.

.

مسئله فعلی‌ام چیست؟ در گودی پوک ذهنم، فقط یک مسئله صریح وجود دارد: تصور فرآیند برگشتن به خانه. 

همینقدر دور، همینقدر غمناک. دیشب به نگاهی از دور به سی و سه پل اکتفا کردم.  گفتم همین که از توی ماشین دیده‌امش کافی‌ست. نمی‌دانم چقدر تظاهر در میان بود، اما وزنه ملال و بی‌رمقی می‌چربید.
حالا هم توی مبل فرورفته‌ام و صدای بم پروین توی اتاق پراکنده است. خوابهایم به سه چهار ساعت در شبانه روز کاهش پیدا کرده‌اند، و حالا خمارم. توی مبلم و خمارم. نمی‌خواهم بلند بشوم. و مصمم هستم یک مبل دسته دار بخرم برای اتاق. که تویش مچاله بشوم و دستانم را روی دسته‌هایش بگذارم. می‌شوم یک آبلوموف تمام‌عیار. که اینجا بیش از پیش مشخص است. 
 

عجیب است! بلیت گیر نمی‌آید. به زور برای جمعه پیدا کرده‌ام؛ تا جمعه ماندنی شدم. 
با این حساب، روزهای پیش رو احتمالا بیشتر کسالت‌آور باشد.

مثل همیشه هول و اندوه پیش از سفر به سراغم آمده. مدام در ذهنم می‌گذرد که سفر فردا را _با مدد گرفتن از استعداد ذاتی‌‌ام در دروغ‌گویی_ لغو کنم.
 باید تا فردا ظهر دوام بیاورم. پایم را که توی اتوبوس گذاشتم، همه‌ اینها ناپدید می‌شوند. 

فردا می‌روم پیش فسکی، اصفهان. بلیت توی سمت راست کاپشن است.

 داشتن چنین اراده‌ای، همچنان برایم باورپذیر نیست.

گاهی می‌خواهم اینجا را هم حذف کنم، ولی می‌بینم نمی‌توانم. همان حس انزجار را هم تجربه می‌کنم ولی می‌دانم جز اینجا، دیگر جایی برای تظاهر و بلوف زدن ندارم‌، و جایی برای نمود داشتن. اسم کانالی که دیشب ساختم و حیاتش به بیشتر از ده دقیقه نرسید، "بلوف" بود.

تماشای وضعیت مادر ناخوشم می‌کند. یاد جفاهایی می‌افتم که _ اکثرا غیرمستقیم _ در حق او کرده‌ام. معذب می‌شوم. 

وقتی از خانه دور می‌شوم، فاصله‌ام با این قضایا خیلی زیاد می‌شود، غالبا به حدی می‌رسد که انگار هیچ نسبتی با این مسائل ندارم. 

گوته تقریبا چنین چیزی گفته بود که در سفر و دوری از خانه است که می‌بینی انگار هیچ نسبتی بین تو و خانه نبوده است. قبلا گفته بودم این‌ها را. 

به گمانم چندین بار از مادر طلب بخشش کرده‌ام و همواره وسعت شفقتش باعث شده که خطایی در من نبیند. بعد هم مثل همیشه می‌گوید او در حق من کم‌کاری کرده است. 

الان به ذهنم رسیده است که انگار دیشب خواب دیده‌ام و کسی در خواب به من گفته است که شکوهمندم. 

جمعه، ۶ بهمن

نور چراغ پشت سر، سایه‌ام را از موتور گذرانیده و روی دیوار روبرو انداخته است. 

آن‌سوی خیابان، عروسی‌ست. موسیقی محلی پخش می‌شود، که خوشم نمی‌آید، اما این دفعه می‌توانم به آن تکیه کنم. 

دیشب

مردی که از ماشین بیرون آمد و نانچیکویش را در هوا قر داد و به سمت راننده ماشین جلویی حمله‌ور شد، پسر بچه‌ای که آمد آب‌انار بخرد و پدرش توی ماشین نشسته بود ولی بعدتر آمد کنار فرزندش ایستاد، زنی که از ماشین پیاده شد و رفت تا بچه‌اش را بین دیگر بچه‌ها پیدا کند، دختری که توی کتابفروشی مدام به مرد نشسته در روبرویش می‌گوید تا به حال اینقدر تحت تاثیر قرار نگرفته است،

هرکسی می‌خواهد وضعیت خودش را بیان کند. 

 


گاهی اوقات در مواجهه‌ها، خودم را مشغول نشان می‌دهم. مثلا دست توی جیبهایم می‌کنم و حالت متعجبانه و پریشان‌گونه‌ای به چهره‌ام می‌دهم. که انگار چیزی گم کرده‌ام و درگیر یافتنش هستم. 
بلیتی که گرفتم همینطور شد. در آن اتاق خالی که صرفا یک میز هست و یک زن میانسال پشت میز، نمی‌دانستم چه کنم. آن لحظاتی که در انتظار چاپ شدن بلیت بودم، داشتم تحلیل می‌رفتم. به ناچار دست توی جیبهایم کردم، کلید را درآوردم و دوباره چپاندمش توی جیب، کیف کارتی را درآوردم و زیر و رویش کردم، نگاه کوتاهی به زن انداختم ببینم که آیا مشغولیتم برایش باورپذیر است یا دارد می‌خندد. و سر آخر که کاغذ بلیت را داد و مهر زد و کارت بانکی را گرفت، همه تعلیق من برطرف شده بود. مشغولیتی دیگر نداشتم، محکم و استوار ایستاده بودم، رمز کارت را گفته بودم و منتظر بودم کارت را بکشد و رسید را بدهد و خداحافظی کنم و جواب خداحافظی‌اش را بشنوم و بیایم بیرون. در بیرون جلوی درب شیشه‌ای بلیت فروشی ایستادم و آخرین نمایش مشغولیتم را اجرا کردم: نگاه جدی‌ای به کاغذ بلیت انداختم، سپس  تا کردمش و در جیب کاپشن گذاشتمش. این طرف و آن طرف را پاییدم، سوار بر موتور شدم و رفتم. 

یک ورق قرص والزومیکس ۵/۸۰ با فونت آبی رنگ توی دستانم است و با انگشتانم ورق را لمس می‌کنم؛ صدای چلق‌چلقی که می‌دهد تنها سرگرمی‌ایست که می‌توانم اینجا _توی مطب_داشته باشم و از این طریق تعادل ظاهری‌ام را حفظ کنم. مگر در چنین مکان‌هایی نباید خود را مشغول نشان داد؟ 
بعدتر که منشی، کاغذ ویزیت را داد و رفتم توی اتاق دکتر، آن تعادل را از دست دادم. خودم را می‌خواستم دوباره مشغول به تماشای قاب شعری کنم که خود دکتر سروده است و وزن درستی ندارد و در ذهنم با خودم بگویم که وزنش خراب است؛ اما آن قاب نبود، به جایش دو کاسه شکیل توی دیوار دیده می‌شد. با این حال تمامی دو سه دقیقه‌ای را که کنار میز دکتر ایستاده بودم، سرم به آن سو متمایل بود و از این بابت_که چنین ناخواسته و مبهم تعادلم را از دست می‌دهم_ در تعجب بودم. 
دفعات قبل، همواره در ذهنم، خودم را تصور میکردم که به دکتر، خرابی وزن شعرش را گوشزد کرده‌ام و خوشحال می‌شدم که به این خاطر، مرا صرفا یک جعلق نمی‌بیند.
اوایل دی‌ماه

امروز بی‌تعلقی خاصی را تجربه کردم. چیزی نبود که دگرگونم کند. یک راه ساده و صریح را پیمودم. 


رویدادهای عینی صرفا تلنگری‌اند. ازشان حسی به من منتقل می‌شود. این حس وقتی که منتقل شد، از آن رویداد فاصله می‌گیرم و با همین حس دریافتی، دست و پنجه نرم می‌کنم. ورزش می‌دهم. و می‌بینم که حجیم شده است و بزرگ‌تر از من شده‌ است. گاهی حجیم شدنش مطبوع است، مثل امشب. اما در اکثر اوقات، شکنجه‌ایست. روباروی یکدیگر قرار می‌گیریم. معلوم است بازنده کیست.

دیروز ظهر وقتی فهمیدم که یک روز دیرتر باید بروم خوشحال شدم و گفتم حالا سه روز کامل در اختیار دارم. 
اما امروز مثل دیروز ظهر و قبلتر از دیروز ظهر شده است: باز کمتر از سه روز در اختیار دارم.
چهارشنبه، ۲۰ دی

جمعه باز باید بروم. نمی‌دانم این چند مدت زود گذشته است یا نه. 
دوشنبه، ۱۸ دی و دوشنبه، ۲۵ دی

دوباره به صورتم نگاه کردم دیدم چندان ملتهب نیست.
از پمپ بنزین برگشته‌ام و دستهایم بوی بنزین می‌دهند.
جمعه، ۲۲ دی

در بیست دقیقه، شبه حمامی کردم و وسایل را جمع کردم. خوب از پس محدودیت زمان برآمدم.
شنبه، ۲۴ دی

این مقدار مستمسکی که برای تحمل موقعیتم دارم، ناچیز است، خیلی ناچیز است.
دوشنبه، ۱۸ دی

از آن یکی دو گربه که همین حوالی بودند، خبری نیست؛ پرخوری‌ کرده‌ام و احساس سنگینی می‌کنم، با این همه هستم اینجا. عجیب است که بعد از مدتها یک نوع ثبات یافته‌ام، این دو سه هفته،تقریبا همه شب‌ها به اینجا آمده‌ام و نشسته‌ام. پریشب یادم است کلید موتور را پیدا نمیکردم و مضطرب شده بودم، و دیشب که موتور رفته بود شیر دو، 
پنجشنبه، ۱۴ دی

در اواخر مستاجر جدید، حتی جایی برای آویختن کلاه نبود. تمامی خانه و خیابان‌ها پر بود. 

احساس می‌کنم این اواخر تحقیر شده‌ام. 

فقط امیدوارم زود بروند خانه، میترسم آن دو بچه‌سال سرما را تاب نیاورند. آن شعله زرد مضحک روی پیک‌نیک، فقط تلقین گرم شدن است. مضحک‌تر از این، لامپ سفید کوچکی‌ست که بالای سرشان آویزان است، که توان اعلام حضور کردن ندارد. 
نه گرما نه نور، در آنجا فقط شقاوت است که به تمام و کمال حاضر است. 
جمعه ۱۵ دی

مثل والتر، از پس یکی از گندکاری‌هایش، که می‌آید خانه و در آشپزخانه، زنش را که  به چهره‌اش ماسک صورت مالیده است خفت می‌کند و شروع می‌کند به فرو کردن ، که زن می‌گوید تا برود صورتش را بشوید و بعدا سکس کنند، که والت گوش نمی‌دهد، که بعد زن امتناع می‌کند و تشر می‌زند، و والتر با دهان و زیپ باز همانجا می‌ایستد، خیره به رو به رو.
جمعه، ۱۵ دی

هلا یک دو سه دیگر بار ... 
با زبان، خرده‌های سیب را بعد از چندبار جویدن و جنباندن در فضای دهان، به کف سقف می‌چسبانم و در حد توان لهش می‌کنم تا عصاره‌اش توی حلق سرریز شود، که می‌شود. 
یک دو ساعت در منگی بوده‌ام و حالا که شق و رق روی صندلی نشسته‌ام، دارم از آن احوال در می‌آیم.
یک دو ساعت استحاله، حلول در منظری که پیش رویم بود. 
آن منگی دارد کمرنگ‌تر می‌شود، که به خاطر سیر طبیعی زمان است، نه کوشش اینجانب. 
پنجشنبه، ۳۰ شهریور

حالا با یک زهواردررفتگی ناخوشی روی نیکمت نه چندان سردی روبروی خیابان نشسته‌ام. 
دوشنبه، ۱۱ دی

شقاوت آن‌چنان حقیرم کرده است که نتوانم چیزی بگویم. 
جمعه، ۱۵ دی

فکر کردن به اینکه بیرون رفتن هر شبه بیهوده است، مانع نمی‌شود که باز بیرون نروم. اما این دفعه که مشغول پوشیدن ژاکت و کاپشن  وکلاه هستم، از این فرآیند آماده شدن خسته می‌شوم، و موجب می‌شود که برخلاف دفعات قبل، حس خفیفی از امتناع از بیرون رفتن در من شکل بگیرد. و بعدتر متعجبانه به این وضعیت دیگران فکر می‌کنم که چطور هر لحظه در احاطه پوشاک‌ها می‌روند و آنها را بر خود تلنبار می‌کنند و چطور با آن تلنبار شدگی کنار می‌آیند. به هرحال با همه اینها آمدم بیرون. توی اوایل راندن، سرمایی که بر پاها وارد می‌شد، مقداری آزاردهنده است و موجب توقف کنار دره تاریکی می‌شود. جوراب نویی که چند روز است بی‌هدف در جیب کاپشن است را در می‌آورم،و در همان وضعیت سوار بر موتور می‌پوشمش، که تجربه بکری‌ست. بیشتر از اینکه از آسودگی ناشی از گرمایی که با پوشیدن جورابها بر من وارد شده بود احساس سرور حفیفی کنم، از بابت استفاده از آن جورابها و اینکه یک امر معنادار و دارای چارچوب بوده است، این چنین شدم.
یکشنبه، ۱۷ دی

این نمای نوبنیان هم احتمالا منقضی شده باشد یا در حال چنین شدن باشد.
بی‌تاریخ

از آن موقعیت، نه لامپ سفید کوچکش حضور دارد، نه پیک‌نیکش، و نه آن سه نفر که موجد این موقعیت بودند. دیشب هم نبودند. مثل همیشه بی‌خود و بی‌جهت فکر می‌کنم که شاید من مسبب این وضعیت هستم. من عامل تمامی مصائب هستم. 
جالب اینکه همانجا،مجسمه ایموجی خنده هم دیده می‌شود. دو دست دارد، دهانش باز است، و هر دستش را به حالت لایک یا بیلاخ درآورده است. انگار اجتماع نقیضین همیشه محال نیست، یا تز و آنتی‌تز همیشه با هم حضور دارند.
یکشنبه، ۱۷ دی

عصر، پدر با موتور رفت بیرون. احساس کردم می‌گریزد. گریختن از همه‌چیز. ربع ساعت بعد دیدم که آمد. شکر خریده بود. حس گریز در من هست، گریزی خودخواهانه به آنجا که خودم، اطرافم را اثبات کنم، نه دیگران. 
یکشنبه، ۱۷ دی

آن لحظه‌هایی که در گوشم صدای سوت کش‌داری می‌پیچد
 

فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟
با شرم و پشیمانی، زاری و ملال
و هراس گنگ شبهای هولناکی که در سینه دل را
چنان می‌فشارد که گویی کاغذی را مچاله کنند
فرشته سرشار از نشاط، تو با رنج آشنایی؟

فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟
با مشتهای گره‌کرده در تاریکی و اشکهای تلخ
آن‌دم که انتقام ندای دوزخی درمی‌دهد
و بر نیروهای ما چیره می‌شود
فرشته سرشار از مهر، تو با کین آشنایی؟

فرشته سرشار از تندرستی، تو با تب آشنایی؟
که در طول دیوارهای بلند نوانخانه بی‌رنگ
چون تبعیدیان پای بر زمین می‌کشد و ره می‌سپرد
آفتاب کمیاب را می‌جوید و با خود زمزمه می‌کند
فرشته سرشار از تندرستی، تو با تب آشنایی؟

فرشته سرشار از زیبایی، تو با چهره پرچین آشنایی؟
با هراس از پیری و عذاب هولناکِ
خواندنِ وحشت نهانِ دلبستگی
در چشمانی که چشمان آزمند ما دیرگاهی در آن خیره بوده‌اند
فرشته سرشار از زیبایی، تو با چهره پرچین آشنایی؟

فرشته سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!
داوود اگر می‌بود، به گاه مرگ
از پرتوی پیکر سحرآمیز تو شفا می‌خواست
اما من از تو ای فرشته، جز دعا نمی‌طلبم
فرشته سرشار از نیکبختی و شادی و روشنی!


از بودلر
برگردان محمدرضا پارسایار

مثل همیشه: باید لذت جعل کنم، باید فکر جعل کنم، باید کار جعل کنم؛ همه‌شان البته یک چیز هستند انگار؛ اما مهم‌ترین مسئله این است که نیاز به جعل کردن دارم؛ باید موقعیت‌های تهی را پر کنم. 

اما دروغ هم می‌گویم؛ چون یک ورِ دیگر هم دارد این موقعیت‌ها. البته نمی‌دانم موقعیت‌های تهی و موقعیت‌هایی که واجد آن ور هستند با هم‌اند یا هر کدام مجزایند؟ به هرحال، من فقط از این ور، که همان موقعیت تهی است، سخن می‌گویم درحالی که مسئله اصلی آن ور است.

پ.ن: "مثل همیشه"یِ آغازین را برای نمایاندن اشعارم بر تکراری بودن این حرفها آوردم.

عمل چرخاندن زبان روی دندان‌ها و حالت بیرون کشیدن چیزی لای دندان‌ها به وسیله زبان را، غالبا هنگام توقف توی ترافیک استفاده می‌کنم. می‌پندارم عادی‌تر می‌شوم و به هیچ‌وجه  عجیب و مضحک جلوه نمی‌کنم. زبان را جوری به دیواره‌ها می‌کوبانم که از بیرون مشخص باشد.
و اینکه توی ترافیک معمولا سمت راست جاده و یا جلوتر از همه ماشین‌ها می‌ایستم. وقتی جلوتر می‌ایستم حظ غریبی هم می‌برم، ولی ایستادن در سمت راست جاده، که دیگر هیچ وسیله‌ نقلیه‌ای در سمت راستم نباشد را بیشتر (یا کلا) به خاطر همان گریز از تماشاها انجام میدهم. و اینکه همیشه در هردو جای مذکور که می‌ایستم، سرم را به سمت چراغ راهنما می‌چرخانم و احساس می‌کنم از این طریق، به دیگران می‌فهمانم که در انتظار سبز شدن هستم. و اینکه معمولا در سریعترین حالت ممکن و انگار زودتر از بقیه، با سبز شدن چراغ، حرکت می‌کنم. 
دیشب، توی مسیر برگشتن ، پشت چراغ قرمز، ماشینی دقیقا کنارم توقف کرد که دو یا سه دختر بودند و داشتند با آهنگی که صدایش در نهایت بلندی بود همخوانی می‌کردند و سرشان را می‌جنباندند؛ نمی‌دانستم باید چه واکنشی نشان بدهم، احساس کردم هیبت ابلهانه‌ام را علی‌الخصوص با آن کلاه مضحک، مسخره می‌کنند؛ اول کمی رفتم عقب، بعدتر کاملا آمدم جلویشان ایستادم و چراغ سبز شد و رفتم؛ گرچه با سرعت زیادی که راندم و برداشتن دستم از روی کلاچ و رها کردنش به سمت پایین، احساس کردم آن حالتِ معمولیِ ابلهانه در من نمودار نیست؛ البته سرم را  کمی چرخاندم و دیدم که انگار پشت سرم نیستند و توی خیابان دیگری پیچیده‌اند. 

بلاهت و ساده‌لوحیِ یوزفِ دستیارِ والزر، برایم ملموس است؛ فقط از قیافه‌اش چندان چیزی نمی‌دانم، اگر بدانم در  قیافه‌اش هم یک بی‌تناسبی و زشتی غلیظ است به گمانم بتوانم کاملا با او همذات‌پنداری کنم. شاید والزر این نکته را در ابتدا ذکر کرده ولی من فراموش کرده باشم. احساس می‌کنم جمله قبلی از لحاظ دستوری مشکل دارد. 

دیشب، اوایل موتورسواری، قلبم تیر کشید. آهنگی که داشتم می‌خواندم را قطع کردم و چندلحظه‌ای ساکت بودم. 

احساس کپک‌زدگی هم می‌کنم، مثل نان لواش بیات شده‌ای که نمی‌شود جوید و قورتش داد؛ تنهایِ تنها توی یک پلاستیک بزرگ _که معلوم است حاوی نان‌های بیشتری بوده و حالا تنها این نان داخلش مانده_ ، درگوشه‌ای از آشپزخانه، سربار دیگر اشیاست. 

خلا‌ها بیشتر شده و فرسوده‌تر شده‌ام.

احساس می‌کنم اینقدر خود را توامان حقیر و غمناک ندیده بودم. این روزها، ناخواسته و خواسته، زیاد متوجه وضعیتم می‌شوم و به آن دو صفت مذکور می‌رسم. و "همه‌چیز از سر ناچاری‌ست". ایدون باد!

احساس می‌کنم  چیزی که _ در تمامی این سالهای سپری شده _ عمیق‌ترین و بیشترین تاثیر را بر من  گذاشته، استمناء بوده.

خطوط بالا نیاز به ویرایش بیشتر دارند، ولی خوابم می‌آید؛ شاید بعدترها ویرایشش کردم؛ "بعدترها".

قواعد تغییر نخواهند کرد؛ چه غم‌انگیز!

آن قطعه مشهور بتهوفن، سونات مهتاب. 

اندروایی، زمهریر،"دمل ناسور"، انتحار.

"هرابال، هرابال، بهومیل هرابال، تو بر خودت پیروز شده‌ای، تو به اوج تهی بودن رسیده‌ای!"

روی تخت نشسته‌ام.

 منتظرم  وقت ناهار برسد، بخورم و بروم؛ برویم البته، دیگری هم هست. 

کیف، جلوی پایم است و همه‌چیز را توی کیف گذاشته‌ام. 

"دریغا! من به‌گونه‌ای غریب ناخوشم."
مدهآ‌یِاوریپیدترجمهشهبازینشربیدگل

هرکاری می‌کنم نمی‌توانم خودم را مجاب کنم که فردا بروم مقاله مذکور را ارائه بدهم و آن تقریبا ده نمره پایانی را از دست ندهم. مثل همیشه، رویِ ارائه دادن ندارم.
 فقط می‌دانم فردا ظهر دیگر اینجا نیستم و خواهم رفت. 

چند ساعت بعد (حوالی یک بامداد): چند لحظه‌ای احساس کردم که می‌توانم ارائه بدهم ولی دیگر فرصتی برای تمرین کردن نیست.
آمدم بیرون و یکهو که دیدم نه، واقعا نمی‌توانم. 

پشت شیشه‌ها هیچکس نیست، انگار در خرابه‌ای قدم برمیدارم.
سمت راهرو که پیچیدم و مسیر را ادامه دادم، برهوت‌‌سانیِ این وضعیت برایم مسجل شد. خوشم آمد، احساس می‌کردم مطلوبم را دیده‌ام. همین‌طور هم هست: که قدم بزنم، بی‌آنکه به کسی تنه‌ای بزنم و نگاهم ناخواسته با کسی تلاقی کند، که راحت و بدون هیچ وقفه‌ای هرچند کوتاه که موجب رنجشم می‌شود بتوانم راهم را ادامه بدهم.
 آن راهرو یادم می‌ماند.
بعدتر به اتاقی رسیدم که تقریبا ده تخت داشت و چند سفیدپوش آنجا می‌پلکیدند. دور یک تخت سه چهار نفر حلقه زده بودند. روی تختی دیگر پیرزنی با موهایی کاملا سفید دراز کشیده بود؛ با چشمانی بسته و صورتی مچاله شده که حکایت از درد می‌کرد. 
سطل کنار تخت، پر از سوزن‌های مستعمل بود و ازدحامشان، چندش‌ناک بود. 



مقداری از چای را جلوی پایم ریخته‌ام و به بخاری که از آن متصاعد می‌شود نگاه می‌کنم. اول صبح است، و جایی کنار اتاق پیدا کرده‌ام که نور آفتاب برش می‌تابد؛ آنجا نشسته‌ام. می‌خواهم تصاویری از تنگسیر به یادم بیاید.
 از دور می‌بینم کسی دارد می‌آید، مسئول قبلی کتابخانه است. می‌ترسم این آبی که جلویم است را استفراغ یا چیز دیگری بپندارد. همان موقع که در حال نزدیک شدن است و چشمش به من می‌افتد، دوباره مقداری چای روی زمین می‌ریزم. این بار به بخارش نگاه نمی‌کنم. بلند می‌شوم و با او سلام و احوالپرسی می‌کنم. می‌گوید "اوضاع کتابخانه چطور است؟" از همان سوالهاست که می‌خواهد بگوید موضوع را تجربه کرده است: نیم‌روز حضور در یک مکان را تجربه کن، ولی تا سالهای سال هرجا بحثی از آن مکان درگرفت و به درازا کشید، تو هم می‌توانی شرکت کنی، میتوانی درک کنی، و رد و اثبات کنی. و اگرمیانه بحث به جزئی از آن موضوع اشاره کردند و تو تجربه نکرده بودی، می‌توانی بگویی که این را تجربه نکرده‌ام (اگر پیرامون مکان باشد می‌گویی این را ندیده‌ام، فقط نیم روز آنجا بوده‌ام). این ندانستن تو را از بحث خارج نمی‌کند، اصلا ممکن است بیشتر مورد توجه قرار بگیری، چون می‌دانند آن جا را تجربه کرده‌ای ولی نه کامل،و آنها می‌آیند تجربه‌ات را تکمیل کنند. نه فقط تجربه حضور در مکان، که تجربه همه‌چیز: جنگ، سربازی، شغل، تحصیل، ... تجربه کوتاه هریک از اینها موجب می‌شود همیشه بتوانی ازشان حرف بزنی. البته این بنده خدا،ماه‌ها یا شاید سالها در آنجا کار می‌کرد.
چیزهای واضحی برای گفتن پیدا کردم: "برنامه‌ای نصب کرده‌اند و کتابها را آنجا ثبت می‌کنند". در جواب پرسش از اوضاع کتابها گفتم "کتابهایش عالی‌ست"، ولی بعدتر جمله وسیعتری که مناسب گفتگو بود پیدا کردم: "کتاب جدید آورده‌اند،نمی‌دانم اهدایی‌ست یا خودشان گرفته‌اند."
"واقعا؟"
با این پرسش، احساس کردم شاید دروغ داده باشم. در ذهنم گشتم، یادم آمد یک کارتن کتاب  روی میز بود و ظاهرا هنوز ممهور نشده بودند. همین تصاویر را برایش بیان کردم. "احتمالا"یا "انگار"را به جمله‌ام الحاق کردم و از بار قطعیت بیرون آمدم. با همین دو کلمه و دیگر کلمه‌های مترادف با آنها، چقدر خود را صادق دیده‌ام. چقدر همه‌چیز را واضح‌تر می‌کنند: انگار چنین است، خواب است انگار، انگار خسته است، احتمالا بیایم، احتمالا آن موقع بیکار باشم، انگار آنجا نبودم و ... ،همه اینها چقدر واضح‌تر و دقیق‌تر از جمله‌های قطعی‌ هستند. از زیر حکم کردن بیرون می‌آوردت، کمتر مجرم محسوب می‌شوی.

