.

.

لوازمی که میخواستم ، پریروز به دستم رسید.  لباس ها و التنبیه والاشراف و ساعت و خرما و بدایه الحکمه و گوشی ام.  الان روی تخت زیر پتو دراز کشیده ام.  باید کم کم اماده بشم و بچه ها را ساعت شش و ده کم بیدار کنم.  

گوشی به دستم رسیده،  می خواهم برامس بشنوم و باخ و باران عشق و شوپن و بتهوون و آلبینونی و چندتا اهنگ ایرانی و... 


تازه بیدار شده ام.  حدود یک ساعت دیگر باید حرکت کنم. برادر مرا تا گاراژ می رساند اما احتمالا نتواند تا مرکز استان مرا ببرد.  مادر هم همراه برادر می آید.  

دیشب اتللو را تمام کردم. خیلی خوب بود. اشعاری هم از بودلر و ریلکه خواندم.  چندتایی از اشعارشان را در دفتری نوشتم تا در سربازی برای خود بخوانمشان.  در حس غم انگیزی مرا بردند. هرسه تایشان.  خودم هم ناراحت بودم.  

خداحافظ . خداحافظ.  خداحافظ. 


مادر دیزی خوشمزه ای درست کرده بود.  دیزی را خورده ام و رفته ام زیر پتو دراز کشیده ام.  هوا ابری ست.  از دیشب تا امروز باران در حال باریدن بوده است.  فردا این موقع من دیگر اینجا نیستم،  درمرکز استان هستم و در انتظار اینکه به کدام شهر برای خدمت فرستاده شوم.  خدا را شکر برای سربازی در استان خودم پذیرش شده ام.  فقط امیدوارم که به یک جای راحتی فرستاده بشوم و کارم چندان سنگین نباشد.  و مهمتر از همه امیدوارم خیلی وقت ازاد داشته باشم. 

برادر حالش خوب نیست و احتمالا نتواند فردا مرا به بوشهر ببرد.  احتمالا با خانواده ت بروم. 

تا حدود دوماه پیش  قبل از اینکه به سربازی بروم این جا دو سه تا مخاطب انگار داشت.  اما نمی دانم هنوز به اینجا سر میزنند یا نه. چون از موقع شروع سربازی اینجا دیگر ظاهرا متروکه شده و عجیب نیست اگر سر نزنند.  به هرحال خواستم بگویم اگر کسی این مطلب را دید و خواند خواهشا برایم دعا کند . برایم دعا کند که به دعا نیاز دارم.


در هال باز است. نور بیرون وارد خانه شده و خانه را روشن کرده است.  روبروی در هال نشسته ام.  خانه همسایه را می بینم.  درخت لیمویشان بر اثر باد تکان می خورد.گنجشک یا گنجشککانی در درخت مشغول تفرج هستند.  با خود میگویم خوشا به حال آنها که حداقل سهمی از آن خانه دارند( به این فکر می کنم آیا منم میخواهم از آن خانه سهمی داشته باشم؟میگویم نه.  اما فکر که می کنم نظرم عوض می شود.  اگر بگذارند سهمم را خودم انتخاب کنم ؛بله منم می خواهم .) امثال اینها زیاد است حوصله شرح و بسط ! ندارم.

ایا کسی پشت آن شیشه ها هست؟کاش کسی باشد حتی برای ثانیه ای...اما حضور اثربخشی داشته باشد...اثربخش...اثربخش...

نکتورنی از شوپن شنیدم و حالا قطعه ای از اوژینسکی پخش می شود(تنها همین قطعه را از او شنیده ام).  لحظاتمان را مترنم کرده است.  

هوا ابری ست.  ابری روشن.  باد خنکی هم می وزد.  در اتاق نشسته ام.  اتاق تاریک.  

ظهر،  لباس ها و ارمها را دادم خیاطی تا برایم بدوزند.  پدر که از فاتحه برگشت باید بروم تحویل بگیرم.  پدر موتور را برده است.  مادر را هم می خواهم به بازار ببرم.  بازار کنار خیاطی ست.  

پس فردا باید بروم مرکز استان تا تقسیمم کنند.  حوصله ندارم و حالم خراب است.  از این مرخصی لذتی نبردم.  

تا میفهمند نیروانتظامی افتاده ام میگویند بد جایی ست.  راست می گویند(اری این چنین بود برادر). بدتر از ارتش و سپاه است.  خطرناکتر است.  خیلی.  

خسته ام.  هیچکس نیست.  این روزها شدیدا احساس تنهایی کرده ام.  احساس کرده ام که تنهایم،  بی معنی ام،  گنگم.  فقط تا توانسته ام موتور رانده ام و ولخرجی کرده ام.  کتاب نتوانسته  ام بخوانم.  فیلم هنری ندیده ام. آن فلانها را ندیده ام. پس فردا هم باید بروم.  دلم نمی خواهد بروم.  افسرده ام. به هیچ چیز امید ندارم.  دلگرم نیستم.  

هوای بیرون غم انگیز است.  عصر ارام زمستانی ست.  با هوای ابری.  مثل جمعه است :  خفه و ساکت و خمار. 



le samourai (1967)


پولهایم را حیف و میل کرده ام.  همه اش صرف خوردن شده.  خودم را مثل حیوانی می بینم.  قرار بود صرف چیزهای درست بشود نه این مزخرفات.  چرا از بقیه ایراد میگیرم؟

روزگار هر روز بر برادر دارد سخت تر می گیرد.  نمی دانم تا کی اینگونه خواهد بود.  نمی دانم سرنوشت برادر چه خواهد شد. 

وضعیت واتس اپ برادر این است :

ای ناکس و نفایه تن من در این جهان / همسایه ای نبود کس از تو بتر مرا

شوپن می شنوم.  منقلب شده ام.  اتاق تاریک است و ساکت.  رفته ام زیر پتو.  فقط صدای پیانوی شوپن به گوش می رسد.  صدای ساکت غم انگیز پیانو شوپن. 


the passenger 1975


دلتنگ و تنهایم. مثل ان لحظه هایی که بین ده ها آدم هستی ولی انگار هیچکس نیست.  انگار هیچ صدایی نیست.  انگار تنها خودت هستی و صدای خودت.  

به ستاره گوش می دهم.  با صدای سعید شهروز. 

این اهنگ را زیاد در اموزشی خواندم.  

هوس به کتابخانه رفتن دارم . 

این بیت حافظ یکی از اشعاری بود که در اموزشی چندین بار به سراغم می امد :

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم 


از وقتی که در سالهای ابری دیدمش،  دیگر در ذهنم شناور بود. 

والله بوی هیچ بودن و مرگ را حس می کنم.  بوی پوچ زندگی و طعم تلخ ادم بودن.  

به یک نقاشی هنری نیازمندم که اینگونه چیزها را نشان بدهد: 

فضای مرده ساکت سیاه بی رنگ 

صبغه بی هویتی انسان


کی در حال هشدار دادن به من است؟ ظهر است و وقت خماری.  وقت غرق شدن در خیالات سیاهم.  سیاه سیاه سیاه.  وقت به دیوار خیره شدن و به کما رفتن وقت بی جهت راندن وقت دیدار عجیب درهای بسته مغازه ها. 

مرگ را مهم حساب می کنم و می دانم وظیفه سنگینی بر دوشم است. 

من این روزها را قبلترها هم زیسته ام.  مکرر.  

آیا همان کسانی که تا دیروز نزدشان بودم میدانند در خلوت اینگونه ام؟ گمان نکنم بدانند.  احتمالا مرا همان  پرخنده خل وضع کسخل بدانند.  از خودم متعجبم.  از اینکه تا دیروز میگفتند" هرگاه نگاهت میکنم میبینم در حال خندیدنی"یا" هرگاه میام پیشت حالم خوش میشه" یا "خیلی کسخلی" متعجبم.  از این همه چرخش روحیه متعجبم.  

بگذارید همیشه تنها باشم.  بگذارید این سکوت روان زندگی ام همیشه بماند.  به والله از بوسیدن و گاییدن زنان دلپذیرتر است.  همان زنانی که هر روز  در خیالم می گذرند و رویشان خودارضایی می کنم ولی هیچ وقت ان ها را از لحاظ فیزیکی  نبوسیده و نگاییده ام.  من هیچ زن و دختری را نگاییده و نبوسیده ام. 



حقوقی که میریزند خیلی کم است . به دیپلم ها 140000 دادند ,به من 156000.در یگان جدید ترجیح می دهم رمان نبرم . کتاب جدی می خواهم . اگر در آموزشی کتاب جدی میبردم شاید بهتر بود .

از "سالهای ابری" درویشیان , فقط سیصد صفحه اولش را خواندم در ماه دوم آموزشی .اصلا وقت نبود یا اگر بود خیلی خسته و کوفته بودم .  نمیدانم خوب است یا کم است . حوصله ندارم باقی اش را بخوانم .

با پولم می خواهم بهاگاواد گیتا و کتابهای دیگری اگر بشود بخرم .

دلم برای موسیقی تنگ شده بود . خیلی . تکه ای از موومان سوم سمفونی 3 برامس را شنیدم . همچنین vocalise  راخمانیف را .

آموزشی تمام شد .

دیشب آمدم .

حالم خوش است .

اما چندان مثل مرخصی میان دوره لذتبخش نبود . برادر هم تایید کرد .

برای خدمت , در استان خودم پذیرفته شده ام . خیلی خوب است .

سه شنبه آینده باید بروم مرکز استان , و خودم را معرفی کنم .

میترسم برایم پارتی بازی کنند و مرا در شهر خودم یا یک جای خوب بیندازند . از پارتی بازی متنفرم .

خزان

آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند 

وز گل به جز حکایت سنگ و سبو نماند

زآن نقش های دلکش زیبا به روی باغ

از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند

در پای گل که آنهمه آواز بود و بانگ 

جز بانگ برگ و زمزمه ی نرم جو نماند

بر شاخها از آنهمه مرغان و نغمه ها 

آوای مرغ کوکو و بغض گلو نماند

ای آرزوی من! همه گلها ز باغ رفت 

غیر از خیال توام روبرو نماند

چیزی به روزگار بماند ز هر کسی

وز ما به روزگار به جز آرزو نماند

باری ز من بپرس و ز من یاد کن شبی

زان پیشتر که پرسی و گویند او نماند


"مهدی حمیدی شیرازی"

حدود چهار ساعت دیگر رفتنی هستم.  دلم گرفته است. امیدوارم این حدودا یک ماهی هم که از اموزشی مانده  است سریعا تمام بشود.  

آن حس آشنا دوباره به دلم رسوخ کرده است . پرم از حس بیگانگی و تنهایی و غمگینی .

دلم نمی خواهد موسیقی را ترک کنم . قرار است از این نواها دور بشوم و به جایش صدای فریاد های بی روح و بی ارزش  و صدای ضربه های مزخرف پوتین را بشنوم . اما هرچه که باشد ممنونم از سربازی . چرا که مهربان تر شده ام و باجرئت تر و قوی تر . مردتر شده ام . و این حرکت بزرگیست در زندگی ام .

ظهر زمستان است .

فردا باید برگردم سربازی . ناراحتم .

غرقه در حزن همیشگی ام هستم .

یکی از نکتورن های شوپن را می شنوم .

دلم می خواهد بمیرم .

"هر چیزی در دنیا علاج دارد الا مرگ . هنوز کسی نتوانسته سوزن یا گرته ای برای مرگ درست بکند . مرگ نه قرص دارد و نه سوزن و نه گرته . وقتی می آید از تو چیزی نمی پرسد دهنت را بو نمی کند که ببیند چه خورده ای . دولتمند و گدا سرش نمی شود . حضرت عزرائیل یک راست راهشرا می کشد و می آید . بدون سلام و علیک می آید یخه ات را می چسبد . قلاب و چنگکش را به جانت می اندازد و آنقدر می کشد تا تسلیم کنی ."

سالهای ابری , علی اشرف درویشیان



این کتاب را می خواهم با خودمم ببرم . هوا ابریست و نسیم لذتبخشی هم می وزد . بعد از حدود سی روز امروز خود ارضایی کردم . دو دفعه . حالم کمی گرفته است و دلتنگم . و به نوعی افسردگی دچارم . احتمالا مثل همیشه به خاطر خودارضایی باشد . بعد از سی روز , بیای خودارضایی کنی وحشتناک است و اگر درباره اش فکر کنی میبینی که کارت غم انگیز و حسرت بار بوده است .

دوباره می آیم .


امدم. هنگام برگشتن توی ماشین حالم بد شد.استفراغ کردم . و سفرم دلپذیر شد.  جمعه باید برگردم.  

از رسم و رسومات نظامی خوشم نمی اید.  مثلا از اینکه انگشت بزرگ باید روی ان برامدگی در پازلفت باشد. یا انواع اشکال احترام گذاشتن و اسلحه به دست گرفتن و امثال ان... همه اینها پوچ است مزخرف. و چه قدر با مفهومات بازی می شود.  مثلا به جای حاضر میگوییم الله

و... 

حالا خوبی هایی هم دارد.  احساس می کنم پخته تر شده ام و مهربان تر و مردتر.  


خداحافظ .

بعدا هم می آیم .

اگر زنده بودم .


