بلیت را لغو کردم. انگار که مرگ را به عقب رانده باشم. به مدت یک هفته.
پنجشنبه، ۵ مهر
جوش باد کرده سمت چپ ترکید. آب لزجش سر انگشت اشارهام را پوشاند.
پنجشنبه، ۱ شهریور
اسب من در انزوا میچرد.
ماریو کینتانا
قاسم صنعوی
سوء تفاهم.
حرارت بالای کبد.
جمعه، ۲۳ شهریور
نه، حالم خیلی خوش است. میدانم دستی که برای سلام به سمتم دراز شود را گرم و صمیمی میفشارم.
پنجشنبه، یازدهِ شب، ۲۵ مرداد
حالم خوش است و کاش صبح بود تا در بین خانواده هم چنین رفتار میکردم و خودم را تسکین میدادم. میترسم فردا صبح که بیدار شدم همهچیز تمام شده باشد و برج زهرمار باشم.
برج زهرمار نبودم.
شنبه، ۲۷ مرداد
کمی احساس خلاصی میکنم. سوگوار هم بودهام البته.
چهارشنبه، ۱۴ شهریور
اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی دم دکه اولی توقف نمیکند.
اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی از دکه اولی خرید نمیکند.
نمیدانم. تمام شدهام انگار. به هرحال، این نوع حسی همیشه هست و بعضا غلبه میکند. اولین احوالی را که در آغاز هر صبح تجربه میکنم معمولا تا چند روز بعد از آن به یادم میماند. امروز صبح از همان موقع شستن صورت و پر کردن کتری به این فکر افتاده بودم که تمام شدهام. این تمام شدگی، یک وضع کلیست. زین پس، روی دور اضافی افتادهام.
چهارشنبه، ۳۱ شهریور ۱۴۰۳
یک نوشته رمزدار مربوط به سال ۹۹ پیدا کردم. خیلی دبیرستانیطور است. از همه لحاظ افتضاح است. مربوط به همان دورانیست که فکر میکردم باید قبل از نوشتن جلق بزنم تا قلمم روان و موثر باشد. با همان رخوت پساجلق و گرگرفتگی صورت نوشته بودمش:
۱۰ آذر ۱۳۹۹
پسِ هر چیزی میبینم که هیچی نیستم. تو آینه که نگاه میکنم، هیئت خالی خودم رو میبینم، دو چشم و یه دهن و یه بینی و... و یک جوش چرکی باد کرده روی گونه سمت چپم. میرم تو خیابون؛ از اینجای شهر میرم اونطرف شهر؛ مواظب هستم موتور لیز نخوره، دیشب بارون زده بود.
از اون طرف شهر برمیگردم این طرف شهر، برمیگردم خونه، میبینم هیچم، به خودم میگم چی بود؟ چی شد؟ پول بنزین؟ پول خودت هم که نیست!.. .
جوش چرکیم رو دستمالی کردم، کمی مایع لزج پس داده... .
زُهره شوهرمرده هار و حار. از کنار در سپید خونه زهره هم میگذرم. گاهی اوقات پرایدشون دم دره. گاهی هم نه. محلهشون تازه ساخته شده و چندان سر و سامون نگرفته، اون طرف خونهشون بیابون هست، کارخونه سیمان هست، خاک هست، کوه هست، درخت کُنار هست. گاهی اوقات اونجا میرم. مخصوصا اگه هوا ابری باشه. قبلِ سربازی بیشتر میرفتم.
از اونطرف شهر میام این طرف، هیچکس تو کوچه نیست، تاریک و ساکت. خودم هستم و خودم، مثل همه این چند ماه؛ میبینم فقط عصبی شدهام از موتور روندن، از صداش، از اینکه کسی تو کوچه نیست، زورم میاد از اینکه باید کلید رو هل بدم تو قفل و در رو باز کنم. در رو باز میکنم، نور مهتابی حیاط تو کوچه میافته، موتور رو میبرم تو حیاط، توی نور، در رو میبندم، نور از کف کوچه جمع میشه، موتورُ میذارم تو پارکینگ، در پارکینگ رو میبندم، صدا میده. حالا همه چیز تموم شده، سیاحتم رو کردهام، صدای موتور هم قطع شده. حالا ایستادهام،تو حرکت نیستم، محرک نیستم،متحرک نیستم؛ ایستادهام، سکون مطلق. بالای سرم نور مهتابیه و بالاتر از اون چراغ نارنجی تیر برق و بالاتر از اون،سیاهیِ آسمون، آسمونِ سیاه. زیرِ اینا میایستم و میبینم هیچی نیستم.
میبینم هیچی نیستم، وقتی از موتورسواری برمیگردم، هیچتر میشم. دیگه واقعا نمیتونم برونم. نمیتونم حرکت بدم. اما زُهره رو میتونم حرکت بدم. تجربه نداشتهام، ولی احتمالا بتونم حرکتش بدم، شاید بهم خندید شاید فحش داد شاید چشمپوشی کرد شاید لبش رو گزید شاید خواست، طلب کرد. زُهرهیِ سبزهیِ رسیده، پنجاه ساله حدودا، زُهرهیِ شوهرمرده.
عجیبه این دفعه روی زُهره قفل کردهام. میترسم وقت حرکت دادنش هم قفل کنم، مثل دو تا سگ. اون هاره و حارّ. اگه قفل کردیم یکی باید جدامون کنه. مثل سگ صدا میده، مثل سگ صدا میدم.
_دفعه آخرت باشه.
_(باید) دفعه آخرم باشه.
وقتی از خیابون کنار خونهشون رد میشم، میبینم هیچی نیستم. اگه یه روز، فقط یه روز تونستم چپ کنم خونهشون_احتمالا صبح_ شاید بتونم خودم رو کمی از هیچ بودن در بیارم، شاید تونستم واقواق کنم و روش قفل کنم.
«میدونی داری چیکار میکنی؟»،«ادامه بده»،«بیشتر»،«بسه»،«برو بیرون»: و برم بیرون، بیام بیرون، از قفل شدگی، از قفل بودگی.
«دوباره خبرت میدم»،«بذار به بابات زنگ بزنم»،«عالی بود»،«اگه بچههام بفهمن رسوات میکنن».
از در هال با ارامش میام بیرون، نفس میکشم، نفسِ عمیق، آسمون ابریه. از در هال میجهم بیرون، مثل جهیدنِ اسپرم، تویِ زُهره، رویِ زُهره، با تمام سرعت و زور، موتور رو میبرم طرف در، در رو باز میکنم، خارج میشم، تو کوچه موتور رو روشن میکنم و میجهم، مثل جهیدنِ اسپرم تویِ تنور فرتوت زهره. از اون طرف شهر میام این طرف شهر. میبینم هیچی نیستم. میبینم فاسقِ همه زنان شدهام. میبینم هیچ زنی را لمس نکردهام.
پسِ هر چیزی میبینم که خالیام، که مردهام، داغ کردهام، هارِ حار.
مامور، بین من و عکسم که روی برگه منگنه شده بود، مشابهتی نیافت. نگاهی به عکس سه در چهار و بعد به خودم کرد و گفت کلاهت را بردار. کلاهم را برداشتم و بعد از یک وارسی کوتاه، روی برگه نوشت: عکس جدید اسکن شود در غیر این صورت تایید نمیشود.
کاش میتوانستم به او بگویم چهقدر از بابت قراردادی بودنت رقتباری! و بگویم که میخواهم برای جبران اضطراب و تحقیر امروز، تمامی عصر را وقف جلق زدن کنم.
روکش را در میآورم. روی جلد جگریرنگ، سه مستطیلِ به هم چسبیده زردرنگ به صورت پلکانی حک شده و در هر مستطیل به ترتیب از بالا به پایین این موارد نوشته شدهاند:
عنوان کتاب
نویسنده
مترجم
جلد پشتی شعفانگیزتر است: هیچ طرح و نوشتهای ندارد.
