خواب دیده بودم که توی راهرویی، سینه سمت راست زنی که لباس آبی کمرنگی پوشیده بود را از روی لباس میچلاندم. بعدتر که مشغول لبگرفتن شده بودیم، حسین علیزاده، با صندلی چوبیای در دستانش، به سمت چپ دالان پیچید، از بغلمان گذشت و وارد اتاقی شد. خودش را بیاعتنا نشان داده بود. انگار کمی شرمسار شده بودیم.
"چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش". گسلیده و بیقاعده. به تعریق سردی دچار شدهام. نرمهبادی هست و کمی خنکم میکند. سرگیجه دارم و احساس میکنم قرار است روی کاشیهای پارک بیفتم.
امر اجتنابناپذیر در وقت طبیعی خودش رخ خواهد داد. اینکه احضارش کنی یا فرابخوانیاش، به خاطر چیزی جز به دستآوردن هیجان ناشی از شکاندن زمان خطی یا لذت ناشی از توهم تسلط بر زنجیره جبری رخدادها نیست:
گدار اگر کمی صبر میکرد، به صورت طبیعی میمرد.
گوارشم خوب کار میکند. یک دو روزی مدفوعم به رنگ نفت درآمده بود. احتمال داده بودم که از بابت سیگار است.امروز و دیروز بالاخره توانستم که یک دو نخ را به درستی بکشم. دیشب آنقدر محمود حرف زده بود که دچار تهوع شده بودم؛ میخواستم عق بزنم.
خودم را معطل جمعهبازار کردهام. برای رفتن به خانه لهله میزنم. هیچ عزت نفسی برای حضور داشتن در جایی دیگر ندارم.
بعد از ده روز، جلق زدم؛ توی حمام خانه محمود. آبها، غلیظ و با شدت، با سوزش مطبوعی، از سر کیر به بیرون جهیده و روی کاشی و انگشتان پایم ریخته شدند. ده روز نزدن، تاثیر خاصی نداشت.
شنبه، ۲۵ اسفند
بعد از سلام کردن به پدر، تسلیت هم گفتم. چهرهاش را فیالفور مغموم کرد. انگار که یادش رفته بود عزادار است یا باید عزادار باشد.
یکشنبه، ۲۶ اسفند
آنها قرار است دوباره بیایند. دوباره، بودنم در اتاق معلق میشود. نمیتوانم در جایی جز آنجا باشم.
وراجها!
بین مصائب نباید وقفه بیفتد. طبیعیست وقتی خنثی هستم، بیشتر اضطراب پدیدار شدنِ مصیبت را دارم. وقفه نباید بیفتد. نباید وقفه بیفتد. فکر کنم، دور فلکه چرخیدنم همینطور باشد: تایر عقبی تاب دارد انگار و میلرزد، و من هم سرعت موتور را کم میکنم. خودروهای پشت سری کلافه شدهاند. با همین هولی که از به خاطر محتمل بودن سر خوردن موتور گریبانگیرم شده، میتوانم لرزش و تاب موتور را تحمل کنم. با خود فاجعه است که میشود فاجعه را تحمل کرد. آن ویدیویی که از چوران هست، و دارد از ایده خودکشی به عنوان سلاحی برای تحمل زندگی استفاده میکند، چنین منظوری را ادا میکند. خودت را نمیکشی، چونمیتوانی خودت را بکشی. انگار مثل سوالیست که توی آزمون کتبی رانندگی موتور میآید و مضمونش این است که هنگام لغزیدن موتور باید چه کار کرد؟ و تو باید جواب بدهی که فرمان موتور را باید به همان سمتی که میلغزد، چرخاند.
خلط شد؛ به درک!
انگار آرامش مضطربانه هم وجود دارد. به این صورت که انگار اضطراب، متلاشی میشود، و هر جزئی را که از این تلاشی به دست میآید، به صورت جداگانه تجربه میکنی . و این تجربه، آرامشی به تو میدهد.
فکر کنم بلاگاسکای کلا بیصاحب شده باشد. چند هفته پیش، به آنها پیام داده بودم که سی چهل روز مهلتی که برای حذف گذاشتهاند خیلی زیاد است و اگر امکانش هست کاری کنید که من بتوانم اینجا را به صورت آنی حذف کنم بدون هیچ امکان برگشتی. هیچ جوابی ندادند. فکر کنم اگر آن موقع گزینه حذف را زده بودم، همین روزها حذف شده بود.
وقتی دم در عینکفروشی ایستاده بودم و مردم را ورانداز میکردم، این وضعیت برایم مجسم شد که هیچکس نمیداند غالب روز دارم کیرم را میمالم و حتی چند دقیقه دیگر که به خانه بروم، همین کار را خواهم کرد.
من نمیتوانم به یک استمناء در روز اکتفا کنم. اگر بتوانم به یک یا حداکثر سه چهارتا با فاصله خوبی از هم اکتفا کنم، حال مطلوبتری خواهم داشت. اما اینطور نمیشود. یعنی به این صورت است که هرچه استمنا تکرار میشود، سکر و حس اشباع شدنی که به من میدهد کمتر میشود و من بیشتر مصمم میشوم دوباره استمنا را تکرار کنم. تنها راه قطع این چرخه، بیرون شدن از این اتاق است. همین.
این حداکثر سه چهارتا هم باید با فاصله زیادی از هم تکرار شوند، یعنی اگر این حداکثر سه چهاربار در یک بازه زمانی کوتاه تکرار شوند، به هیچوجه مکفی نخواهند بود.
بعضا، بعد از چند جلق پشت سر هم، وقتی دوباره برای جلق بعدی کیرم را به حالت نعوظ درمیآورم، احساس میکنم سیخی دارند توی کیرم فرو میکنند. دردش باعث میشود توقفی کوتاه ایجاد کنم. این تنها کمک بازدارندهایست که تنم به من میکند.
شاید از پدر باید میپرسیدم که دکتر درباره چشمهایش چه چیزی گفته. هیچوقت با او صمیمی و راحت نبودم. پریشب به زور از او پرسیده بودم این صداگیرهایی که توی گوشش میگذارد را از کجا خریده. این یکی هم از سر ناچاری بوده. چون از دو سه تا کالا پزشکی پرسیده بودم و هیچکدام نداشتند.
+ چی گوش میدی؟
_ داریوش
عصر، ماءالشعیر هوفنبرگ ۲۷ هزار تومانی در دستم بود و کنار سوپرمارکت در حال نوشیدن بودم. پسری که لیوان اسپرسو توی دستش بود، پرسید آبجوش (آبجواش) چند درصده؟
یحتمل از آنها بوده که قبل از شروع شدن صف صبحگاهی، دور هم مینشستند و درباره موتور ۲۰۰ حرف میزدند.
اینکه از آن طرف جاده، به دکهشان نگاه انداخته بود و بعد هندل موتور را زد و رفت، یحتمل از این بابت بوده که شریکش (احتمالا برادرش) هنوز توی دکه بودهاند. یعنی اگر میدانست در دکه را موقتا بسته، و کسی جز خودش نیست، نیمنگاهی به آنجا نمیکرد. یک وضعیت دریغ شده. خب با کنجکاوی غریبانهای به آنجا نظر انداخته بود. نظر کلمه بهتری برای نگاه است، در اینجا. نظر انداخته بود تا ببیند دیگری چطور است. من جزو کسانی بودهام که از دکه دور شده بودم اما هنوز دو سه نفر روبروی پنجره کوچک دکه که دستگاه پوز هم آنجاست، ایستاده بودند. نظر انداخته بود تا بر غربتی که از فقدانش ایجاد میشد، فائق بشود. وگرنه اگر میدانست کسی آنجا نیست و کسی نخواهد بود ودو نفر شق و رق یا ملتمسانه کنار آن پنجره کوچک در انتظار نیستند یا نخواهند بود، چنین نظری نمیانداخت. یا شاید نظرش به اطراف دکهاش نبوده، به توی مغازهاش بوده. چنین چیزی مثلا در ناخودآگاهش رد میشده: "آنها هستند و من نیستم. هرچقدر من بختیارتر باشم، باز هم به هرحال آنها هستند و من نیستم، من آنجا نیستم". یا شاید اگر حسرتی در نگاهش بوده، بیشتر از این بابت بوده که خودی حساب نشده و حیثیتش را از دست داده.
باری.