کچل کرده‌ای؟


به این فکر می کنم که بعد از چند وقت نبودن خواهم برگشت و برای دیگران قابل توجه ترمی شوم (اگر دیگرانی باشند) و چیزها برایم تازه می شوند . به این که فکر می کنم ، غم و ترسی را که الان گریبانگیرم است برایم قابل تحمل می کند .



الان دیگر غم یا ترسی با من نیست . اگر هم باشد خیلی کم است . الان فقط انتظار می کشم . و کمی هیجان دارم .

مادر گریه کرده است .

پدر مقداری پنج هزارتومنی رو نشمرده بهم داده . هفتاد تومنه . تو حسابی هم که باز کردم دویست تومن ریخته  .

کمی بغض به سراغم آمده .

پایان فرندز به یادم آمد که همه جمع شده بودند و از خاطراتشان صحبت می کردند . با حالتی غمناک و ناراحت از گذر زمان . بعد آپارتمان را ترک کردند با یک حرف خنده دار . تا فضا چندان غمناک نشود . بعد دوربین خانه خالی شده را نشان داد . اتاق ها را ، درها را آشپزخانه را و ...

همه سریال ها قسمت آخرشان غم انگیز است برایت ، حتی اگر به طنز سریال تمام شود . می شود تحلیل کرد این قضیه را . اما حوصله نیست . 

به یاد وقتی افتادم که مثلا زن و شوهری پس از ازدواج بچه هایشان غمناک می شوند . گریه می کنند . فضای خانه غمبار است . آیا آن زن و شوهر به مرگشان هم که چنین خواهد بود ، خواهند اندیشید؟

وحشتناک ترین و عمیق ترین تنهایی شاید موقع احتضار باشد . هیچکس هیچکس نمی تواند درکت کند... 

نمی دانم رفتار اشخاص هنگامی که کنار شخصی در حال مردن نشسته اند چگونه است؟ بیهوده است وقتی  به شخصی که قرار است بمیرد ، نوید سلامتی و بهبودی و بازگشت دوباره به زندگی می دهند .  بیشتر از بیهوده بودن این کار ، غم انگیز بودن آن است . اما صلاح این است که او را نترسانیم یا غمگین نکنیم .




فردا می روم . 

از گشت زدن های تک نفره توی خیابان و کتاب  و تنهایی و خودارضایی  و موسیقی و فیلم و کلش اف کلنز و اتاق دور خواهم شد . آنچه بیشتر از همه چیز ناراحتم می کند ، دوری از کتاب و تنهایی و موسیقی و فیلم است . و تا حدی موتور .  دوری از خ.ا و کلش بسیار لذتبخش است . و همین دو تا مگر عمرم را تباه نکردند؟

برای یک نفر دلم تنگ می شود . البته دیداری تا حالا با او نداشته ام و شاید نخواهم داشت . اما در خدمت دلم برایش تنگ می شود . شاید . الان احساس می کنم نه نمی شود .فعلا معلوم نیست که دلتنگ چه چیزها و چه کسانی خواهم شد . پیش بینی کردم .

قرار است وارد اجتماع بشوم . قرار است مسئولیت داشته باشم . چیزهایی که همیشه احساس تنفری نسبت بهشان داشته ام . قرار است با ادمها برخورد داشته باشم .

اینجا که بودم کم کتاب خواندم . خیلی کم . کل روز بیکار بودم اما کتاب نمی خواندم . حالا که قرار است بروم ، بیشتر از همه دلتنگ کتابها شده ام .  کتاب...کتاب...کتاب... با من بمان تا  روزی که زنده ام...می بوسمت و می بوسمت . دلم برای نوازشت و بوییدنت و بوسیدنت تنگ می شود . 

دو کتاب با خودم میبرم . و امیدوارم بخوانم آن ها را...




اتاق تاریک است و دراز کشیده ام . 

گلپا می خواند :

من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی

کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی


از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمونه

تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشونه

روبهی میدوید از غم جان

روبه دیگرش بدید چنان

گفت خیر است بازگوی خبر

گفت خر گیر می کند سلطان

گفت تو خر نه ای, چه میترسی؟

گفت : آری ولیک آدمیان

می ندانند و فرق می نکنند

خر و روباهشان بود یکسان

زآن همی ترسم ای برادر من

که چو خر برنهندمان پالان

خر ز روباه می بنشناسند

اینت کون خران و بی خبران!

"انوری"


همان منبع

بنگر اندر علف سرای جهان

خلقی از آز صید دام جهان

پای این بسته دست سیر نجوم

دل آن برده ننگ و نام جهان

تیز در ریش سعد و نحس سپهر

کیر در کون خاص و عام جهان

"انوری"


مرحوم حمیدی به جای کیر و کون نقطه چین گذاشته است و در باره مصرع یکی مانده به آخری در پاورقی نوشته است : تصحیح احتمالی اصل : سعد و نحس جهان .

نان جوین و خرقه پشمین و آب شور

سی پاره کلام  و حدیث پیمبری

با یک دو آشنا که نیرزد به نیم جو

در پیش چشم همتشان ملک سنجری

تاریک کلبه ای که پی روشنی آن

بیهوده منتی ننهندشمع خاوری

این آن سعادت است که بر وی حسد برد

جویای تاج قیصر و ملک سکندری

"انوری"

از کتاب بهشتِ سخن تالیف مهدی حمیدی شیرازی

می‌نبینی که روزگار چه کرد

به فلک برکشید دونی را

بر سر آدمی مسلط کرد

آنچنان خر فراخ کونی را

"انوری"

همیشه متنفر بوده ام از اینکه آنچه برایم اتفاق می افتد را برای خانواده و اطرافیان بیان کنم .یعنی گزارش بدهم . مثلا آن زمانی که به مدرسه یا دانشگاه می رفتم مادر همیشه به من می گفت  که تو اصلا ازکارهایت در مدرسه و دانشگاه چیزی برایم تعریف نمیکنی  . مثل خواهر برادرهایت نیستی . 

شاید همین خصوصیت است که باعث شده است رابطه خوبی با رمان نداشته باشم . شاید برای همین است که خوشم نمی آید در وبلاگ , درباره آنچه که انجام داده ام بنویسم . والله حتی اگر بیایم و بنویسم امروز فلان کتاب را خواندم و یا فلان فیلم را دیدم در اینصورت هم  برایم کار مزخرفی ست . وقتی این برایم مزخرف است بماند آن حرف آن آقایی که در توییتر نوشته بود : باید برم اهواز... چقدر حالم را بد کرد .

آِی, آدمی , چرا اینگونه گشتی؟

ای بهاگاوادگیتا , چه کسی می دانست روزگاری خواهد آمد که برای تو هم نمره تعیین کنند؟ستاره تعیین کنند...با شما هم هستم : قرآن و اوستا و کتاب مقدس و ریگ ودا و اوپانیشاد و ....

ای مسیح!آیا می دانستی قرن ها بعد از مصلوب شدنت , سینما خواهد آمد و فیلمی خواهند ساخت و خواهند گفت آن شخصیتِ در فیلم , یک مسیح است . مسیح دنیای مدرن و ...می دانستی اسمت ملعبه هر کس و ناکسی بشود؟

چه مفهومها که آدمیان آن را ملعبه فضل فروشی های خودشان قرار دادند : برای معصومیت از دست رفته ... مرگ...تنهایی...انسان...جدال خیر و شر ...

ای فرشتگان آیا می دانستید روزگاری خواهد آمدکه کسی بگوید باور نمی کنم "فرندز" ساخته دست انسان باشد؟

ای اشتراوسِ پسر , آیا می دانستی روزی خواهد امد که دو دختر و پسر بی شرف و کسکش هنگام سکس کردنشان , "دانوب آبی" تو را پخش کنند؟

ای پیانو آیا می دانستی روزی خواهد آمد که نوای دلکش تو پس زمینه سکس دو هرزه باشد؟

ای اشتراوس پسر و ای پیانو , این بی شرفها هموطنان من بوده اند . شرمنده ام . کاری به دیگر کشورها ندارم که ازینگونه کارها بین آنها هم وجود دارد و احتمالا بیشتر هم!

چه کسی می دانست که روزگاری خواهد آمد و عکس سیاه و سفید گرفتن از کرست روی بند , هنر خطاب شود؟

ای روزگار آیا می دانستی روزی خواهد آمد که وراجی کردن و از روزمره گفتن ارزش محسوب شود؟

حیف که قلم خوبی ندارم . میشد بهتر نوشت . پربغض تر و سنگین تر .

خسته ام .


از ره آوردهای  مزخرف و فاجعه ی این دنیای جدید است که اندیشه ها و هنرهای ارزشمندی که روزگاری فقط اهلش دنبال آن بودند، اکنون بین همه منتشر می شود . دست به دست می شود . 

یاد جمله روحانی خطاب به رییسی می افتم و به تقلید از او میگویم : آهای ایها الناس شما هرچیزی رو برای خودتو ن برداشتید لااقل این اندیشه ها و هنرها را برای اهلش بگذارید . خواهشا . 



با "ما" بودن چطور باید برخورد کرد؟ و با وقت کمی که ترسناک است؟و با فریبندگی اینها؟این پشم های لطیف سفید زمستانی . 

با تکرار خودخواسته این کارها چه کنم؟امیدی هم هست؟ 

صحنه عجیبی است ، صحنه پرسش برانگیزیست .است یا بود؟بالا به تکرار شدن  آنها اشاره کردم . پس "است" . 

آنچه قابل تامل است ، سکوت ماجراست . همه چیز در زیر پوشش نوعی مردگی (مردگی من و فضای پیرامون) انجام می شود . انگار ثبت نمی شوند . چون در حافظه ام نمی مانند . و حواسم به هیچ چیز نیست . همه چیز خنثی جلوه می کند . متوجه بی خبری شان که می شوی برایت عجیب است . و این "بی خبری" را که می بینی ، همه چیز از خنثی بودن در می آید . دیگر هیچ چیز ساکت نیست . هیچ چیز مرده نیست . قبلا هم مرده نبوده اند .فقط پوستشان خشکیده بود .


چه چیزی بدتر از نفهمی و خر بودن؟


تکه هایی از یک برنامه ی تلویزیونی که امروز با فراستی مصاحبه کرده بود را دیدم . از رفتار احمقانه و بی شرمانه مجری ناراحت شدم . فراستی برنامه را ترک کرد . حرفهای مجری برنامه تهوع آور است . 

 مجری در جایی از جدلهای توهین آمیزش با فراستی به دوبار ازدواج او هم اشاره کرد !

حرفهای مجری مثل حرف وحشتناک احمقانه ی گلزار بود که درباره فراستی گفت : "آقای فراستی چه کاری برای سینمای ایران کرده؟"



فراستی جوابیه ای منتشر کرده است :

 «نه آن مجری، و نه کل مجریان و تهیه‌کنندگان رنگارنگ تلویزیونی از این قماش، و برنامه‌های مبتذل‌شان، مسئله‌ی من نیستند. برنامه‌ی امروز برخلاف طراحی عده‌ای برای تخریب نقد، علیه خودشان تمام شد، و صدای هشدار و اعتراض جمعی بسیاری علیه ابتذال، اخلاق‌فروشی و ارزش‌فروشیِ فراگیر در سینما و تلویزیون، به گوش همه رسید. خسارتش هم برای من، بسیار ناچیز بود.»


به نامردی روزگار فکر می کنم . روزگاری که شجریان را خانه نشین کرده است و به جایش حمید هیراد را بلند کرده است تا تحریرهای مزخرف و سطحی بزند و مردم تشویقش کنند ، تا اهنگ مزخرف به جامعه عرضه کند و هزاران هزار نفر گوش بدهند : شوخیه مگه بذاری بری نمونی / تو یار منی نشون به اون نشونی 



از بهر چه این خر رمه بی‌بند و فسارند؟

یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند

گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشند

کز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند

ارز سخن خوب خردمندان دانند

کز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند

مشک است سخن نافهٔ او خاطر دانا

معنی بود آن مشک که از نافه برآرند

مر جاهل را نبود اندازهٔ عالم

صد مرغ یله قیمت یک باز ندارند

"ناصر خسرو"

Hollywood is like being nowhere and talking to nobody about nothing.
Michelangelo antonioni

نمی دانم این وبلاگ را حذف کنم یا نه . قبلا برداشتم از وبلاگ داشتن این بود که از خودت حرف میزنی از زندگی از روزمرگی هایت از اندیشه هایت و غیره . الان فکر میکنم چرا باید از روزمرگی هایم بنویسم؟از اینکه امروز چیکار کردم؟اب خوردم و دستشویی رفتم و جوشی ترکاندم و نانوا رفتم و ... چه حرفهای بیهوده ای . 

چرا باید از اندیشه هایم بنویسم؟مسخره است اینکه بیایم اندیشه هایم را اینجا بنویسم . مسخره است بیایم از کتاب هایی که خوانده ام یا فیلمی که دیده ام حرف بزنم . مثلا وقتی میگفتم امروز فیلم سامورایی را دیدم ، خوشم نمی آمد از اینگونه روایت کردن . مشکلم در چگونگی روایت است یعنی؟ 

ومسخره تر از همه این فرآیند مزخرف(نوشتن در باره آنچه انجام داده ام )، این استدلال خنده آور است که " من برای دل خودم مینویسم" . اگه برای دل خودت مینویسی توی دفتری چیزی بنویس و کسی را هم با خبر نکن . و هیچوقت هم به فکر اینکه روزی کسی یا کسانی را از این کارت باخبر کنی نباش. چند وقت دوام می آوری؟ اگه برای پرهیز از مصرف کاغذ و اینجور چیزها تو اینترنت مینویسی من حرفی ندارم . 

