.

.

چشمی به خواب نرفته، و دستی که در هوا بوده پایین نیامده، و پایی که در حرکت بوده نه ایستاده! 

بایستید! که یکی مشحون از جنبش است.

 بترسید! که یکی مشحون از صیرورت است. 

چایِ داغ و کمرنگ، با مقدار بسیار کمی شکر؛ مطبوع است، بیش از حد! حتی اگر مثل اینجا، گرمای عذاب‌آوری در جریان باشد، پنکه هم یاری نکند، باز مطبوع است،بیش از حد!



هنگام چرخیدن دور فلکه یادم رفت بروم سمت دکه، مجبور شدم دوباره بچرخم. چرخش دومی طول کشید انگار؛ انگار مدت زیادی بود که دارم دور  فلکه می‌چرخم. 

شنیدن قطعه مشهور Gnossienne شماره یک از اریک ساتی در این لحظه، مطبوع است. چند مدت اخیر، این آهنگ را در مواقعی شنیده‌ام که چشمانم از فرط خواب‌آلودگی به زور باز می‌شدند و روی زمین دراز کشیده بودم و به سقف خیره می‌شدم. حالا هم همین کار را می‌کنم و بعد خسبیدن. خسبیدن و صبح بیدار شدن برای یک روز دیگر. یک‌ روز بی‌مایه دیگر. 


پسر خدمتکار چندین‌بار با سنگ به پنجره می‌زند، تا اینکه تریستانا بالاخره پنجره را باز می‌کند. پسر که لال هم هست به تریستانا نگاه می‌کند. تریستانا از دو طرف جامه‌اش را باز می‌کند و با چشمانی خمار و لبانی که لبخند هوسناکی بر آن نشسته،  به پسرک خیره می‌شود. پسر از فرط حیرت و گرگرفتیِ ناشی از فوران شور جنسی دهانش باز می‌ماند، بعد از چند لحظه با دهان باز و چهره مبهوت، بی اینکه چشم از تن تریستانا بردارد، عقب ‌عقب می‌رود و بعد پا به فرار می‌گذارد. 


دیشب، محمود از اوضاع اسفناک مالی‌اش می‌گفت. احساس می‌کردم توصیف کردن وضعیت ‌مالی خودم و اظهار تاسف از اینکه نمی‌توانم کمکش کنم، ممکن است تصنعی یا کذب جلوه کند؛  چرا که همیشه هرگاه او به بی‌پولی رسیده من هم در وضعیت بی‌پولی بوده‌ام و اظهارش کرده‌ام. برای همین این‌دفعه فقط گوش دادم و چیزی نگفتم. اما حالا مدام به خودم می‌گویم که می‌باید می‌گفتم که خودم در چه وضعیتی به سر می‌برم و اظهار شرمندگی‌می‌کردم که نمی‌توانم کمکش کنم، تا هم اینقدر رنج نکشم و هم اینکه او پیش خودش فکر نکند که من پول از او دریغ کرده‌ام. البته بعید می‌دانم چنین فکری کند.
امروز بیشتر در تنگنای مالی قرار گرفتم و احوالات مالی دو سه سال پیش به خاطرم آمد. 

اینکه اشتیاقی و خواستی نیست، نگران‌کننده است. بی‌حسی مطلق است. هیچ شوری نیست، و حتی عادی‌ترین عواطف و هیجانات هم وجود ندارند. البته  شور جنسی  هنوز هست؛ اما از میزان کمش، می‌توان نادیده‌‌اش گرفت. سنگ‌گونگیِ این حیات، روزبروز ملموس‌تر می‌شود. چه حیات بیهوده غمناکی. 

پی‌یرو خله گدار خیلی خوب بود انگار. همه ‌چیز رو بهم ریختند. انگار آدم کشتند، انگارسرقت کردند، زدند به جاده و ... . آخر کار بلموندو دور سر خودش، یک رشته تی ان تی بست و بندش رو آتیش زد. آتیش همینطور که داشت به سمت تی ان تی می‌اومد،  بلموندو پشیمون شد، از اونجا که چشمش نمی‌دید چون کلا دور سرش تی ان تی بسته بود،با دستهاش دنبال اتیش بود که خاموشش کنه و نتونست. منفجر شد. دوربین چرخید و چند دقیقه دریا رو نشون داد. بعد فیلم تموم شد. یادم نیست چه بلایی سرِ آنا کارینا اومد. 




