نور در آن حد بود که بتوانم بایستم، دو دستم را به حالت تضرع بالا ببرم و به سایه خودم نگاه کنم. این بالا بردن دو دست هم چیزی مثل یک دو سه گفتن پشت میکروفون برای تست صدا بود. که خدا را فراموش کردهام.
و این که با فاصلهای به اندازه حدودا دو متر، به ساعت نگاه میکردم و در فکر صدایش بودم. درآوردن باتریاش را به بعدا موکول میکنم. احتمالا وقتی که برگشتم، از روی طاقچه برمیدارمش و باتری را درمیآورم. آن موقع میدانم که دیگر صدایی نیست، که صدای اتاق پایینی، صدای همسایهها، عرضیاند.
برگشتم و باتری را در نیاوردم. آن فرآیندی که متصور بودم، رخ نداد. یعنی ننشستم و به دیوار تکیه ندادم. لم دادم؛ لم دادم در مجاورت ساعت.
حالا وضعیت گلویم، "خراش خونین گلو"یِ بامداد را تداعی میکند. با هر سرفهای، انگار نوک تیز چاقویی را روی گلویم میکشند.
اما آنقدر میل به خودآزاری داشتهام که همیشه دلم میخواسته متالم باشم. الم، اصلیترین محرک برای دست کشیدن از هر نوع کامیابی و میل وسیع بوده.