ۲۰۲۱
اینجا که نیست. رفته جایی دور، جایی دور،جایی که هیچ نیست و هیچ کس نمی بیند، رفته زیر دوش حمام، رفته زیر دوش حمام و به مسیر باریک آبی که به سمت خط سینه اش حرکت می کند نگاه می کند و بلندتر قهقهه می زند و دهان پیرش باز می شود و یادش میرود که زیر شکمش به خاطر تیزی ژیلت کمی خونین شده، حواسش نیست دارد خون می ریزد و می خندد هی، هی می خندد، بلند بلند، و توی خانه کسی نیست عصبانی شود. توی هوای ابری رفته در حمام و چراغ زرد حمام را روشنگرده و هی به زیر بغل مودار و کریهش نگاه میکند می بیند که پیر شده و می خندد هی و هوای ابری را از سوراخ دیوار می بیند می بیند که هوای ابری است و غروب دارد می رسد می بیند که تا غروب طول میکشد حمامش، و وقتی بیرون بیاید شب شده، و با تن لخت می رود روی قالی دراز می کشد و به ساعت نگاه میکند که از هفت شب گذشته و تا اخر شب، تا آخر فردا،تا آخر سالها بعد، کسی نخواهد آمد. و او میچرخد و به پهلو دراز میکشد و نگاه میکند که هنوز ساعت روی هفت مانده و می فهمد که ساعت خراب است و تمامی این روزها در ساعت هفت رخ داده و دوباره میخندد، بلند بلند می خندد.