این تکه از نفثه‌المصدور عجیب  وصف حال است:

ای در غرقابِ نار بکارِ آب پرداخته! و در گذرِ سیلاب مجلس شراب ساخته! و در کامِ اژدهای دَمان، دهان از پیِ شیرینی عسل گشاده! و بر لوحِ کشتی شکسته، تمنّی جاریه بهشتی پخته! فردات کند خمار، کامشب مستی. 

برای ارتقای کیفی نوشته قبلی، و چشیدن تظاهری شیرین، تکه‌ای از نمایشنامه اوتولوکوس نوشته اوریپیدس که ترجمه عبدالله کوثری است را می‌آورم. توی یادداشت های گوشی پیدایش کردم:
از انبوه اهریمن‌های یونان
هیچ‌یک بدتر از نسل پهلوانان نیستند،
که از آغاز خوب زندگی کردن را نیاموخته‌اند،
و نمی‌توانند بیاموزد. زیرا چگونه انسانی
که برده دهانش و تسلیم شکمش است
سعادتی فراتر از سعادت پدرانش به چنگ می‌آورد؟

نمایشنامه های اوریپیدس، ترجمه عبدالله کوثری، نشر نی

رفتم آن طرف شهر تا از دکه همیشگی اسپرسو بگیرم ولی دیدم بسته است. رفتم توی پارک نشستم و خواستم آهنگ بشنوم ولی حواسم با رفت و آمد موتورها و کسی که داشت ورزش میکرد و کسی که وسط پارک داشت اتش روشن میکرد، پرت شد. نیم ساعتی نشستم آنجا و تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که انگار با تفاوت مکان‌ها، فکرها هم تغییر می‌کنند. آنچه آنجا به ذهنم می‌رسید با آنچه که در اتاق به ذهنم می‌رسید تفاوت داشت. و چون پارک بود و قاعدتا دیگران هم رد می‌شدند من ناخواسته تظاهر می‌کردم و این تظاهر حتی در فکر کردن هم بود. یعنی سعی کردم آنجا با فرم کمتر مبتذلی به چیزی مبتذل بیاندیشم؛ در صورتی که در اتاق با فرمی مبتذل به چیزی مبتذل می‌اندیشم. فرم یعنی آن تصاویر و رویدادها که در ذهن پدیدار می‌شوند و همچنین رفتار ظاهری؛ که  فکر در قالب آن‌ها بیان می‌شود. بعدتر دو نفر آمدند و رفتند صندلی کناری که چندمتر با صندلی من فاصله داشت،  نشستند. صدای آهنگشان را شنیدم و می‌شد حال و هوایشان را حدس زد؛ بعد سرگرم تماشای کلیپ‌های اینستاگرامی‌‌گونه شدند. حس مطبوعی که داشت پدید می‌آمد با اینها پرید و مجبور شدم از آنجا بروم. رفتم دکه سر فلکه و گفتم اسپرسو دوبل کم‌ آب می‌خواهم. با حالتی مزاح‌گونه گفت دوبل کم آب چرا؟ گفتم برای خواب نرفتن. مرد میانسالی که آن طرف‌تر ایستاده بود با خنده گفت "چرا نمیخوای خواب بری؟ میخوای بزنی به جاده یا میخوای بری شب‌نشینی؟" خندیدم و گفتم "نمیدونم والله". گفت "نمیدونم نمیشه که، حتما یه دلیلی هست که نمیخوای بخوابی". فروشنده با همان لحن مزاحگونه قبلی گفت "چه کار بهش داری؟ حتما برنامه داره".  خندیدم و توی دلم خوشحال شدم که اینها فکر می‌کنند امشب میخواهم سکس کنم. فروشنده به خیال اینکه زن و بچه دارم گفت: "میخواد امشب بعد از خواب بچه‌هاش ..." جمله‌اش را ادامه نداد و خندیدیم.  به هرحال، مرد میانسال گزینه دیگری به جز این دو برای علت اینکه میخواهم بیدار بمانم نداشت. میخواستم وثوقی‌طور بگویم میخواهم بیدار باشم و به بدبختی‌هام فکر کنم دیدم خیلی سخیف است.   مرد میانسال حرف ناگفته من را در قالب  جمله ناتمامی ادا کرد: "بس که مردم بدبختی دارن..." . این یکی بهتر از آن دوتا بود. ولی این جمله را با لحنی آرام و با قاطعیت کمی ادا کرد؛ و مثل آن دوتا به صورت قاطع بیان نشد. اما سرخوش بودم که حداقل توی ذهن اینها دارم کسی متصور می‌شوم‌ که امشب برنامه‌ی "کردن" دارد. 

می‌شود هیچ هم نکرد. نمی‌خواهم جهان‌بینی آن مرد را وارسی کنم و متحیر بشوم که چرا برای خواب نرفتن تنها این دو سه علت به ذهنش رسیده. می‌شود هیچ نکرد و بدون هیچ فکر خاصی در سیاهی شب و خروپف های اطرافیان و سکوت شب، غرق شد. 

به هیئت مردگان درآمدن و به تماشای زندگان  نشستن. چرا که منظره این است: زندگی. 

زندگی را اول باید قی ‌کرد و بعد، کنجکاوانه در این مایع لزج ریخته‌شده خیره شد، و وارسی‌اش کرد. 

این نحوه زیستن، به یک اشمئزاز فراگیر منتهی شده است؛ اشمئزازی همراه با تمسخر و نگاهی هجوآمیز نسبت به همه چیز. 
و  برآشفتن علیه آنچه هست و در اخر به ناگزیر تسلیم آن شدن؛ همین، بی‌اعتباریِ آشوبِ رخ‌داده را نمایان می‌کند، چرا که منجر به رجعت به  محل نزاع (یعنی واقعیت مشمئزکننده) شده است . رجعتی سیزیف‌گونه است. ولی ندایی _شاید ملکوتی_ می‌گوید که این برآشفتن و عصیان نیست؛ زنجموره‌ایست بلند، وسیع، عمیق؛ بی‌ثمر. فریاد نیست که همه‌چیز را برمباند، زنجموره است که برده‌وار و خاموش،به تماشا نشسته است و می‌گرید. می‌گوید تو باید فریاد سردهی. "یک دهان خواهم به پهنای فلک" . فریادی که به دگردیسی‌ای متعالی، به پالایش (کاتارسیس) منتهی می‌شود؛ رخت تازه‌ای بر تو می‌پوشاند، و تو نو می‌شوی. 






شعرِ الف.بامداد مطبوع است:

مرا عظیم‌تر از این آرزویی نمانده است
که به جُستجوی فریادی گم‌شده برخیزم.

   

با یاریِ فانوسی خُرد
یا بی‌یاریِ آن،
در هر جای این زمین
یا هر کجای این آسمان.

 

فریادی که نیم‌شبی
از سرِ ندانم چه نیازِ ناشناخته از جانِ من برآمد
و به آسمانِ ناپیدا گریخت…

 


 

ای تمامیِ دروازه‌های جهان!
مرا به بازیافتنِ فریادِ گم‌شده‌ی خویش
مددی کنید!




چرا نمی‌شود معمولی رفتار کرد؟ چرا نمی‌شود با هر رویدادی در حد همان رویداد رفتار کرد؟ چرا باید اینقدر معذب بود؟
توی تهران، در کافه یکی از اعضای گروه، می‌خواهند دور هم جمع بشوند. من نیستم. احتمالا عدم حضور من ملموس خواهد بود، شاید از من هم سخنی بگویند. همین لذت‌ جاه‌طلبانه‌ و خودخواهانه شیرینی دارد.اگر آنجا بودم چه می‌کردم؟ جز شرمساری بی‌حد _ که گرگرفتگی صورت از نتایجش است_ و سردرگمی چه حالی از من بروز داده می‌شد؟ بهتر که نیستم. 
کلاس انلاین هفتگی را در همان کافه برگزار خواهند کرد. امیدوارم به روال سابق به صورت صوتی باشد نه اینکه به مناسبت این گردهمایی تصویری باشد و من از فرط هیجان و استرس، داغان بشوم. چقدر همه‌چیز یکهو سخت می‌شود.  احتمالا اگر در تهران هم بودم، به این گردهمایی نمی‌رفتم. و اگر می‌رفتم رفتار اسفناک و حیرت‌انگیزی از خود بروز می‌دادم. 

.

