فردا میروم پیش فسکی، اصفهان. بلیت توی سمت راست کاپشن است.
داشتن چنین ارادهای، همچنان برایم باورپذیر نیست.
تماشای وضعیت مادر ناخوشم میکند. یاد جفاهایی میافتم که _ اکثرا غیرمستقیم _ در حق او کردهام. معذب میشوم.
وقتی از خانه دور میشوم، فاصلهام با این قضایا خیلی زیاد میشود، غالبا به حدی میرسد که انگار هیچ نسبتی با این مسائل ندارم.
گوته تقریبا چنین چیزی گفته بود که در سفر و دوری از خانه است که میبینی انگار هیچ نسبتی بین تو و خانه نبوده است. قبلا گفته بودم اینها را.
به گمانم چندین بار از مادر طلب بخشش کردهام و همواره وسعت شفقتش باعث شده که خطایی در من نبیند. بعد هم مثل همیشه میگوید او در حق من کمکاری کرده است.
الان به ذهنم رسیده است که انگار دیشب خواب دیدهام و کسی در خواب به من گفته است که شکوهمندم.
جمعه، ۶ بهمن
نور چراغ پشت سر، سایهام را از موتور گذرانیده و روی دیوار روبرو انداخته است.
آنسوی خیابان، عروسیست. موسیقی محلی پخش میشود، که خوشم نمیآید، اما این دفعه میتوانم به آن تکیه کنم.
دیشب
امروز بیتعلقی خاصی را تجربه کردم. چیزی نبود که دگرگونم کند. یک راه ساده و صریح را پیمودم.
رویدادهای عینی صرفا تلنگریاند. ازشان حسی به من منتقل میشود. این حس وقتی که منتقل شد، از آن رویداد فاصله میگیرم و با همین حس دریافتی، دست و پنجه نرم میکنم. ورزش میدهم. و میبینم که حجیم شده است و بزرگتر از من شده است. گاهی حجیم شدنش مطبوع است، مثل امشب. اما در اکثر اوقات، شکنجهایست. روباروی یکدیگر قرار میگیریم. معلوم است بازنده کیست.
روی تخت نشستهام.
منتظرم وقت ناهار برسد، بخورم و بروم؛ برویم البته، دیگری هم هست.
کیف، جلوی پایم است و همهچیز را توی کیف گذاشتهام.
سرگرمی جدیدی پیدا کردهام. خودم را یک محیی میبینم. چند کتاب زهوار در رفته را با چسب چوب ترمیم کردهام. انگار نتیجهای که به دست آمده بد نیست.
پنجشنبه یازده آبان
میدانم به تکرار رسیدهام.
میدانم کار درخوری برای انجام دادن و حرفی برای گفتن ندارم. اگر کاری بوده است پیشتر انجام شده و اگر حرفی بوده است پیشتر گفته شده.
اما خوشحالم که بعد از گشت و گذار در محوطه، آمدهام روبروی اتاق و میبینم که چراغ خاموش است. کمبود خواب موجب شده که معمولا شبها برای به خواب رفتن، عذاب نکشم.