مردی زیر نور بیلبورد سردر داروخانه دود میکرد. دود آبی‌رنگ سیگار را دیدم که در تاریکی اطراف بیلبورد، بالا می‌رفت. 
جعبه‌های سیگار خیلی ترغیب‌کننده هستند. دیشب شخصی توی بوفه، دو سه پاکت مارلبرو خرید که شکیل بودند و ترکیبی از رنگ قهوه‌ای و سیاه انگار.  
پنجشنبه ۴ آبان

"باد بی‌نیازی خداوند است که می‌وزد، سامان سخن گفتن نیست."

برکشیدن باد سرد از جگر،  "باد سرد از جگر برکشید"، تمامی روز، تمامی شب.
 ایام عسرت است، محاط جبر و ضرورتم، سرما آزاردهنده است، تمامی روز و تمامی شب در حال خاییدن خودم هستم، شبها آرامتر می‌شوم؛ دلتنگم. روی چمن که ولو میشوم، مچاله می‌شوم، کتابخانه که می‌روم، چندان نمی‌نشینم و زود برمیگردم، توی اتاق به زور میمانم، لامکانی محض است. معلقم، خسته‌ام، مدتهاست همینطور است، دیگر نمی‌دانم دارد زمان می‌گذرد، چهره خودم را فراموش کرده‌ام، حافظه‌ام کار نمی‌کند، مغرضم، ناخوشم،  گذشته‌ام را می‌بینم، شبها طولانی‌اند، تمام نمی‌شوند، کش می‌آیند.
روزهای درماندگی.




سرگرمی جدیدی پیدا کرده‌ام. خودم را یک محیی می‌بینم. چند کتاب زهوار در رفته را با چسب چوب ترمیم کرده‌‌ام. انگار نتیجه‌ای که به دست آمده بد نیست.

پنجشنبه یازده آبان

غمناک است که خلاءِ اوایلِ بیداری، به خصوص اوایلِ بیداریِ در صبح، با روزمرگی‌ای که آرام‌آرام می‌آید و فرا می‌گیردت، پر می‌شود‌.

انگار یک نوع استهزای ملیح باید باشد، در نگاه و در منش، نه در زبان. 
"استهزای ملیح" را در نوشته فروغی دیدم.

نیم‌ساعت توی ماشین نشستن هم، انگار، از پا درمی‌آوردم. 
دیشب، باران کم‌کم و پراکنده می‌بارید. راننده شیشه ماشین را بالا کشید. سرگیجه و تهوع آمد سراغم. 
 تکرار سیزیف‌وار برف‌پاک کن هم ، خلسه ناشی از تهوع را عمیقتر میکرد.  گاهی فقط دو قطره باران روی شیشه بود، اما اینها باز از راست به چپ می‌رفتند و برمی‌گشتند، و صدای جیغ‌گونه مالیده شدنشان به شیشه می‌آمد. و هربار، اول به خودشان خیره می‌شدم بعد به نور چراغهای توی خیابان، که به خاطر لک گرفتن شیشه،چندان واضح نبودند. 
 تهوع بسیطی بود، جزء جزء نبود، توی پارک هم که ایستاده بودم همینطور بود، وقتی با نفرت به آنانکه با من آمده بودند نگاه میکردم و فکر‌میکردم. آنان در حال لولیدن بودند انگار. مثل خودم. یکی‌شان هم روبرویم در مضحک‌ترین حالت، سیگار می‌‌کشید.
خوب موقعی مهوع شدم. دمغیِ توی ماشین را احتمال دادم فهمیده باشند، به همین خاطر،وقتی پیاده شدیم و از ورودی عبور کردیم و سر‌به‌زیر از سایه‌ها و درختهای خیس گذشتم و وارد اتاق شدیم، سریع سمت یخچال رفتم و لیمویِ زردرنگ چروکی بیرون آوردم‌ و سرش را بریدم و توی آب ریختم. بعد با طمانینه و نمایش خوبی از مچالگی ناشی از تهوع در صورت، گفتم که توی ماشین حالم بد شده است. همینطور هم بود، حالم بد شده بود. باران که بارید، راننده شیشه‌ها را بالا زد. بعد یادم افتاد که مادر گفته بود: توی ماشین که نشستی بگو شیشه‌ها را بالا نکشند. نگفتم، باران باریده بود، همین علت را ذکر میکرد برایم ، یحتمل. 

جلوی یکی از کتابفروشی‌ها،توی کارتنی موزی، کتابهای کهنه و مجروح گذاشته بود که از لایشان کتابی پیدا کردم و به فروشنده گفتم چند است و فروشنده سرش را که روی گردن افتاده بود بلند کرد و سمت چپ مانیتور آورد و گفت ۴۰ تومان. از قضا کتاب سالمی بود. عطفش مثل آهن زنگ زده، زبر بود. و  لبه‌های جلدش هم کمی ساییده شده بود. سریع کارت را درآوردم و سریع کارت را کشید. از این بی‌تکلفی و سادگی خوشم آمد. 