منم از آنجاییکهه تنها برای دل خودم ننوشته ام ، آغاز نوشته درباره حذف وبلاگ صحبت کردم . تا رفتنم یهویی و بدون اعلان قبلی نشود . خواستم رفتنم جوری باشد که چندنفری که به اینجا سرمیزنند بدانند . همان نوع تصوراتی را که برای آنچه معدوم شده است داریم ، خواستم برای من هم پیش بیاید. منظورم از تصوراتی که گفتم همان تصورات متخیلانه ایست که هنگام یاد چیزی معدوم شده یا سپری شده به سراغمان می آید . همان تصوراتی که هنگام دیدن عکسی از خودمان در چند سال پیش به سراغمان می آید . همان تصوراتی که هنگام خواندن رمان به سراغمان می آید : مجذوب فضای رمان می شویم ، به سرنوشت شخصیت ها فکر می کنیم و ...(کلی گفتم.تو بازش کن.) .

میدانی؟معمولا نوعی دلتنگی لذتبخشی در این تصورات هست . البته  من دلم می خواهد از این احساس رهایی پیدا کنم .  خواستم بگویم یکی از دلایلی که باعث شد در اینجا حرف از حذف وبلاگ بزنم شاید این باشد که دوست دارم خیالاتی پشت سر من به وجود بیاید . الان احساس می کنم اگر بدون هیچ حرفی این وبلاگ را حذف میکردم شاید در آرزویی که داشتم موفق تر بودم . فهمیدی؟

شاید اصلا به این خاطر نباشد که حذف وبلاگم را اعلام کردم (اه ، حالم بهم خورد از بس ، حرف از حذف وبلاگ  زدم!) شاید به خاطر نوعی حس ترحم آمیز است که دلم نمی خواهد بی خبر بروم . اگر بی خبر میرفتم شاید ناراحت کننده تر بود . لازم نیست دوباره بگویم احتمالا خیالات بیشتری (از لحاظ کیفیت نه کمیت) هم در پی داشت .این رو بالا نگفته بودم؟

بالاخره کدام استدلال صحیح است؟(مگر چندتا بود؟)شاید هردو یا هیچکدام یا یکی از آنها . اما احتمالا هردوتا درست باشن . استدلال دیگری هم مانده است؟نمی دانم . 

آیا حذف خواهم کرد این وبلاگ را؟نمی دانم . همان حس تلخ ترک کردن چیزی به سراغم آمده است . حس موقتی است انگار . همان حسی را دارم که هنگام بیرون آمدن از آن گروه ایرانی در بازی کلش اف کلنز به سراغم آمده بود . چند ماه در آن گروه بودم . 





فیلم جدید اصغر فرهادی را دیدم . همه می دانند . 

گنگ بود . مثل فروشنده . مثل درباره الی . اول فیلم پر بود از صحنه های اضافی .  عروسی فیلم برایم حس عروسی نداشت . داماد و عروس چندان معرفی نشدند مثل خیلی از دیگر شخصیتها . هنگام عقدشان در کلیسا وقتی ایرنه و اون پسره بالا هستند و ناقوس رو تکون میدن و مردم توی کلیسا حواسشون پرت میشه ، آیا اصغر فرهادی خواسته نقدی هم به دین بزنه؟ 

مذهبی بودن پدر ایرنه خیلی آبکی بود . آرامشش ناشی از کندوکاو درونی نبود . گفت خدا دخترم را نجات می دهد . خاویر باردم گفت من با پول نجاتش می دهم . در اخر خاویر باردم نجاتش داد . 

و میدانی بیشتر از همه در چه موقعی از فیلم ، حالت عصبانیت و پشیمانی از اتلاف وقت به سراغت می آید؟پایان فیلم ! شدیدا عصبانی میشی که چنین پایان ناشیانه  یظاهرا "باز"ی داشته . در روتن تمیتوز هم درصد بدی گرفته است : 62 درصد . گویا منتقدین هم آن را بدترین فیلم اصغر دانسته اند . 

در فیلم آدمها باید در بیایند . همان نظر فراستی . پدر "خوشه های خشم" فقط در چند سکانس ظاهر می شود اما درآمده است . این پدر کجا و این پدر "همه می دانند" که در کافه به خاطر زمینش دعوا می کند و با پاکو هم . 


راستی ، همان صحنه های تکراری فیلمهای فرهادی توی این فیلم هم بود .

 راه میرن و همزمان مشغول گفتگو هستند . دوربین هم رو دسته . یااینکه حادثه رویداده است[گم شدن راینه] : از شخصیت ها بازجویی گرفته می شود . همه جدی هستن . آخرین بار کی دیدیش؟چیزی بهت نگفت؟از همین جور حرفها . میدانی چقدر تو ذوق می زند این روایت تکراری از حادثه در فیلمهای فرهادی؟

فرق همه می دانند با  فیلمهای کلوپی با همین موضوع گروگانگیری چیست؟شاید تفاوتش به خاطر ریخته شدن اسپرم خاویر باردم تو واژن پنه لوپه در آخرین خوابیدنشان با هم و اینکه این دختری که دزدیده شده است دختر خاویر باردم است و درگیری خاویر باردم با وجدانش، باشد . یاد فیلم فارسی افتادی؟یا این شبکه های ایرانی خارج از کشور؟ 

همه می دانند ایرنه دختر خاویر باروم است . 

فیلم چه چیز خاصی داشت؟هیچ . 

والله اگر درنیایی خیلی بد است . درنیامدن را از فراستی آموخته ام و خیلی چیزهای دیگر را . ممنونشم . شدید . 

یک مثال برای در نیامدن بزنم از فیلمهای فرهادی؟آن صحنه از فروشنده یادت است که شهاب حسینی بر بالای ساختمون ایستاده و یک حرف شعاری می زند حالا یادم نیستش . اما فراستی من رومتوجه شعاری بودن و درنیامده بودن این جمله کرد . یه جایی هم شهاب حسینی تو کلاس درباره "گاو" شدن انسانها صحبت می کنه و اینم مصداق همان حکم است .

تو همه می دانند ، شوهر پنه لوپه کروز که در واقع پدر اصلی ایرنه نیست اما او را دوست دارد به شدت ظاهرا! ، سر سفره می گوید خدا کمک می کند یا خدا پیدایش می کند . یادم نیست . اینم همونطوره . 

