در پییرو خله، آنجا که دینامیتها را دور سرش پیچانده، بعد منصرف میشود، و هرچقدر با دستش میگردد سر سیم را پیدا نمیکند، و بووم؛ و بعد از اینها، که تصویر دریاست.
برای آخرینبار میخواهم در اینجا کتلت تنوری بخورم. بعد از غروب عازم خریدن میشوم. میخواهم شامم را زود بخورم. احساس میکنم که اگر امشب، ساعت ده به بعد کتلت تنوری بخورم توی خواب قلبم میایستد. چنین مردنی.
https://banoyeeshgh.blogsky.com/
نمیفهمم آن سالها به چه علت این وبلاگ را دنبال میکردم. فکر کنم زنبودنش علت اصلی بود.
یادم است که درگیر مصائب زناشویی بود و یک زندگی ورشکسته داشت.
پنج شش ساعت پیش وقتی روی پله دوم مغازه ایستاده بودم، یادم آمد که حداقل میتوانم به این فکر کنم که یک زنبارهام. در همان لحظات، زنی وارد مغازه شد و از آن موقع به بعد مشغول ورانداز کردن کونش شدم. حجیم بود. کیرم نیمهشق شده بود. با اضطراب دوربین گوشی را روشن کردم. گوشی را افقی در دست گرفتم، از پلهها بالا آمدم و وارد مغازه شدم. وارد شدنم مصادف شد با چشم تو چشم شدن من و پسرک صاحب مغازه که توقع لبخند یا بازی داشت. در همان لحظات آن زن پول ساندویچ را حساب کرد و از مغازه آمد بیرون. آنقدر خنثی بود که نفهمیدم چطور میلم فروکش کرد.
از همهچیز متنفرم. من نیاز دارم که در آن خانه باشم؛ تمامی شبانه روز. و متوجه سکوت و بوی متعفنم بشوم.
عطسه شخصی که کنارم ایستاده، موجب میشود از بابت احتراز _آه احتراز!_ فقط یک قدم بیایم اینطرفتر؛ و نمیدانم بیشتر از این مقدار هم نیاز است یا نه.
اول خمار و خیس از عرق، با چشم نیمه بسته به سقف نگاه کرده بودم. عصرها خانه تاریک است و کم پیش میآید پرده را بکشم تا نور بیاید تو یا چراغ را روشن کنم.
اینجا خودارضاییهای روزانهام دورقمی میشوند. در آخرین خودارضاییها، به تپش قلب شدید دچار شده بودم و از سر و صورتم عرق میریخت. دیروز یا پریروز توی خیابان حس کردم پاهایم جانی ندارند و بعد یادم افتاد که دستها هم همینطور شدهاند. و یادم افتاد که تمامی روز چروک و خوابآلودهام. شیرهام کشیده شده.
دیشب با شنیدن خبر مرگ اوس جعفر توانسته بودم گریه کنم.
یک دو هفته پیش هم، سکانس پایانی فیلمی درباره کشتن به گریه سوقم داده بود و گریه کرده بودم.
همانروزها تاکسی گرفتم و رفتم خیاطی تا دو شلوار پارهام را بدوزد. از اینکه نیاز نبود از این به بعد، دو شلوار روی هم بپوشم خوشحال شده بودم. اگر واکنشی نبود، هر کنشی که خلق میشد، یکه و غریب میرفت، میرفت، و در خلاء منهدم میشد. یکطرفگی. نه نطق، که توان روایت کردن را از دست دادهام. حداقل میدانم که آخر هفته دوباره خودم را محبوس آن سرماخانه میکنم.
اندازه حروف تغییر کرده. عمدی نبوده. از هر نوع تخصیص و بزرگنمایی متنفرم.
خانهشان سردی مرگباری دارد. بلد نیستم بخاری را روشن کنم. برای پوشاندن آن دریچه کوچک هم تعلل کردم و فعلا فقط مقداری پلاستیک در آنجا چپاندهام. به آوردن یک پتوی اضافه و پوشیدن دومین شلوار متوسل شدهام.
این وضعیت سنگی را با همین دمدمیمزاجی ذاتیام توانستهام تحمل کنم. این وضعیت سنگی را تنها با همین دمدمیمزاجی ذاتیام میتوانستهام تحمل کنم. چول واویدما.