دورم و نگاه غایتمندانه‌ای به اطراف ندارم. خیلی دورم. می‌گذارم زمان بگذرد، پیرتر بشوم، فرتوت‌تر. فرتوتی. درد خفیف زانوی چپم را میخواهم نشانه‌ای از همین بدانم. عصر، دست روی پایم می‌کشیدم و کاسه زانویم را فشار می‌دادم و از این پیری به دست آمده، مسرور می‌شدم انگار.
 حالا دردی حس نمی‌کنم.


چیزی که به عنوان پادکست برای کلاس فردا ساخته‌ام، چندان بد نیست. خوب است.  گوشی خودم کیفیت نداشت و از گوشی دیگری استفاده کردم. از صدایم خوشم آمده و از موسیقی‌ای که به آن چسبانده‌ام و از متنی که خوانده‌ام.
چندتا از همخوابگاهی‌ها خیلی تحسین‌ کردند. 

برای فِسکی که از کسادی امروز بازار شاکی بود،  توجیهات مضحکی کردم. یک‌جا هم اذعان کردم که دارم تقلا می‌کنم علتی و مستمسکی برای توجیه این وضعیت پیدا کنم. گفتم خوب است این وضعیت، بهتر از شغل روزمره‌اش است. و چندین علت کلی دیگر که همه‌شان به‌دردنخور از آب درمی‌آمدند. بعدتر اشاره به جشن تولد قریب‌الوقوع بچه‌اش کرد، و اینکه مناسک پرهزینه‌ای‌ست. 

امتناع و دم فروبستن و بی‌نیازی. آه، بی‌نیازی.

اما گاه، گفتن از بدیهیات را خوب ادامه می‌دهم. معمولا مواقعی که با اسنپ در حال برگشتن هستیم، در گفتن بدیهیات توانایم. این تقریبا سی چهل دقیقه همینطور می‌گذرد. البته به ناچاری‌ست. دیروز سرخوش از گرفتن کتاب بودم و همین موجب شده بود توان همسخنی داشته باشم. راننده اسنپ دیروزی بحث را به کتابهایی که در دستم دیده بود کشاند. همینطور که ادامه یافت از تعداد کتابهایی که در خانه دارد گفت: "بیش از صد جلد کتاب" در حوزه‌های "حقوقی، پزشکی، تاریخی و ...". گفت یک کتاب پزشکی در خانه دارد که در مواقع بیماری می‌رود سراغش و طبق دستورالعمل‌هایش عمل می‌کند. و خوشحال از این بابت. خوشحال از این بابت که "انگار دکتری در خانه داریم". بعد‌تر که به بحث کیفیت کلی کتاب رسیدم من از همان بدیهیات پیرامون پایا بودن کتاب استفاده کردم. گفتم تا آخر همراهت می‌ماند و هرگاه خراب شد با چسب و صحافی درستش می‌کنی. البته اشاره به راحت بودن تعمیر کردنش که در کلام گنجاندم چندان جزو   تکرار مکررات نبوده. بعدتر به مقایسه قیمت کتاب و فست‌فود پرداختیم و تا پایان مسیر غوطه‌ور در بحر بداهت بودیم. بداهت محض. 

تلاش‌هایی که برای حرف زدن می‌شود، مضحک‌اند. چون می‌بینم تلاشم تنها موجب خلق یک حرف کلی و بدیهی شده. مثل دقایقی پیش که در بوفه بودیم و یک بسته تخمه آبلیمویی برداشتیم و من پشتش را وارسی کردم و گفتم چربی‌اش زیاد است. 
کلا مسئله را دیگری مطرح کند و من پاسخگو باشم بهتر است. اگر مسئله را من طرح کنم، می‌بینم که مسئله‌ای بدیهی است. البته دیگران هم  معمولا از بدیهیات می‌گویند، ولی به هرحال بدیهی بودنش کمتر توی چشم می‌آید. پس خوب است دیگران حرف بزنند و من همراهی کنم.
سر میز از بدیهیات گفتیم _آخ که چقدر دارم این کلمه را تکرار میکنم _ دیگری می‌پرسید و من جواب میدادم. از آن سطحی‌ترین سوالات بود که صرفا برای شکستن سکوتی که ناهنجار است می‌گویند.

قلم سفت و پرصلابت کسروی:
دولتها جز در بند کار خود نبودند. 

پوکی، پوکیِ مسری.
دیگری گفت، وقتی کاپوچینو توی لیوان ریخته‌ایم، اگر با قاشق به ته لیوان بزنیم، صدای پوکی می‌دهد. من هم گفتم مثل دیوارهای خوابگاه قبلی؛ که انگشت به دیوار می‌زدی و صدای خالی بودن پشتش، صدای پوکی می‌آمد.

حق هیچ چیز را کامل ادا نکرده‌ام، و مدام با این حس نقصان و کم‌کاری دست و پنجه نرم می‌کنم. در ذهنم هست که اگر در چیزی به نهایتش رسیده باشم و واقعا به طور کامل محیط بر آن باشم و حقش را ادا کرده باشم، آن "استمناء"است. بحث ارزشگذاری نیست. بحث این است که می‌دانم کاملا تجربه کرده‌امش و امر تمام شده‌ایست و ادامه دار بودنش، بیهوده است. 
اما در مابقی چیزها الکنم. و خودم را ناتوانتر از آن می‌بینم که بتوانم خودخواسته  حق آن چیز را ادا کنم. و بی‌اختیار مثل واکنش نسبت به دیگرچیزها، خود را به سیر طبیعی زمان می‌سپارم.
 یله و رها، مثل آن تکه چوب شناور در آب، در کسوف میکل آنجلو، در صحنه‌های پایانی. آن جا که خط عابر پیاده را نشان می‌داد، خرابه‌ها را نشان می‌داد، آنجا که انگار کالسکه‌ای را هم نشان داد. 

