اول خمار و خیس از عرق، با چشم نیمه بسته به سقف نگاه کرده بودم. عصرها خانه تاریک است و کم پیش میآید پرده را بکشم تا نور بیاید تو یا چراغ را روشن کنم.
اینجا خودارضاییهای روزانهام دورقمی میشوند. در آخرین خودارضاییها، به تپش قلب شدید دچار شده بودم و از سر و صورتم عرق میریخت. دیروز یا پریروز توی خیابان حس کردم پاهایم جانی ندارند و بعد یادم افتاد که دستها هم همینطور شدهاند. و یادم افتاد که تمامی روز چروک و خوابآلودهام. شیرهام کشیده شده.
دیشب با شنیدن خبر مرگ اوس جعفر توانسته بودم گریه کنم.
یک دو هفته پیش هم، سکانس پایانی فیلمی درباره کشتن به گریه سوقم داده بود و گریه کرده بودم.
همانروزها تاکسی گرفتم و رفتم خیاطی تا دو شلوار پارهام را بدوزد. از اینکه نیاز نبود از این به بعد، دو شلوار روی هم بپوشم خوشحال شده بودم. اگر واکنشی نبود، هر کنشی که خلق میشد، یکه و غریب میرفت، میرفت، و در خلاء منهدم میشد. یکطرفگی. نه نطق، که توان روایت کردن را از دست دادهام. حداقل میدانم که آخر هفته دوباره خودم را محبوس آن سرماخانه میکنم.
اندازه حروف تغییر کرده. عمدی نبوده. از هر نوع تخصیص و بزرگنمایی متنفرم.