کف دستم را چندبار کاملا (کاملا چندبار؟) رویش میکشم، از بالا به پایین و بالعکس.
چهار کیلو پیاز توی خورجین است. به گمانم پیازهای خوبی خریده باشم. صبح هم صبحانه خوبی برای خانه خریده بودم. الان هم توی جاده کمربندیام و دارم به سمت خانه میروم.
مرد میانسالی که مغازه نوشتافزار دارد حالم را بد میکند. حالت چهرهاش طوری است که انگار میخواهد گریه کند. آخرینبار با تاثر از مغازهاش بیرون آمده بودم.
انسانها وقتی شادند، چهرهشان کودکانه میشود. شاید شادی ذاتا امر کودکانهایست. باید ببینی چهقدر کودکانگی و نوعی بلاهت شیرین _که حاصل شادی است_ در چهره بیماری که بهبود یافته، زوجی که با هم آشتی کرده اند، همکارانی که با هم احوالپرسی مفصل گرمی دارند و ... موج میزند.
توی خشکباری، دو نوشابهای که در گوشه مغازه در بالاترین ردیف قرار داشتند، جلب توجه میکرد. از بابت ناهمگونیشان با دیگر اقلام مغازه میگویم. نمیتوان غیر از این کار دیگری کرد (بماند که آیا دو عدد نوشابه داشتن اصلا قابل توجه است یا نه"). منظورم از نتوانستن این است که نمیتوان به موضوع تحمیلی قناعت کرد: صرفا فروش برنج و گندم و جو و روغن و ... . به همین خاطر، اقتدار و سفت و سختی آن صفحه اینستاگرامی که صرفا مجله میفروشد، توجهم را جلب کرده. حتی اگر مدیرش، صفحات دیگری برای فروش کتاب داشته باشد، آیا میتواند با این قضیه کنار بیاید که در آن صفحه فقط مجله بفروشد؟ آیا وسوسه ادغام کردن و خروج از یکپارچگی به سراغش نمیآید؟
پدر _ که دهههاست تمارض و ادعای استیصال و بیچارگی کرده و میکند_ به جز فحشهای سادهی صریح و موثر، و پر از نفرت، چه چیزی دارد که مستقیما بر علیه مادر و غیر مستقیم بر علیه ما به کار ببرد؟ این "گه نخور"ی که خطاب به مادر گفته، میتواند چیزی جز یک بیانیه اعلام موضع تکجملهای باشد؟
فحش گرچه ذاتا تخیلی و استعاری است، ولی آنقدر استعمالش آسان است و آنقدر بدیهی است که تخیلی بودنش مهم نباشد. همارز قضایای بدیهی است؛ همچون: گفتن از یکشنبه بودن امروز، گفتن از گرم بودن هوا و نشان دادن خیسی صورت و دیگری را به شگفتی واداشتن به این صورت که بگویی اینها آب نیست، اینها عرق است.
ولگردیهای این چند شب مدام به فکر انتحار ختم میشده و تجربه ابتذالی که از سوزناک کردن ناخواسته این قضیه دست میداده. هنگام راندن اگر آهنگی زمزمه نکنم، مغلوب نشخوارها میشوم. این شبها کم زمزمه میکنم و مدام نشخوار میکنم. معمولا نوعی آشوب در معده یا تهوع را هم احساس میکنم. دیشب سر پیچ خیابانی که آنطرفش دره است، میخواستم بالا بیاورم. اما بعد از آن، تا موقعی که قرار بوده وارد خیابان منتهی به خانه بشوم، خبری از آن نبوده. از آنجا دوباره آمده و چشمها مدام میخواستند بسته بشوند و احساس میکردم قرار است بیفتم.
