.

.

این‌‌که از آن طرف جاده، به دکه‌شان نگاه انداخته بود و بعد هندل موتور را زد و رفت، یحتمل از این بابت بوده که شریکش (احتمالا برادرش) هنوز توی دکه بوده‌اند. یعنی اگر می‌دانست در دکه را موقتا بسته، و کسی جز خودش نیست، نیم‌نگاهی به آنجا نمی‌کرد. یک وضعیت دریغ شده. خب با کنجکاوی غریبانه‌ای به آنجا نظر انداخته بود. نظر کلمه بهتری برای نگاه است، در اینجا. نظر انداخته بود تا ببیند دیگری چطور است. من جزو کسانی بوده‌ام که از دکه دور شده بودم اما هنوز دو سه نفر روبروی پنجره کوچک دکه که دستگاه پوز هم آنجاست، ایستاده بودند. نظر انداخته بود تا بر غربتی که از فقدانش ایجاد می‌شد، فائق بشود. وگرنه اگر می‌دانست کسی آنجا نیست و کسی نخواهد بود ودو نفر شق و رق یا ملتمسانه کنار آن پنجره کوچک در انتظار نیستند یا نخواهند بود، چنین نظری نمی‌انداخت. یا شاید نظرش به اطراف دکه‌اش نبوده، به توی مغازه‌اش بوده. چنین چیزی مثلا در ناخودآگاهش رد می‌شده: "آن‌ها هستند و من نیستم. هرچقدر من بخت‌یارتر باشم، باز هم به هرحال آنها هستند و من نیستم، من آنجا نیستم". یا شاید اگر حسرتی در نگاهش بوده، بیشتر از این بابت بوده که خودی حساب نشده و حیثیتش را از دست داده.

 باری.


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد