.

.

بلیت را لغو کردم. انگار که مرگ را به عقب رانده باشم. به مدت یک هفته.

پنج‌شنبه، ۵ مهر


جوش باد کرده سمت چپ ترکید. آب لزجش سر انگشت اشاره‌ام را پوشاند.

پنجشنبه، ۱ شهریور


اسب من در انزوا می‌چرد.

ماریو کینتانا

قاسم صنعوی 


سوء تفاهم.

حرارت بالای کبد. 

جمعه، ۲۳ شهریور


نه، حالم خیلی خوش است. می‌دانم دستی که برای سلام به سمتم دراز شود را گرم و صمیمی می‌فشارم.

پنجشنبه، یازدهِ شب، ۲۵ مرداد



 حالم خوش است و کاش صبح بود تا در بین خانواده هم چنین رفتار می‌کردم و خودم را تسکین می‌دادم. می‌ترسم فردا صبح که بیدار شدم همه‌چیز تمام شده باشد و برج زهرمار باشم. 

برج زهرمار نبودم. 

شنبه، ۲۷ مرداد


کمی احساس خلاصی می‌کنم. سوگوار هم بوده‌ام البته. 

چهارشنبه، ۱۴ شهریور


اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی دم دکه اولی توقف نمی‌کند. 

اگر دو دکه کنار هم باشند، معمولا کسی از دکه اولی خرید نمی‌کند. 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد