مامور، بین من و عکسم که روی برگه منگنه شده بود، مشابهتی نیافت. نگاهی به عکس سه در چهار و بعد به خودم کرد و گفت کلاهت را بردار. کلاهم را برداشتم و بعد از یک وارسی کوتاه، روی برگه نوشت: عکس جدید اسکن شود در غیر این صورت تایید نمیشود.
کاش میتوانستم به او بگویم چهقدر از بابت قراردادی بودنت رقتباری! و بگویم که میخواهم برای جبران اضطراب و تحقیر امروز، تمامی عصر را وقف جلق زدن کنم.
روکش را در میآورم. روی جلد جگریرنگ، سه مستطیلِ به هم چسبیده زردرنگ به صورت پلکانی حک شده و در هر مستطیل به ترتیب از بالا به پایین این موارد نوشته شدهاند:
عنوان کتاب
نویسنده
مترجم
جلد پشتی شعفانگیزتر است: هیچ طرح و نوشتهای ندارد.
کف دستم را چندبار کاملا (کاملا چندبار؟) رویش میکشم، از بالا به پایین و بالعکس.
چهار کیلو پیاز توی خورجین است. به گمانم پیازهای خوبی خریده باشم. صبح هم صبحانه خوبی برای خانه خریده بودم. الان هم توی جاده کمربندیام و دارم به سمت خانه میروم.
مرد میانسالی که مغازه نوشتافزار دارد حالم را بد میکند. حالت چهرهاش طوری است که انگار میخواهد گریه کند. آخرینبار با تاثر از مغازهاش بیرون آمده بودم.
انسانها وقتی شادند، چهرهشان کودکانه میشود. شاید شادی ذاتا امر کودکانهایست. باید ببینی چهقدر کودکانگی و نوعی بلاهت شیرین _که حاصل شادی است_ در چهره بیماری که بهبود یافته، زوجی که با هم آشتی کرده اند، همکارانی که با هم احوالپرسی مفصل گرمی دارند و ... موج میزند.
توی خشکباری، دو نوشابهای که در گوشه مغازه در بالاترین ردیف قرار داشتند، جلب توجه میکرد. از بابت ناهمگونیشان با دیگر اقلام مغازه میگویم. نمیتوان غیر از این کار دیگری کرد (بماند که آیا دو عدد نوشابه داشتن اصلا قابل توجه است یا نه"). منظورم از نتوانستن این است که نمیتوان به موضوع تحمیلی قناعت کرد: صرفا فروش برنج و گندم و جو و روغن و ... . به همین خاطر، اقتدار و سفت و سختی آن صفحه اینستاگرامی که صرفا مجله میفروشد، توجهم را جلب کرده. حتی اگر مدیرش، صفحات دیگری برای فروش کتاب داشته باشد، آیا میتواند با این قضیه کنار بیاید که در آن صفحه فقط مجله بفروشد؟ آیا وسوسه ادغام کردن و خروج از یکپارچگی به سراغش نمیآید؟
پدر _ که دهههاست تمارض و ادعای استیصال و بیچارگی کرده و میکند_ به جز فحشهای سادهی صریح و موثر، و پر از نفرت، چه چیزی دارد که مستقیما بر علیه مادر و غیر مستقیم بر علیه ما به کار ببرد؟ این "گه نخور"ی که خطاب به مادر گفته، میتواند چیزی جز یک بیانیه اعلام موضع تکجملهای باشد؟
فحش گرچه ذاتا تخیلی و استعاری است، ولی آنقدر استعمالش آسان است و آنقدر بدیهی است که تخیلی بودنش مهم نباشد. همارز قضایای بدیهی است؛ همچون: گفتن از یکشنبه بودن امروز، گفتن از گرم بودن هوا و نشان دادن خیسی صورت و دیگری را به شگفتی واداشتن به این صورت که بگویی اینها آب نیست، اینها عرق است.