نظم دادن به روزهای پیش رو (یا وسیعتر: سالهای پیش رو)، و درآوردن از گنگیشان، مضطربم میکند. قطعا نظم دادن، نوعی ابدیت (و ثبات) بخشیدن است و تعیین تکلیف است و صورت بخشیدن به هر ابهامیست. قطعا واضح است که یک ویژگی نظم، تحمیلشدگیاش است: چینش هر چیز، تعیین تکلیف یا به اصطلاح مطلق کردن آن چیز است. پیراهن مچاله شده را که روی زمین افتاده است وقتی بردارم و گوشهای بگذارم، آن بیچاره باید در همان مطلقیت نوپدید ساختار جدیدش بماند. در هر چیز پراکنده و متشتت، ایده فرم دادن و نظم بخشیدن هست و یک رابطه تضمنی بینشان است. ولی این ایده، در نظم دادن و طبقه بندی از بین میرود. نظم دادن، از بین بردن هر نوع امکان اصلاح و تأویل و تفسیر امر نظم گرفته شده فعلی است. و مصداق بارز "همین است که هست" است. میل دیکتاتوریها و سازمانها (که نمود همان است) به یکسانسازی و یکدست کردن و متحدالشکل کردن هم ناشی از همین قضیه است.
شاید علت بیمیلیام نسبت به نظم این است که محدودیت زندگی را آشکار میکند.
هر چند وقت یکبار، آمار بازدید وبلاگ به طرز عجیبی بالا میرود. بازدید امروز ۴۵۶ تا بوده است.
احتمالا طرف درست میگفت که این از شگردهای بلاگاسکای برای ترغیب تو به بارگذاری مطلب جدید است (حیفم میآید "نوشتن" را به کار ببرم).
از تصویر خودم توی آینه عکس گرفتهام؛ سه مرتبه از حقیقت دورترم.
حدی که برای هر امری در نظر گرفتهام، قریبالوقوع است؛ و زود به آن میرسم. به همین علت است که مدام در زیر و رو شدنم. و عجیب نیست که از این جمله که در جایی خواندهام خوشم آمده: "خواستار نصیب ناچیزی هستم".
مثلا اگر شاعری، دارای اشعاری با نازلترین سطوح ادبی_فکری، صد شعر بگوید یا دویست شعر، احتمالا نشود شعر خوبی تویشان پیدا کرد. ولی اگر مثلا پانصد شعر داشته باشد، قطعا شعری عالی در آن صفحات پیدا خواهیم کرد، و هنگامی که قرار است درباره توانایی شگفتانگیز شعرسراییاش صحبت کنیم، آن را مثال خواهیم زد و همان را هم احتمالا روی سنگ قبرش خواهیم نوشت، و یا اگر ما بدرقهکنندگان متوجه بشویم آن شعر را بر روی مزارش ننوشتهاند، آشفته خواهیم شد و مسببین این مسئله را مواخذه خواهیمکرد و افسوس خواهیم خورد.
تصویری آشنا: نور چراغ بالای سر، فرورفتگیهای هولناکی که در هر دو طرف صورت است را عیان میکند.
عصر کنار دکه فلافلی فهمیدم که لباس را وارونه پوشیدهام. خندهای تجربه کردم. بعد، به اضطرابی که ناشی از این پرسش بود دچار شدم: اگر لباس را درست میپوشیدم چه اتفاقی میافتاد؟ متوجه ریش ریش شدن یقه لباسم، لبه جیب و لبه پای شلوار شدم. پدیدار نبودن هیچ ارادهای برای نونوار شدن را در خودم دیدم. سرافکندگی و حقارت عمیقی که هرروزه از بابت تنم تجربه میکنم، به عنوان نفرینی ازلی برایم نمود پیدا میکند. احساس میکنم به مثابه صلیب باید مدام با خودم حملشان کنم. نفرت گلویم را میفشرد، سراپا بیطاقت میشوم، و گریز و دوری همیشگی به یادم میآید.
پریشب بحث تنشزای عمیقی بین پدر و دیگر اعضای خانواده درگرفت. من، دوپهلویی و نفاق همیشگیام را اتخاذ کرده بودم و هر دو طرف میتوانست مرا پیرو خود بداند.
نهانیترین اعتراضها، با صدای بلند بیرون آورده شد. نمیدانم با گذر زمان چگونه کمرنگ خواهد شد.
جملات جگرسوزی رد و بدل شد. آن جملات مدام در ذهنم جولان میدهند و سرکوب کردنشان غیرممکن است. پدر استعداد خوبی در خلق جملات اندوهبار تاثیرگذار دارد.
گمان نکنم این جملات فراموش بشوند؛ در حافظه هر دو طرف جا خوش میکنند، با وضوحی کامل.
چه حیات رقتباری!
به محمود گفتم دیشب بعد از شنیدن خبر جنگ، ترسیدهام و همهچیز را تمام شده دیدهام و دلتنگ شدهام و باور نمیکردهام که اینقدر به زندگی وابستگی داشتهام. و اینها را بیشتر از این بابت گفتم که او گوشی به دست دنبال کتابی مربوط به سمنانی میگشت و پیدایش نمیکرد و برای رفع سکوتی که این جستجو ایجاد کرده بود گفت تماما من حرف زدهام، تو هم چیزی بگو . من هم از بابت ناکامی در یافتن یک فعل بیرونی که انجام داده باشم و بتوانم برای استمرار تماس، مطرحش کنم، این تجربه را برایش ذکر کرده بودم. اواخر روایت آمیخته با نوعی مضحکه شد، و به پشیمانی دچار شدم. چه نیازی بود چنین چیزی به اشتراک گذاشته شود و اینگونه لتوپار بشود؟ من دیشب ترسیده بودم و احساس میکردم که به اشتباه، متدین نبودهام.
شنبه، ۲۵ فروردین
محمود درخواست ۴۵۰ هزار تومان پول کرده است و این را با شرمندگی میگوید. شرمندگیای که من تجربه میکنم احتمالا عمیقتر باشد: شرم و غمم از این است که در مواجهه با من، شرمسار شده. در حالی که برای او، صرفا درخواستش شرمآور است.
یکشنبه، ۲۶ فروردین
خوابم نمیبرد. چنددقیقه پیش با تصمیمی آنی به سمت یخچال رفتم و سه چهار غذای مختلف و بیربط به هم خوردم.
و نمیدانم در روز پیش رو چه سرانجامی خواهم داشت.
در که سمت چپم است را باز کردهام و به دیوار تکیه دادهام. روشنایی عصر ابری میآید داخل. و از کنار من رد میشود و به ته اتاق میرسد.انگار که با بیرون لجاجتی داشته باشم، هنوز سرم را نیاوردهام اینطرف و بیرون را نگاه نکردهام.خردهبارانی هم باریده. با ضبط صوت گوشی یک دو دقیقه از صدای افتادن باران روی سقف آهنی حیاط را ضبط کرده بودم. کیفیت چندانی ندارد و جز چندثانیه اولش را نشنیدهام.
چند دقیقه پیش، توی خیابان، در حال تصور تشدید سرعتم بر اثر بارش ناگهانی باران بودم. و در فکر اینکه آیا باز میتوانم به جایی بروم که صبح رفته بودم؟ فاصله بین ایده و وقوع یافتنش، درک میشد. فکر نکنم بروم.
امروز، آنجا، در آن برهوت مرموز بیرون شهر، چنددقیقهای از موتور پیاده شدم و رو به بیابان نشستم. سبزههای نورس، انبوهی قلوهسنگها، و تصور اینکه دستور داده شود همه این قلوهسنگ ها را جمع کنند و فرمانبر در پاسخ بگوید جمع کردن همین مقدار _همینمقداری که جلوی پای من بود_ چقدر زمان زیادی میبرد.
دورتر، یک تپه متشکل از ماسه و خاک و خردهسنگ بود که بنز و تراکتور مدام بر رویش در رفت و آمد بودند و تنها صدای آنجا را آنها تولید میکردند به اضافه موتورهایی که به سمت آنطرف خیابان، به سمت پادگان میرفتند.
