.

.

پنج شش ساعت پیش وقتی روی پله‌ دوم مغازه ایستاده بودم، یادم آمد که حداقل می‌توانم به این فکر کنم که یک زن‌باره‌ام. در همان لحظات، زنی وارد مغازه شد و از آن موقع به بعد مشغول ورانداز کردن کونش شدم. حجیم بود. کیرم نیمه‌شق شده بود. با اضطراب دوربین گوشی را روشن کردم. گوشی را افقی در دست گرفتم،  از پله‌ها بالا آمدم و وارد مغازه شدم. وارد شدنم مصادف شد با  چشم تو چشم شدن من و پسرک صاحب مغازه که توقع لبخند یا بازی داشت. در همان لحظات آن زن پول ساندویچ را حساب کرد و از مغازه آمد بیرون. آن‌قدر خنثی بود که نفهمیدم چطور میلم فروکش کرد.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد