.

.

ولگردی‌های این چند شب مدام به فکر انتحار ختم می‌شده و تجربه ابتذالی که از سوزناک کردن ناخواسته این قضیه دست می‌داده. هنگام راندن اگر آهنگی زمزمه نکنم، مغلوب نشخوارها می‌شوم. این شبها کم زمزمه می‌کنم و مدام نشخوار می‌کنم. معمولا نوعی آشوب در معده یا تهوع را هم احساس می‌کنم. دیشب سر پیچ خیابانی که آن‌طرفش دره است، می‌خواستم بالا بیاورم. اما بعد از آن، تا موقعی که قرار بوده وارد خیابان منتهی به خانه بشوم، خبری از آن نبوده. از آنجا دوباره آمده و چشم‌ها مدام می‌خواستند بسته بشوند و احساس می‌کردم قرار است بیفتم. 

نظم دادن به روزهای پیش رو (یا وسیع‌تر: سال‌های پیش رو)، و درآوردن از گنگی‌شان، مضطربم می‌کند. قطعا نظم دادن، نوعی ابدیت (و ثبات) بخشیدن است و تعیین تکلیف است و صورت بخشیدن به هر ابهامی‌ست. قطعا واضح است که یک ویژگی نظم، تحمیل‌شدگی‌اش است: چینش هر چیز، تعیین تکلیف یا به اصطلاح مطلق کردن آن چیز است. پیراهن مچاله شده را که روی زمین افتاده است وقتی بردارم و گوشه‌ای بگذارم، آن بیچاره باید در همان مطلقیت نوپدید ساختار جدیدش بماند. در هر چیز پراکنده و متشتت، ایده فرم دادن و نظم بخشیدن هست و یک رابطه تضمنی بینشان است. ولی این ایده، در نظم دادن و طبقه بندی از بین می‌رود. نظم دادن، از بین بردن هر نوع امکان اصلاح و تأویل و تفسیر امر نظم گرفته شده فعلی است.  و مصداق بارز "همین است که هست" است. میل دیکتاتوری‌ها و سازمان‌ها (که نمود همان است) به یکسان‌سازی و یک‌دست کردن و متحدالشکل کردن هم ناشی از همین قضیه است.

شاید علت بی‌میلی‌ام نسبت به نظم این است که  محدودیت زندگی را آشکار میکند.