-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 فروردین 1404 00:24
توالتهای سر راهی: آدمهایی که از عقب و جلوی همدیگر رد میشوند و حتی به سطح لولیدن نمیرسند. آنقدر نسبت به هم بیگانه هستند که بی هیچ شرم سطحیای، به راحتی از کثافتِ توی توالت _ علیالخصوص انتهای سنگ توالت که کمی شیبدار است و به چاه منتهی میشود_ که از خود به جا گذاشتهاند، منفک میشوند. و نفر بعدی که توی آن توالت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 فروردین 1404 00:14
کتابها وضع بهتری دارند. شومیزها را به طور افقی روی هم گذاشتهام و به این فکر میکنم که اگر بمبی به اینجا اصابت کند، وضعیت کلی به چه صورت خواهد بود؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 فروردین 1404 23:47
گربه، به تندی از جلوی ماشین رد شد. هیچ گربهای در عصر پیشامدرن، در هنگام رد شدن از جاده تلف نشده است*. چون تصادف و بالکل امر دفعی وجود نداشته. حالا باید بجهد، برمد. *مثل عنوان مقالههای "ترجمان" شد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1404 23:41
https://rojna.blogfa.com/post/291/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%b1%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%b4%d9%85%d8%a7-%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%aa- گهگاه این نوشته را میخوانم. تجربه احتضار، احتضار دیگری. جمله ساد به ذهنم میآید: بالاترین ارگاسم، مرگ است. کامنتهایش را نباید خواند....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1404 16:34
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1404 08:29
سکس میخواهم؛ سکس با انسانهای دنی؛ مثلا لیلو، با لمبرهای فربهش. و سکس با جندهای که صدای خشداری داشته باشد. جندهها دنی نیستند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1404 08:26
ظهر و عصر و امشب چگونه دوام بیاورم؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 فروردین 1404 13:40
کتابها و روسپیها _ پانویسهای یکی، اسکناسهای دیگری در جورابهای بلندش است. بنیامین، فرازنده
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 فروردین 1404 04:03
کتابها و روسپیها _ به ندرت کسی که تصاحبشان میکند، شاهد مرگشان میشود. پیش از آنکه عمرشان به سر رسد گم و گور میشوند. بنیامین، خیابان یکطرفه، فرازنده
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 اسفند 1403 13:36
خواب دیده بودم که توی راهرویی، سینه سمت راست زنی که لباس آبی کمرنگی پوشیده بود را از روی لباس میچلاندم. بعدتر که مشغول لبگرفتن شده بودیم، حسین علیزاده، با صندلی چوبیای در دستانش، به سمت چپ دالان پیچید، از بغلمان گذشت و وارد اتاقی شد. خودش را بیاعتنا نشان داده بود. انگار کمی شرمسار شده بودیم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 اسفند 1403 05:05
"چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش". گسلیده و بیقاعده. به تعریق سردی دچار شدهام. نرمهبادی هست و کمی خنکم میکند. سرگیجه دارم و احساس میکنم قرار است روی کاشیهای پارک بیفتم. امر اجتنابناپذیر در وقت طبیعی خودش رخ خواهد داد. اینکه احضارش کنی یا فرابخوانیاش، به خاطر چیزی جز به دستآوردن هیجان ناشی از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 اسفند 1403 01:38
برخاست و کرانه خواست کرد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 اسفند 1403 20:41
گوارشم خوب کار میکند. یک دو روزی مدفوعم به رنگ نفت درآمده بود. احتمال داده بودم که از بابت سیگار است.امروز و دیروز بالاخره توانستم که یک دو نخ را به درستی بکشم. دیشب آنقدر محمود حرف زده بود که دچار تهوع شده بودم؛ میخواستم عق بزنم. خودم را معطل جمعهبازار کردهام. برای رفتن به خانه لهله میزنم. هیچ عزت نفسی برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 اسفند 1403 00:29
ادیسهای بود؛ کمیک_تراژیک.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 اسفند 1403 18:45
بهار آبلهها، پایمال میگذرد بیدل پیرتن، تنپیر
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اسفند 1403 22:14
هنگام لفاظی کردن، بیشتر به میانمایگیام پی میبرم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 اسفند 1403 20:44
بین مصائب نباید وقفه بیفتد. طبیعیست وقتی خنثی هستم، بیشتر اضطراب پدیدار شدنِ مصیبت را دارم. وقفه نباید بیفتد. نباید وقفه بیفتد. فکر کنم، دور فلکه چرخیدنم همینطور باشد: تایر عقبی تاب دارد انگار و میلرزد، و من هم سرعت موتور را کم میکنم. خودروهای پشت سری کلافه شدهاند. با همین هولی که از به خاطر محتمل بودن سر خوردن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اسفند 1403 01:31
انگار آرامش مضطربانه هم وجود دارد. به این صورت که انگار اضطراب، متلاشی میشود، و هر جزئی را که از این تلاشی به دست میآید، به صورت جداگانه تجربه میکنی . و این تجربه، آرامشی به تو میدهد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 اسفند 1403 00:15
مسیح در ابولی توقف کرد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اسفند 1403 23:35
فکر کنم بلاگاسکای کلا بیصاحب شده باشد. چند هفته پیش، به آنها پیام داده بودم که سی چهل روز مهلتی که برای حذف گذاشتهاند خیلی زیاد است و اگر امکانش هست کاری کنید که من بتوانم اینجا را به صورت آنی حذف کنم بدون هیچ امکان برگشتی. هیچ جوابی ندادند. فکر کنم اگر آن موقع گزینه حذف را زده بودم، همین روزها حذف شده بود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اسفند 1403 23:11
وقتی دم در عینکفروشی ایستاده بودم و مردم را ورانداز میکردم، این وضعیت برایم مجسم شد که هیچکس نمیداند غالب روز دارم کیرم را میمالم و حتی چند دقیقه دیگر که به خانه بروم، همین کار را خواهم کرد. من نمیتوانم به یک استمناء در روز اکتفا کنم. اگر بتوانم به یک یا حداکثر سه چهارتا با فاصله خوبی از هم اکتفا کنم، حال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 اسفند 1403 22:49
شاید از پدر باید میپرسیدم که دکتر درباره چشمهایش چه چیزی گفته. هیچوقت با او صمیمی و راحت نبودم. پریشب به زور از او پرسیده بودم این صداگیرهایی که توی گوشش میگذارد را از کجا خریده. این یکی هم از سر ناچاری بوده. چون از دو سه تا کالا پزشکی پرسیده بودم و هیچکدام نداشتند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اسفند 1403 23:13
احساس خستگی میکنم. بودنِ خستهکنندهای دارم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اسفند 1403 22:13
+ چی گوش میدی؟ _ داریوش عصر، ماءالشعیر هوفنبرگ ۲۷ هزار تومانی در دستم بود و کنار سوپرمارکت در حال نوشیدن بودم. پسری که لیوان اسپرسو توی دستش بود، پرسید آبجوش (آبجواش) چند درصده؟ یحتمل از آنها بوده که قبل از شروع شدن صف صبحگاهی، دور هم مینشستند و درباره موتور ۲۰۰ حرف میزدند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اسفند 1403 19:33
اینکه از آن طرف جاده، به دکهشان نگاه انداخته بود و بعد هندل موتور را زد و رفت، یحتمل از این بابت بوده که شریکش (احتمالا برادرش) هنوز توی دکه بودهاند. یعنی اگر میدانست در دکه را موقتا بسته، و کسی جز خودش نیست، نیمنگاهی به آنجا نمیکرد. یک وضعیت دریغ شده. خب با کنجکاوی غریبانهای به آنجا نظر انداخته بود. نظر کلمه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 19 بهمن 1403 10:07
آوه ماریا با اجرای ارکستر نظامیهای ایتالیایی که نمیدانم از چه رستهای بودند و ارکسترشان چه نامی داشت. سه شنبه، ۱۶ دی بدیعی در دشتیست. به کجا رسید. باری، آفتاب عمر رو به زوال است. آهنگها پشت سر هم پخش میشدند. فقط یکجا حواسم جمع شد و فهمیدم بدیعی در دشتی مینوازد. یکشنبه، ۲ دی به درک که قیافهام کریه، زشت و معیوب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 بهمن 1403 20:01
نور در آن حد بود که بتوانم بایستم، دو دستم را به حالت تضرع بالا ببرم و به سایه خودم نگاه کنم. این بالا بردن دو دست هم چیزی مثل یک دو سه گفتن پشت میکروفون برای تست صدا بود. که خدا را فراموش کردهام. و این که با فاصلهای به اندازه حدودا دو متر، به ساعت نگاه میکردم و در فکر صدایش بودم. درآوردن باتریاش را به بعدا موکول...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 بهمن 1403 17:05
فکر کنم سرنوشتش مثل سرنوشت خواهر آیدین بشود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 دی 1403 22:32
ایچ
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 دی 1403 20:48
شکیل و ساکت: تحویل دارو، مسئول فنی (دکتر داروساز)، تحویل نسخه. هر سه این موضع و مقامها در مستطیل فلزی آبیرنگی نوشته شده بود و هر مستطیل با زنجیری از سقف آویزان. بوی کهولت میآید. صبح، آن یاس، در کندی نمود پیدا کرده بود. یعنی با نوعی ورشکستگی و تانی کسالتبار به تیر برق تکیه داده بودم. از روبرویم دو زن و یک پیرمرد رد...