باید چارچوبی مشخص کرد. باید قواعدی ساخت، که دست و پایت را بگیرد، تو را در بند کند، مقیدت کند. شاید همه اینها از بی‌قیدی باشد، از افسارگسیختگی مبهمی باشد که جریان دارد.
باید یک مطلوب معین برای خود ساخت. باید از این خلا، خانه‌ای ساخت، خانه‌ای تهی. باید در این برهوت باغچه کاشت. باید ایستادگی کرد. 
هدف از ساختن این چارچوب، به صورت پیش‌فرض، صعود کردن نیست، برای بیشتر سقوط نکردن است. برای پاسداری همین لحظه چرکین است که ملتمسانه می‌خواهی حداقل همین وضعیت بماند و بدتر نشود. و این تصمیم مثل تصمیمات ایلیا ایلیچ (Oblomov) خواهد بود که در ذهن می‌مانند، می‌گندند و فراموش می‌شوند. 

.

تنها می‌شود به تماشایِ اسفناکِ ملال و لحظه‌هایِ کال و بی‌رمقِ این زندگیِ ارزانی‌داشته‌شده نشست. چشمی نیست تا سبزیِ درخت و گیاه، و سرخیِ عشق را تماشا کند.
ای پلشتیِ مجسم و ای ملالتِ محض، ای هیئت ناسازوار؛ یارای برخاستن نیست. ابوالهول تباهی، هلهله می‌کند، و رقصان و سرخوش، تیزاب دلهره و خلا را بر تو می‌پاشاند. 





دُمَل و پَسادُمَل

دملِ خردی بوده،  ورم کرده، حجیم شده، به رنگ سیاه و بنفش، به رنگ کبود در‌آمده، مثل ژله لرزان شده،  مدام گسترده شده، وجب به وجب، و موازی با این گسترش، عمیق هم شده؛ و حالا تمامی هیئت تو را پوشانده. 
و تو می‌ترکانی‌اش. مایع لزجی _ مثل عسل، مثل آبِ قبل از منی_ از تو بیرون می‌آید؛ می‌جهد و به در و دیوار شتک می‌زند، و از آنجا آرام آرام مثل تف سرازیر می‌شود و می‌آید پایین؛ و روی کاشی‌های کف ساختمان می‌آید، و مثل کف‌های آب دریا که به سمت خشکی می‌آیند راهش را ادامه می‌دهد. 
اگر هیئت تو کاملا یک دمل است، اگر تصویر تو، همین سیمای فعلی تو تنها یک دملِ آماس‌کرده‌یِ کبودِ چرکینِ لرزان است،اگر بترکد، و تهی شود، اگر بترکد و تهی شود و تنها لایه بیرونی‌اش بماند و از درون تهی شود، یعنی‌مثل نی‌انبان بشود، مثل بادکنک بشود، از تو چه می‌ماند؟ از تو چه خواهد ماند؟ ریختِ پَسادملیِ تو چگونه خواهد بود؟ 








شعری از منوچهر آتشی را با صدای خودم ضبط کردم. حین خواندن، چشمانم خیس شد. 

صدای تو
از سایه سوی نیستان می آید
و گل می دهد در هیاهوی باران

صدایت
یکی نرگس نوشکفته است
که از پشت رگبار می ایستد روبروی نگاهم
و عطری هوسناک بالا می آید در آهم

تو میگویی و لاله می روید از سنگ
تو می گویی و غنچه می جوشد از چوب
تو می گویی و تازه می روید از خشک
تو می گویی و زنده می خیزد از مرگ

صدای تو از سایه سار نیستان می آید
و گل می دهد از گل زخمی بعد رگبار
و در آب می ایستد روبروی نگاهم
صدای تو می بارد و زنده ام من

مربوط به دیشب است (۲۸ اسفند، ساعت هشت یا نهِ شب): 

توی جای تاریک پارک نشسته‌ام. دختران و خانواده‌ها اینجا نمی‌نشینند معمولا. پسران می‌آیند اینطرف، غالبا موتورسوار هستند. سیگاری دود می‌کنند یا از نمیدانم چه حرف میزنند. من هم به روال این چند شب، اینجا نشسته‌ام. ماشینهایی که رد می‌شوند، نورشان روی صورتم می‌افتد؛ و من مثل توی سالن سینما، چهره‌ام روشن می‌شود و احساس می‌کنم همه دارند تماشایم می‌کنند. 













توی ترافیک به ماشین‌ها نگاه می‌کردم؛ رانندگان به جلو خیره بودند، مبهوت، در انتظار چراغ سبز برای حرکت کردن، مابقی سرنشینان هم هرکدام از پنجره ماشین، بیرون را تماشا می‌کردند، مبهوت، منتظر، سردرگم. 










ما یه روز لو می‌ریم.











صدای دخترک همسایه از دور می‌آید و واضح نیست. ولی دارد کلمه‌ای را فریاد میزند که هم وزن نام من است. 
به این فکر می‌کنم که سالهاست کسی صدایم نزده است.






آبلوموف، آبلوموف ...

باید آبلوموف را بخوانم. 






کچل کردن، کمی از پیری چهره‌ام کاسته. ولی وای بر روزی که دوباره موهای  اندکم در بیایند و دوباره مجبور شوم در جوابِ حیرت  افراد جدید  بگویم چهره‌ام پیر است وگرنه سنی ندارم. باید به همه‌شان توضیح بدهم که دانشجویم، چرا که مرا با کارمندان دانشگاه، با مسئولین، با حراست و ... اشتباه می‌گیرند. وقتی وارد دانشگاه شدم، دمِ ورودی نگهبان هراسان از اتاق آمد بیرون و انگار گفت شما؟ یا گفت وایسید. گفتم دانشجویم. با حیرت پذیرفت و دوباره رفت توی اتاقش.





به عمر رفته فکر کردن و احساس بیهودگی کردن و مرور عزم‌ها و تلاشها و آغازها، و دیدن تباه شدن همه این‌ها، و دیدن بیهودگیِ عمر سپری شده، روزگار رفته؛ و ترسیدن و مغموم شدن از اینکه سالهای پیش رو هم همینطور خواهد بود: بیهوده، تباه، پر از عزم ها و تلاشهای ناقص، ناکامیِ محض.





امروز یا دیروز بود که خیلی صادقانه احساس کردم بدبختم. 






ساعتها پیش صبح دوشنبه، توی بستر غلط می‌زدم، چرت می‌زدم، پشت سر هم خودارضایی می‌کردم، به خماری پس از خودارضایی دچار می‌شدم، غم می‌خوردم، آهنگ می‌شنیدم و در سکوت اتاق، در خلا زندگی‌ام غرق می‌شدم. همه چیز خالی بود. همه‌چیز. 





سگِ زخمی‌ای که روز آخر این توی دانشگاه دیدم، پاهایش از بالا تا پایین خونین بود، زیر گردنش باد کرده بود و پستانهایش هم مانند مشک خالی، مچاله و چروک شده بودند و در حالت عادی قرار نداشتند. سگ به زور راه می‌رفت. صدای خفیفی از ته گلویش بیرون می‌آمد. نفهمیدم زخمی‌اش کرده‌اند یا زاییده است. اما تصویرش توی ذهنم هست. احوال سگ مثل احوال انسان‌های در حال احتضار بود: با طمانینه و اندوه سنگینی که بر چهره تکیده اش هویدا بود به اطراف نظر می‌کرد و ما مثل کسانی که دور شخص محتضر را گرفته‌اند و او را زیر نظر دارند، از دور تماشایش می‌کردیم. به این صحنه رقت‌آور می‌نگریستیم. سگ از آب جمع شده کنار شیر آب می‌خورد و هر دفعه نگاه آرامی به اطراف میکرد. و آن صدای خفیف که به مویه‌ بیشتر شباهت داشت از گلویش بیرون می‌آمد. شاید اگر با نیزه و چماق هم به سمتش می‌رفتی فرار نمی‌کرد؛ فکر می‌کردم میلِ زیستن در او باقی نمانده بود، برای همین می‌ماند تا خلاصش کنند. اما، در چهره‌اش آن حسِ تحقیر بعد از کتک خوردن و توهین را هم می‌دیدم. و اکنون، سگ را اینطور به یاد می‌آورم: سگی با دو پایِ خونین و گلوی باد کرده و پستانهای چروکیده شده و چسبیده به هم و صدایی مثل صدای توی گلوی کبوتر منتها کمی کلفت‌تر و ترکیبی از درد و اندوه و تحقیر در چهره. چند هفته دیگر که برخواهم گشت به آنجا، امیدوارم مرده ببینمش، نه زنده، با هیئتی رنجور و رقت‌بار. 


.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.





خاک را بوییدن و در آن آرام گرفتن. و به همه‌چیز فکر کردن. و بعد مردن. مردن. مردن‌.

.

.

‌.


‌.


.

.

.






قهوه آمریکانو مزه زهر می‌داد. شکلات خوردم؛ تلخی‌اش برطرف نشد. ظرف یک‌بار مصرف خریدیم و رفتیم لوبیا گرفتیم. با ولع لوبیا می‌خورم؛ با نان لواشِ کهنه. گفتم "برنج نریزید"؛ فقط لوبیا. لوبیا با نان خوردم. بعد آمدیم بیرون. 






دیوان شعر نیما را که ورق می‌زدم‌ با این شعر مواجه شدم:


در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم




پنجشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۱

یک نفر دیگر هم از اتاق ما نرفته است خانه.  اگر او نبود بیشتر توی اتاق می‌ماندم. ولی دریغ که چنین نشد. از کسانی است که رهاشان کرده‌ام؛ از همانها که زمانی با هم صمیمی بودیم و حالا حوصله‌شان‌را ندارم.  با هرکس که صمیمی شده‌ام فقط چند ماه طول کشیده است. بعد از طرف ملول شده‌ام و ردش کرده‌ام. با زنگ نزدن، با جواب ندادن، با سکوت. کسی که محقق فلسفه بود و ماهها برایم از فلسفه حرف می‌زد را رد کردم و حالا این هم اتاقی که در این دو سه ماه با هم صمیمی شده بودیم، حالم را بهم می‌زند. می‌ترسم در روابط عاشقانه‌ هم به همین مشکل بربخورم. ولی این روابط کو؟

برنج گرم با گوجه و نصف نان و دوغ خورده‌ام. حالا سنگینم. خوابم می‌آید.

الان برگشتم به اتاق و دیدم طرف دارد می‌رود بیرون. خیلی خوشحال کننده بود. تک و تنها هستم و می‌خواهم بخوابم.






پنجشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۱

تو چیزی می‌فهمی؟ نه! من هیچ نمی‌فهمم. اوراق را ورق می‌زنم و چیزی نمی‌فهمم. نادانی خودم را شاید تورق می‌کنم. هیچ یادم نمی‌ماند. حافظه‌ام پوکیده. زوال عقل و شرف و همه چیز را در خودم میبینم. ربع ساعتی هست که در دستشویی ام. چه میکنم؟ هیچ! می‌نویسم. می‌نویسم من. درود بر خودمان. چه سیاهیم ما. چقدر دستم‌برای نوشتن می رود. دلم می‌خواهد دوباره در انتظار گودو را بخوانم. این بار با ترجمه دریابندری. دلم می‌خواهد دوست دختری داشته باشم و او برایم این کتاب را بخرد. کادوپیچش کند و با دستان لاک زده‌اش (لاک سرخ) ان را به طرف من بگیرد و بگوید "برای تو". و من با لبخندی تلخ و سنگین از او تشکر کنم.





پنجشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۱

سگها سرشان را چندان به این طرف و آن طرف نمی‌چرخانند. مثل ما میتوانند به جایی خیره بشوند و مدتها در سکون بمانند. ولی گربه ها نه، مرغ ها نه، خروسها نه، کبوترها نه؛ آن ها نمی‌توانند. آن‌ها مدام این طرف و آن طرف را می‌پایند و چشمشان چندان به جایی خیره نمی‌شود. 





پنجشنبه، ۸ آذر ۱۴۰۱

جاهای خالی از آدم را دوست دارم. و دیدم که اوقات زیادی از شبانه روز را در دستشویی به سر میبرم. زهازه.