احساس فرسودگی می‌کنم. فرسودگیِ ناشی از اینجا بودن. 

آن‌ها خواهند رفت. 

سه چهارکتاب ارزان قیمت پیدا کردم و هنگام تسویه حساب، مسئول صندوق با بهت مشعوفانه‌ای به یکی از مالکین کتابفروشی که روی صندلی، کنار در ورودی نشسته بود گفت "همه اینها شد ۵۸ هزار تومان!"طرف حیرت کرد و گفت "مگه می‌شه؟! از کتابها یه عکسی بگیر". صندوقدار گوشی‌اش را درآورد و با حالت انجامِ وظیفه محول شده،  از عطفشان عکس دقیقی گرفت. آب شدم. 

می‌دانم به تکرار رسیده‌ام. 

می‌دانم کار درخوری برای انجام دادن و حرفی برای گفتن ندارم. اگر کاری بوده است پیشتر انجام شده و اگر حرفی بوده است پیشتر گفته شده.

اما خوشحالم که بعد از گشت و گذار در محوطه، آمده‌ام روبروی اتاق و می‌بینم که چراغ خاموش است. کمبود خواب موجب شده که معمولا شبها برای به خواب رفتن، عذاب نکشم.

نوشته ای در بلاگ اسکای دیدم، درباره شجریان و موسیقی قبل انقلاب و اینکه موسیقی شجریان زنجموره و ناله و  ... است. نظراتش را بسته بود. اینکه می‌شود همه کار کرد، همه‌چیز گفت، مزخرف است. از این آزادی متنفرم. از این بی‌بند و باری و بی‌تعلقی در حرف زدن متنفرم. 

و اینکه من هیچ کاری نمی‌توانم کنم، معذبم می‌کند. کار درخور منظورم نیست، یک واکنش معمولی و مناسب نسبت به هر واقعه. ناتوانی در واکنش مناسب داشتن است، که موجب شده تنها راهکار را در همین‌ طرد کردن همه‌چیز، و طلب بیشتر خاموشی، و استمرار در گریز، بدانم. با همین مهوع پنداشتن خود است که تا اینجا دوام آورده‌ام. 
این یک دو روز سرخوردگی عجیبی داشته‌ام. خودم را در هر زمینه ناموفق دیده‌ام، بعد با این وضعیت خلا روبرو شده‌ام و متحیر از اینکه همچنان می‌توانم ادامه بدهم. 
در هیچ حیطه‌ای، عمیق نشدم و در دل هیچ قضیه‌ای نرفتم و تنها با هیئت اولیه و کلی و تقریبا ظاهری‌شان مواجه شده‌ام و با همین برداشت الکن، از تمامت آن حیطه و قضیه، ترسیده‌ام و متنفر شده‌ام. چه زندگی بدی دارم. اتاق چندان خالی نیست که بتوانم روی تخت دراز بکشم و مدتها غلت بزنم، به جایی خیره شوم، در اتاق بچرخم و ... . اینها را در همان اتاق فقط می‌توانستم انجام بدهم. اینجا مدام باید بیرون  از اتاق باشم؛ توی کتابخانه،توی محوطه. 
دو لباس و یک کاپشن پوشیده‌ام و اینکه به همین زودی سرما دارد عذابم می‌دهد، جلوی چشمم است. 

از سربالایی که بالا رفتم، دیدم یک نفر روی سنگ جدول نشسته است و دوتا هم ایستاده‌اند، به طرز مضحکی راهم را کج کردم و برگشتم. رفتم سمت آبخوری، و دیدم دارند اعلامیه‌ای روی دیوار می‌چسبانند؛برگشتم. جایی نشسته‌ام. تشنه‌ام.
تمامی روز صدای مردی می‌آید که از پشت بلندگو اسامی افرادی را می‌خواند. چند لحظه پیش گفت لطفا گواهینامه‌ را همراه خود بیاورید. گهگاه به اسامی‌ای که می‌خواند دقت می‌کنم و در ذهنم آوای اسامی‌شان را جوری تصور می‌کنم که انگار اسم خودم بوده. یعنی تصور میکنم اسم خودم را صدا زده. و می‌دانم وقتی در چنین موقعیتی اسمم را صدا بزنند، بهت عجیبی سراغم می‌آید. 

خیلی‌ها دیشب و پریشب و دیروز رفتند. همان اوقات،  کمی به این فکر‌ می‌کردم که کاش می‌توانستم آن پسر زیبارویی که دخترانگی‌ِ شدید و مطبوعی داشت را ببوسم. دیشب دستانم را برای خداحافظی دراز کردم و با لبخند، کمی در چهره‌اش خیره شدم. بعدتر دیدم چه راحت و زود فراموشش کرده‌ام. اما به هرحال امروز هم که از اتاق بیرون آمدم، به اتاقشان خیره شدم. در جاکفشی‌شان ، جز یک جفت دمپایی پلاستیکی چیز دیگری نبود.
ماشین اصلاح نیست و تمایلی به استفاده از ژیلت ندارم. ریشها مثل همیشه نامتقارن و پراکنده، روی صورت پخش شده‌اند. مدام زیر چانه‌ام را میخارانم.