چنددقیقهای نشستم. موقع رفتن، کوتاه بودن زمان نشستنم و ناتوانیام از ماندنِ بیشتر در آنجا _که البته این یکی را قابل قبول نمیدانستم_ ، معذبم کرده بود. وقتی به خانه رسیدم، خورشید آمده بود و حجم ابرها کمتر بود. دلخوش شدم به اینکه "قرار بوده به چنین چیزی ختم شود. چیزی از دست ندادهای پس؛ نه چندان". میآیم داخل.
از امروز همین مقدار را دارم. و این که کتابها رسیدهاند.
۱۹ فروردین، یکشنبه
شب و روز قبلی لایق صفت توداری _به معنای مرموزی_ میتوانست باشد نه پریشب. پریشبی که احساس کردم نشستنم در پارک میتوانست معنایی داشته باشد، ولی صرف پیامکبازی با احسان شد. خاطرات ترمهای گذشته را رو میکرد و من بیآنکه در آن خاطرات حضور چندانی داشته باشم، صرفا تایید میکردم. آخر کار که خداحافظی کرد و فهمیدم بعد از چندماه پیام داده بوده و قصد احوالپرسی داشته، ناخوش شدم.
۲۰ فروردین
کتاب ایوب را امروز خواندم؛ سرسری و پرشتاب. هوای گرم تابستانی، پنکه، ماه رمضان و این متنی که خواندم، نوجوانی را یادم آورد؛ زهدانیت و زاهدانگی. و هول گنگ همیشگی.
شنبه، ۱۸ فروردین
چندینبار سرم را روی بالش میکوبانم. فقط برای اینکه وحشت کنم. به مضحکیماجرا نمیخندم: یعنی اینکه بالش نرم، جدیت و خطرناکیِ فرآیند را از من میگیرد. ملاک من کوبش کلهام است.
شنبه، ۱۸ فروردین
اعتبار لق شده و تحکیم هستی خویش:
محکم کردن پایههای فلزی پارچه روی سقف وانت.
پارچهای با این دو کلمه بر روی آن : زیتون و نارگیل. که به رنگ قرمز نوشته شده.
چهارشنبه، ۸ فروردین
به اولِ صبح تا حوالی چهارِ عصر روز پیش رو کمی فکر میکنم.
یکشنبه، ۵ فروردین
دیروز، سرمای شدیدی را تجربه کردم. مجبور شدم بروم پایین و پتو بیاورم. پنکه را خاموش کردم، در اتاق را هم باز کردم. در اتاق را اگر میبستم، دچار گرما میشدم. نمیدانم،شاید نمیشدم.
یکشنبه، ۵ فروردین
چرکباره تنی که به انتظار مایوسانهترین رویایش نشسته است، به وهن.
و گفته ولادیمیر: "ما منتظریم. کسلیم." از ترجمه علیزاد.
چه غمباری تو! چه غمباری تو!
چهارشنبه،۲۳ اسفند
توی سوپرمارکت ها، وقتی یکی از شامپوها فروش میرود، تا زمانی که فروشنده با چینش جدیدی این تصویر عدم را از بین نبرده، و نظم جدیدی به شامپوها نداده تا آن عدم کهنه را معدوم کند، طبیعیست که جای خالیاش مشهود باشد. و طبیعیست دستان فروشنده وقتی که شامپوها را برای چپاندن در نظم جدید لمس میکند خاکی بشود: اگر سوپرمارکت مذکور، در کوچهپس کوچههای جایی باشد که در همان حوالی، دو سه سوپرمارکت دیگر هم هست ولی در جایی مهمتر: در خیابانهای اصلی، در خیابان روبروی دادگاه، و خیابانی که آنطرفش مسجد و پارک خلوتیست که تنها دو تاب ساده دارد.
زهرمارم. همه پولها را خرج کردم. چیزی نمانده. حتی نتوانستم اینترنت ۳۰۰ مگی ۴۵۰ تومانی بخرم. پیام داد که موجودیتان کافی نیست.
شنبه، ۲۰ دی ۱۳۹۹
حسابم کاملا خالیست. هر دفعه میگویم که همیشه باید مقداری پول توی حساب باشد ولی هیچ. برای صحافی کتاب و بنزین از مادر پول گرفتهام. ولی نه میروم صحافی که کتابم را تحویل بگیرم و نه میروم پمپ بنزین. منتظرم پولی به حسابم واریز بشود. فردا اگر پولی گیرم نیامد مجبورم با همین پول مادر بروم صحافی و پمپ بنزین. اصلا ترس موتور راندن را دارم. میترسم برود شیر دو و بنزین بخواهد. هیچ بیرون نمیروم، تا چنین نشود.
سهشنبه ، ۲۳ دی ۱۳۹۹
امروز سه بار پیشقدم شدم و سال نو را تبریک گفتم: وقتی در را باز کردم و کنارها را تحویل گرفتم، توی اداره پست، توی کتابخانه. احساس یک انسان اجتماعی متمدن را داشتم.
البته توی کتابخانه، هنگام راه رفتن، دمپایی صدا میداد و از این لحاظ احساس میکردم کمی مضحکم. گرچه وقتی که رفتم پیش دو مسئولی که آنجا بودند و گفتم که یکی از کتابها را قبلا برگشت دادهام ولی عودتشان ثبت نشده، توانستم از این شرمساری کوتاه بیرون بیایم و احساس کنم از چندشناکی و مسخرگی دور شدهام.
از امروز صبح _ انگار که توان تکلم را از دست داده باشم _ نمیتوانم چندان حرف بزنم. یکساعتی تقریبا کتاب خواندم. بعد هم نیمساعتی روی تخت لمیدم و تقلا میکردم برای خوابیدن.
سهشنبه، ۸ اسفند
هفته پیش، وقتی مطلع شدم کلاسها تشکیل نشده ترجیح دادم بلیت را لغو کنم و این هفته به دانشگاه نروم. یادم است _ بعد از لغو بلیت _ برای لحظاتی چقدر انگیزه و عزم در خودم حس میکردم. حالا که آخرین روز از این هفته اضافی خانهنشینیست، به آن وضعیت و آنچه که در طول این هفته گذشت و آنجه که حالا هست فکر میکنم. چقدر چروکشدم و چقدر ناخشنودکننده گذشت. یک رضایت مطلوب و بلندپروازانه هم نمیخواستهام. از یک وضعیت طبیعی خودم را به قهقرا فروکشیده بودم. فروکشیدم. و تماشایی که به آغاز هفته میکنم از همینجاست. میبینم آنجا بلندی است و من در تهترین وضعیت خودم به تماشایش نشستهام؛ بیآنکه واقعا آن وضعیت، وضعیت شکوهمندی بوده باشد. یعنی صرفا این تهماندگی و در اعماق بودن، آن منظره مسطح را برایم قلهای جلوه داده. و من چقدر باید فرسایش را تجربه کنم تا به همان سطح تقریبا یک هفته پیش برسم.
جمعه، ۴ اسفند
در این چندروز تعطیلی اضافهای که برای خودم جور کردم، فقط سقوط خودم را دیدم. جز همین تجربه عمیق،چیز دیگری یادم نیست.
تا به حال خودم را اینقدر در اعماق، در ته، ندیده بودم.
چیزی شبیه از کارافتادگی بود. بیشتر شبانه روز روی تشک لمیده بودم. و همه چیز غیرممکن مینمود.
یک مسئله هم برایم هولآور بود. پاسخش دم دست بود، پاسخش بدیهی و واضح بود، اما خود مسئله از بین نمیرفت، و هی خودنمایی میکرد و دچار اضطراب میشدم. بعد فهمیدم این مسئله هم بهانه است. اضطراب دائمی، تصویر میخواست و به ناچار خودش را توی این مسئله ساده و حل شده ریخت.
فکر کنم این بازه زمانی ملاک قرار بگیرد و هر پیشرفت و پسرفتی را با آن بسنجم.