لیوان اسپرسو را مچاله کردم و در دهانم گذاشتم؛ مزه کاغذ، کارتن می داد؛ احساس کردم به طبیعت نزدیک شده ام و از صنعت دور شده ام، از تصنع از تکنولوژی. احساس کردم به دامان بکر طبیعت نزدیکتر شده ام.
شنبه، ۲۶ آذر ۱۴۰۱




چه عجیب است. آمدم دیدم هیچکس توی اتاق نیست. اتاقهای کناری هم خالی شده‌اند. از یک اتاق فقط دو نفر مانده است. عصر و غروب در تاریکی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم و آهنگ می‌شنیدم. آهنگها  بیشتر مچاله‌ام کردند. ولی اشکی سرازیر نشد. منتظرم کلاس مجازی تمام شود و بروم کتاب بخوانم. و بعدش بروم بیرون یک لیموناد شیشه ای بخورم یا دمنوش. یا شاید هیچ.





برفت آن گلبن خرّم به بادی

دریغی ماند و فریادی و یادی

سعدی




ده تا نان گرم روی میز فلزی گذاشتم. مرتبشان می‌کردم و یکی یکی در کیسه می‌گذاشتمشان. کناری میگفت " قبلا نون رو روی اینا نمیذاشتم. معلوم نیست چقدر کثیفن. ولی حالا دیگه کاریه که شده. معلوم نیست شب و روز چه جک و جونورهایی از رو این رد میشن". بهش گفتم "اینقدر کثیفی تو اطرافمون هست که این (میز فلزی) در مقابلش هیچه". با لبخندی تاییدم کرد. نفهمیدم چه برداشتی از این جمله کرد. به هرحال ده تا نان را توی کیسه گذاشتم و رفتم سمت موتور؛ و  احساس فخر می‌کردم. بعدتر یادم آمد که دنیرو توی راننده تاکسی چنین جمله‌ای میگفت: "باید یه بارون بیاد این‌کثافتها رو بشوره"

این تصنیف گریه کن عارف قزوینی ولم نمی‌کند. چند روز است که درگیر وررفتن با آن هستم. اجراهای مختلفش را چندین و چندین بار شنیده ام و می‌شنوم. هنگام موتور راندن مدام در حال خواندنش هستم.

یکشنبه، ۱۳ آذر ۱۴۰۱






باید بهاری باشد تا پرنده بخواند. 











هشتمین سفر سندباد، بهرام بیضائی، انتشارات جوانه، چاپ اول، ص ۱۸۵





باید منتظر ماند. همین و بس. باید با زمان زیست. باید مثل چراغ شب‌زنده‌داری با زنده‌بودنی خفیف به حیات ادامه داد، مثل مفلوجان، مثل محتضران، با این اراده سمج و پنهان، همچون چهره‌ای در عمق ظلمت. وگرنه، دیوانگی. 


دوران تحقیر، آندره مالرو، ترجمه سیروس ذکا، نشر ناهید، ص ۲۷

همگان رفته‌اند؛ ما هنوز نه. و سخت زندگی می‌کنیم.




مشتی کسکش اینجاست. من هم یکی از همینها هستم. و اینکه بدتر از خواب، غفلت است. غفلت، خوابِ در بیداری است.
در محوطه، کتاب می‌خواندم که یکی از کسکشها (یکی از همتبارانم) آمد و از موضوع کتاب پرسید و اینکه رشته‌ام چیست و ... . آخرِ سر شماره‌ام را گرفت و گفت می‌خواهیم انجمن تشکیل بدهیم و گفتم علاقه‌ای به عضویت در انجمن ندارم. گفت باشد. ولی چرا سریع شماره‌ام را دادم و استنکاف نکردم؟ باید جرئت پس زدن، رد کردن، امتناع را در خودم رشد بدهم. 
اما، اصل این است که روز به روز به این حقارت و بلاهت سیستماتیک و ذاتی در اینجا پی می‌برم و می‌بینم که خودم هم مثل دانه‌های شکر در آب، در این تعفن ذاتی مستحیل می‌شوم.


وقت است، که در چاکِ گریبانِ تو، میرم

کز لرزشِ پستان تو، شنگد دلِ شنگم

"فریدون توللی"



پ.ن ۱: مردن در همین حوالی. 


پ.ن ۲: 

شنگیدن

شنگیدن . [ ش َ دَ ] (مص ) جنبیدن سر و گوش . خواستار شوخی و بازی و تفریح و عیش و نشاط بودن . داشتن هوسهایی که معمولاً جوانان و نوجوانان از دختران و پسران نوبلوغ از آنها برخوردارند. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ).
شنگیدن دل برای چیزی یا کسی ؛ خواهان آن بودن . در تداول عامه ، دل من ، دل او برای فلان میان عشق و هوس به نوبت می زند. (یادداشت مؤلف ): کیه کیه در میزنه من دلم می شنگه . درُ با لنگر میزنه من دلم می شنگه . (از تصنیف شیدا) (یادداشت مؤلف ).


غم غریبی دارد این حیات. 

۲۹  اوت


پیر و جوان در خیابان در حال پرپر شدن‌اند و تو اینجا در این چهاردیواری خیال می‌بافی. بزدل!


فعلا راه حلی که به ذهنم می‌رسد روی آوردن به قرص خواب و قرص اعصاب است. ولی تا حالا مصرف نکرده‌ام.


خودکشی هم هست، ولی این را نمی‌توانم انجام بدهم، فعلا. 





سر و صورتم گرگرفته است و باد کولر هم نمی‌تواند خنکم کند. دست روی گردنم میگذارم و دستم داغ می‌شود. نای ایستادن ندارم. دراز کشیده‌ام که بخوابم، چشمانم را می‌بندم، ولی نه، خواب نمی‌آید. در همین چشم‌بستگی به همه چیز فکر می‌کنم، چیزهای بی‌ربط به هم و البته غمناک. فکر کردن غمگینم می‌کند، در خیال غرق می‌شوم، و همه‌چیز آنجا گریه‌آور است. دل و دماغ انجام کاری نیست و خواب هم به سراغم نمی‌آید، همین اذیتم می‌کند. نشستن و هیچ نکردن و فکر کردن و افسرده شدن. پدران و پسران تورگنیف را آورده بودم بخوانم ولی نخواندم. اما مقدمه مترجم (مهری آهی) را خواندم. درباره  شخصیتهای کتب تورگنیف چیزی در این مایه گفت: سری پرشور دارند ولی در عمل ناتوانند. 







برای مسکن و بی‌حسی باید به خواب بیشتر تکیه کنم و به پورن کمتر. باید به خواب، و اگر بشود به موسیقی و کتاب و سینما پناه ببرم تا از زیر این سنگینی دربیایم. 

جز اینها چیزی ندارم. دل و دماغ موتور راندن هم نیست. و همین موتور راندن قبلترها چه وقت زیادی از من می‌گرفت، و همین فیلم پورن دانلود کردن و اعمال مربوطه‌اش.


باور نکردنیست که این سطور را در این وضعیت نوشته‌ام. نشانه‌ای قویتر برای خودخواه بودن و بی‌رگ بودنم هست؟ بلی! خودت. نه همین سطور، بلکه کل زیست و سلوکت مصداق  بارز خودخواهی و منفعلی و لذت‌پرستی‌  و بی‌دردی است. زهازه! 








شیخِ کتابِ آمرزش (الغفران)* در بهشت و جهنم قدم می‌زد و با ساکنینشان صحبت می‌کرد. سرور و فرحناکیِ بهشتیان رشک‌برانگیز بود و حاضر نبودند لحظه‌ای از اینجا را با تمامی خوشبختی‌های زمینی معاوضه کنند. 
جهنمیان، نالان بودند و ناتوان از حرف زدن و فکر کردن. عمله‌های جهنم همه‌جا بالای سرشان بودند.
سبکباریِ بهشتیان، رشک‌برانگیز بود.

*الغفران نوشته ابوالعلاء معری، ترجمه به فارسی به نام آمرزش توسط عبدالمحمد آیتی



 اوقاتی که با خودت روبرو می‌شوی و از خودت سوال می‌کنی و با خودت حرف می‌زنی؛ سنگین‌ترین دیدارهاست و صادقترین اوقات.

اینها را می‌گویی: سوالهای کلی، حرفهای کلی؛ مثلا:

که چه (خب که چی؟)_ باید چه کرد؟_ خبری نیست

_ می‌ترسم.






ترس را مزه‌مزه می‌کنم، زهرش را می‌بلعم. شهد، اصل، یا جوهره هیچ حسی را به اندازه ترس نمی‌توانم درک کنم و بچشم. 



۱۵ گیگ فیلم پورن پاک کردم. جو‌گیری بود شاید. از آن لحظات بود که می‌فهمی باید چه کرد. از آن لحظات بود که پنداشته‌ای بهترین کنش را تشخیص داده‌ای. 



دوباره دیدم که چقدر تنهام.