حالت پنه لوپه بعد از فهمیدن گروگانگیری دخترش ، اصلا حالت کسی نیست که بچه ش رو اینطوری کرده باشن . هرکی این صحنه رو ببینه احساس میکنه این شخص یکی از اقوام ایرنه است . اصلا فیلم نتوانست حس گریه و زاری مادر را به خاطر گروگانگیری دخترش به تو منتقل کند.فیلم در معرفی اعضای خانواده و سارقین دختر خیلی ضعیف است . جالب است که اصلا چندان فیلم درباره سارقین صحبت نمی کند . امیدوارم این از این بابت نباشد که سارقین مهم نبوده اند و مهم ، نشان دادن دگرگونی خانواده و بازخوردهای این حادثه در خانواده باشد . یه وقت گول کلمات دگرگونی و بازخورد رو نخورید و خیال کنید فیلم درباره اینهاست . نه عزیز فیلم عاجز است و الکن است .  

در خود فیلم یکی از شخصیت ها از خونسرد بودن پدر غیراصلی ایرنه ، ایراد میگیرد و این را جزو دلایلی برای اینکه ممکن است او دخترش را گروگان گرفته باشد ، می دانند . امیدوارم اصغر فرهادی نخواسته باشد از حالت این شخص، به ما آرامش و ایمان یک انسان قلبی و معنوی را نشان داده باشد . والله این خونسردیه . 

میشود بیشتر نوشت . حوصله ندارم .

























کل خانواده از نوع لباس پوشیدنم ناراضی هستند . پدر به مادر گفته است  جوونی نکرده" . از لباس تنگ بدم می آید . تنگ و چسبان . همیشه لباس گشاد دوست داشته ام و همین باعث شده ، بدتیپ و مثل "پیرمرد"ها باشم . 

از این جمله پدر خوشم آمده است . همچون این جمله هاست:

روزگار خرابم کرد. خسته ام . ساقی جرعه ای شراب بریز که داغونم و ...

یک نوع حس کاذب سنگین بودن به تو می دهند . البته پدر احتمالا فقط به خاطر لباس پوشیدنم این را گفته باشد . 



چقدر به آسانی وقت را از دست می دهم .

"فرندز" پر است از حرفها و رفتارهای غیراخلاقی . پر است از فساد اخلاقی . 

 . آنچه که ممکن است این ها را بد نشان ندهد ، ساختار طنز این سریال است .  

جویی جلوی چندلر به مانیکا(چندلر و مانیکا نامزد هستند) می گوید لباست را در بیار .  ریچل باردار شده است و شوهری ندارد . راس در سی سالگی سه بار طلاق گرفته است . جویی هر روز سکس می کند و آخرین سکسش مربوط به  چند ساعت پیش است . زن اول راس تمایلات همجنس گرایانه دارد و با یک همجنس گرا ازدواج کرده  است . راس با ریچل در هنگام مستی ازدواج کرد و بعدا طلاق گرفتند . راس با دختری بیشتر از ده سال کوچکتر از خودش دوست شده است و ریچل با پدر آن دختر . فیبی پستانهایش را به بدن جویی می مالد . مانیکا درباره سکس پدر و مادرش در حمام یا جایی دیگر(درست یادم نیست) که او شاهد ناخواسته آن بوده است  صحبت می کند . پدر چندلر همجنس باز است . فیبی جلوی مانیکا  از سکس زیادش با دوست پسر جدیدش مانور می دهد . مانیکا هم به خاطر حسادت با آنها ، با چندلر همین کار را می کند . فیلم پر است از رابطه هایی چند شبه . چندشب با هم می خوابند و بعدا رابطه تمام می شود . راس در یکی از قسمتها در بغل جویی میخوابد (راس و جویی هر دو مرد هستند) . جویی لباسش را باز می کند و بدن کاملا لختش را به همه نشان می دهد . مادر ریچل با چندلر لب می گیرد . اینها مشتی از خروارند که گفتم . در فرندرز همه دنبال سکس هستند . 

(نمی گویم  کل قسمتها چون مطمئن نیستم) اکثر قسمتهای فرندز دارای حداقل یک حرف رکیک غیراخلاقی هستند. 

فرندز را یکبار به صورت کامل دیده ام . بعضی از قسمتها را هم دوبار یا بیشتر نگاه کردم . چند وقتی بود بعضی نگاه می کردم . تا اینکه از چند روز پیش دیگر عصبانی شدم از فساد شدید اخلایی  شخصیت ها و دیگر نمی توانم نگاه کنم . دیشب نگاه تکه هایی کردم اما دوباره صحنه قبیحی دیدم و عصبی شدم و قطع کردم . دیگر نگاه نمی کنم . 

حالم بهم میخورد از این شخصیت های بی ارزش و وقیح و بی شرف و از همه بدتر شخصیت هایی با  امیال حیوانی شدید  . به تخمم که دوستان خوبی هستند . 

بالا هم گفتم که فقط طنز بودن سریال است که ممکن است باعث شود این موارد چندان در نظرت جلوه نکند .  







از خصایص آدمیست که می تواند تا آخر عمر نقش بازی کند . 

خیال می کردم حالم بهتر شده است . اما نه . هنوز افسردگی آشنای همیشگی ام را می توانم احساس کنم . 

می توانم؟بلی. چرا می توانم؟ چونکه فعلا درگیر یک مسئله ای هستم و این مسئله یا بهتر بگویم" فعل" مرا از افسردگی غافل می کند . برای همین ،میگویم می توانم . اگر آن فعل را انجام ندهم می توانم افسردگی را حس کنم . بماند که از پس شادی ناپایدار این فعل ،همان افسردگی که دیگر بیش از حد دارد تکرارش می کنم ! ، نمایان می شود . جمله آخر را با خشونت نوشتم . شب خوش .

یکی از واکنش هایم در مقابل انسانها بالاخص زنان و بالاخص تر ، زن همسایه و ...، همان واکنشی ست که راس نسبت به ریچل داشت . همه رفته بودند مسافرت ، و ریچل در اپارتمان تنها مانده بود . خود را لخت کرد و در خانه برای خود چرخید . غافل از آنکه راس در اپارتمان روبرویی او را دید می زند . 

راس اول امتناع کرد از دیدزدن اما بعد این رفتار ریچل را ، نشان دهنده خودنمایی ریچل برایش و مشتاق بودن ریچل برای رابطه سکسی ، دانست . 

ریچل با بدن لخت و در حال رقصیدن با اهنگی که پخش می شود هست که راس در می زند . در را می رود باز می کند . 

راس هم طبق همان تفسیری که از رفتار ریچل برای خود کرده بود ، نگاه های عجیب و خندان و سکس گونه ای به ریچل کرد . وارد اتاق شد کاپشنش  را روی مبل انداخت و به ریچل گفت فقط همین امشب انجامش می دهیم . کفش هایش را هم دراورد و پرتشان کرد سمت ریچل . و گفت این کار  باعث نمی شود "ما" بشویم . 

"میخوام چندتا قانون بذارم.فقط همین امشبه.من این کارو باهات انجام نمیدم اگه قرار باشه سوال "ما "شدن رو مطرح کنه."

ریچل هاج و واج مانده است از رفتار و سخنان عجیب راس . 

" فقط میخوام چیزی که هست باشه" . با پایش کفش هایش را در می اورد و به سمت ریچل پرت می کند .

ریچل با حالتی متعجبانه می گوید "و چیزی که هست چیه؟" راس در جواب می گوید : "هنر فیزیکی عشق" . و لبانش را تکان می دهد و نگاه خندان شهوت انگیزی به ریچل می کند . "چی ، دیوونه شدی؟" . راس در جواب این حرف ریچل می گوید : "پس نمی خواستی با لختیت من رو از راه به در کنی؟" ریچل تازه متوجه رفتارهای راس شد ."اوه،خدا. منو دیدی؟" لبخند شهوت گونه راس کم کم در حال محو شدن است ."نمی خواستی منو لختی از راه به در کنی؟" ریچل با حالتی خنده دار و اینکه تازه فهمیده است ماجرا از چه قرار است جواب داد : "نه!واقعا فکر کردی می خوام باهات سکس داشته باشم؟" راس باحالتی بغض آمیز و تحقیرشده نگاهی به زمین کرد سپس با حالتی که میخواهد بگوید نه اصلا چنین چیزی نیست گفت :"نه! " و زیرکانه اداکرد این حرف را ، با خنده ای ساختگی . ریچل  با نگاه زیرکانه  تحقیرآمیزی به راس نگاه کرد . راس همچنان  "نه" را تکرار می کند ، خنده های ساختگی سر می دهد و کاپشن و کفشهایش را که برای سکس از تنش در اورده بود دوباره بر می دارد و می رود ."نه،نه،نه،نه" 

 من تا حالا چنین رویارویی با کسی نداشته ام اما رفتار بعضی ها به خصوص زنانی که در فکرشان هستم مرا به یاد همین اشتباه راس می اندازد . 

همیشه این حس را داشته ام که کسی مرا می پاید و من هم به همین دلیل ، همواره نقش بازی کرده ام . کودکی ام را یادم است که جلوی دختر همسایه کارهایی میکردم که جلب توجه کند . گاهی اوقات پنجره اتاق را باز می کنم و می پندارم زن همسایه هم مثل من که خانه شان را می پایم خانه من را می پاید . حالا فقط زن همسایه که نیست . در مقابل زنان زیادی چنین کارهایی را انجام داده ام . البته در مقابل مردان و بچه ها هم . و گاهی هم در مقابل شخصی که خودم باشم . گاهی هم در مقابل شخصی که ساخته خیال فعال کثیفم است . در واقع این رفتار مذکور ، خود زاییده تخیل من است . 


ریچل و راس سوار هواپیما شده اند به مقصد لاس وگاس . 

ریچل :خب ، آم، "راس"؟یه ذره گرمم شده ، پس میخوام سوئیشرتم رو در بیارم. حالا میخوام که بدونی...این یه دعوت به حالت فیزیکی عشق نیست .

راس : آره روده بر شدیم .

ریچل می خندد و می گوید: ببخشید.تمومه.تموم.

و راس هم حرف خنده داری به او می زند که حال ندارم بنویسم . 

کلی /فحش آلود

کلی چه می کند؟نمی دانم . کلی دیوین از کسانی ست که آرزوی nearی با  ایشان را دارم . سالهاست که با او دمخورم . و چه حسی دارد آن جا . اگر شب باشد و هوا هم سرد باشد دیگر آنجا معرکه می شود . اتاق گرم است و کلی هم هست و "و" دیگری نیست . کل آمریکا فدای سرین و کفل فربه تو . 

از جلد دوم سرخ و سیاه بیشتر خوشم می آید . شخصیت ها بیشتر روانکاوی می شوند . دلم ناپلئون استندال را هم می خواهد . نمی دانم ترجمه شده است یا نه . 

در فکر این هستم که وبلاگ را حذف کنم . همان حسی را دارم که در بازی کلش هنگام ترک خیلی از کلنهایی که داخلشان بودم ، داشتم . ریدم در نگارشم . همان حسی که احساس میکنی دیگران از رفتنت ناراحت میشوند و دلتنگ . اما بعدها میفهمی این  هم فراموش می شود . البته برای کسی که اهل تخیل باشد و روح دلتنگی داشته باشد شاید زود فراموش نشوی . شاید اصلا فراموش نشوی . فقط حضورت کمتر شود . 

اگر این وبلاگ را حذف کنم دیگر هیچ کس را ندارم .

و اندوه الانم مثل اندوهیست که هنگام رفتن همسایه روبرویی دارم . اگر زن همسایه برود ... چه کسی را بپایم و چشم چرانی کنم؟ناگفته نماند اگر ایشان بروند اشخاص دیگری می آیند! فهمیدی؟ . به هرحال این اندوهی که گفتم ، اندوه سیاه و پلیدی است . دنبال زن شوهردار بودن ، اندوهی به غیراز این شکل ندارد . 

کلی دیوین شوهر دارد؟نمی دانم . به هرحال می دانم باسن فربه و هیکل پری دارد . و همین کافیست برای شبها گاییدنش . کلی دیوین یک روسپی است . یک جنده . اما نه از آن روسپی های مفلوکی که سیمین بهبهانی برایشان سروده است :

بده آن قوطی سرخاب مرا 

تا زنم رنگ به بی رنگی ِ خویش

بده آن روغن ، تا تازه کنم 

چهره پژمرده ز دلتنگی خویش

بده آن عطر که مشکین سازم 

گیسوان را و بریزم بر دوش

بده آن جامهٔ تنگم که کسان 

تنگ گیرند مرا در آغوش

بده آن تور که عریانی را 

در خَمَش جلوه دو چندان بخشم 

هوس انگیزی و آشوبگری 

به سر و سینه و پستان بخشم 

بده آن جام که سرمست شوم 

به سیه بختی خود خنده زنم :

 روی این چهرهٔ ناشاد غمین 

چهره یی شاد و فریبنده زنم 

وای از آن همنفس دیشب من- 

چه روانکاه و توانفرسا بود 

لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم :

کس ندیدم که چنین زیبا بود !

وان دگر همسر چندین شب پیش

او همان بود که بیمارم کرد :

آنچه پرداخت ، اگر صد می شد 

درد ، زان بیشتر آزارم کرد .

پُر کس بی کسم و زین یاران 

غمگساری و هواخواهی نیست 

لاف دلجویی بسیار زنند 

لیک جز لحظهٔ کوتاهی نیست 

نه مرا همسر و هم بالینی 

که کشد دست وفا بر سر من 

نه مرا کودکی و دلبندی

که برد زنگ غم از خاطر من 

آه ، این کیست که در می کوبد ؟

همسر امشب من می آید !

وای، ای غم، ز دلم دست بکش

کاین زمان شادی او می باید !

لب من -  ای لب نیرنگ فروش - 

بر غمم پرده یی از راز بکش !

تا مرا چند درم بیش دهند 

خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش !


به یاد سونیا و جواز زرد افتادم .البته کلی دیوین گه سونیا هم شاید نباشد . 



در مکان های عمومی که حضور پیدا می کنم ، اغلب اوقات احساس میکنم آدم های اطرافم به صورت پر از جوشم نگاه می کنند .صورتی سرخ از فرط جوش و پر از چال و چوله با ریش های ناموزون . 


عشق "سرخ و سیاه" استاندال را نمی توانم پاک و متعالی حساب کنم . همین طور عشق "تربیت احساسات" فلوبر . برایم کثیف اند و سطحی . 

عشق متعالی و پاک  یعنی عشق راسکولنیکف و سونیا . 


موومان سوم سمفونی سوم برامس ، بسیار پرشکوه و عمیق و روان است . از آن هایی است که برای هر کس که پخش کنی ، خوشش می آید .







دیگه فهمیدم منشا اینگونه نوشتن ها کجاست . تا حدودی . عجیب است . حالا همین اشخاص مورد تحت تاثیر واقع شده! خودشان تحت تاثیر چه کسانی هستند؟ 


قدرت نقد و نوشتن ندارم .

شب یک ، شب دو بهمن فرسی .

قلم خوب . روان و موجز .

"چه" داستان مزخرف .روشنفکرانه  . مثل نفس افتاده یا پیر و خله گدار .  عشق سخیف . جنسی . سیگار.تخت خواب. برهنه .لودگی، خیانت.زن شوهردار و شخصیت های روشنفکر...والله شباهت زیادی به اون دو فیلم گدار که اشاره کردم ، داشت . 

حس من ؟ 

حالت تهوع . عصبانیت . 

و فهمیدم یه دسته  از اشخاصی که مینویسن تحت تاثیر یا مقلد اینگونه ادبیات هستن . 







در چرتی که زدم  دیدم که خودم و محمدرضا سوار موتور شده ایم . او موتور می راند . من عقب نشسته بودم . لباس محمدرضا سفید بود . مثل لباس فرم دبیرستا نمان . یادم است چیزی به این مضمون به محمدرضا گفتم : تو که مردی خو یا حیف که تو مرده ای . این را وقتی گفتم که نزدیک در خانه مان بودیم . 


همین روزها بود که محمدرضا از این جا رفت .

از دانشگاه تازه آمده بودم . شب بود و بارانی . عباس پیام داد محمدرضا رفته . اصلا به فکرم نمی رسید محمدرضا بمیرد .  

خجالت میکشم تا حالا فقط دوبار بر سر مزارش رفته ام . هر دوبار هم یا اول عصر بوده یا اول شب ؛ و روزی غیر از پنجشنبه . میخواهم بگویم خانواده اش مرا تا حالا بر سر مزار فرزندشان ندیده اند . 

به غیر از رابطه خویشاوندی دوری که  ما با آنها داریم  ، برادر محمدرضا با دخترخاله من نامزد است . همه هم محله ای هستیم . 

 



باور نمی کنم  که دیشب حدود دو ساعت با موتور در خیابانها بودم، فقط برای اینکه پیش مهمانها نباشم . از مهمان فراری ام . از مهمانی رفتن هم . وقتی مهمان می آید خانه مان و یا قرار است به مهمانی برویم استرس به سراغم می آید . البته من مهمانی نمی روم . چندین سال است به خانه عمو و عمه و ... نرفته ام .

چه حرفهای عالی و استواری . حیف که به کار بسته نمی شوند . خواستم عنوان وبلاگ را یا اسمم را عوض کنم و یه چیز دیگه بذارم مثلا : دور از دسترس . اما دیدم وبلاگهای زیادی،  دیگر اسم ساده ای نمی نویسند و چیزی می نویسند که فکرت را به تامل وادارند(تهمت زدم الان؟گویا . حرفم را عوض می کنم : شاید بعضی از آنها این کار را می کنند نه همه شان)حتی برای یک ثانیه! . آنچه غریب و عجیب است این اسمهایی نیستند که میپنداری عجیب و غریبند! بلکه آنچه الان عجیب و غریب است : سادگی است . نعمت ساده بودن . 

 خیلی از چیزها(همه چیزها؟) اعتبارشان را از لحاظ ظاهری از دست داده اند . خاص بودن ، کتاب خواندن ، تنها بودن ، راه رفتن در باران ، افسرده بودن ، گمنام بودن ، غمگین بودن ، زیبا بودن ، سکسی بودن ، اخلاقی بودن ، مذهبی بودن ،موسیقی ، باسن زنان( یکیشان را گفتم به عنوان نماینده همه شان . شما آن ها را هم حساب کنید . هدف  مختصرگویی است! . در ضمن این نوشته را من(Man) می نویسم و اگر زنی بخواهد بنویسد به جای باسن زنان یک چیز  دیگر می گذارد) .، فحش دادن ، عام بودن ، رمان خواندن و ... . انسانها ریدند در همه چیز . 

به درک . حالا واقعا به درک؟ نمی دانم . شاید . آره...آره...به درک . به درک...

در نگاه من خیلی از چیزها(همه چیزها؟) ارزششان را از دست داده اند ؟نمی دانم . شاید . نه . نه...من هنوز به موسیقی و باسن(نماینده شون رو ذکر کردم) و کتاب و گمنام بودن و دید زدن خانه همسایه روبرویی (ایشان را تنها ذکر کردم . چون در راس همسایه هایی هستند که دید میزنم ) و تنها بودن و اتاق ساکت علاقه دارم . 

پس ، از نگاه چه کسی گفتی خیلی از چیزها(همه چیزها؟) اعتبارشان را از لحاظ ظاهری(از لحاظ درونی چطور؟)  از دست داده اند . نمی دانم . شاید فقط میل به نوشتن ، وادارم کرد به خزعبلات نوشتن . چرا شاید؟ از "شاید" به عنوان "نشان دادن خود به عنوان یک فرد آگاه ، دانا به خویشتن ، مخصوصا به آن لایه از خویشتن که خطاکار است" استفاده می کنم . و چه بدترکیب است این اعتراف،  این تواضع (تواضع؟یا غرور؟ شاید غرور . شاید تواضع . به هرحال این اعتراف به غرور ، خود نوعی تواضع است و اعتراف به همین چیزی که الان گفتم خود نوعی غرور است . در کل انگار برایم تواضع و غرور باهم عجین شده اند . )