.

.

خواب دیده بودم که توی راهرویی، سینه سمت راست زنی که لباس آبی کمرنگی پوشیده بود را از روی لباس می‌چلاندم. بعدتر که مشغول لب‌گرفتن شده بودیم، حسین علیزاده، با صندلی چوبی‌ای در دستانش، به سمت چپ دالان پیچید، از بغلمان گذشت و وارد اتاقی شد. خودش را بی‌اعتنا نشان داده بود. انگار کمی شرمسار شده بودیم.




نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد